قسمت ۶۱،پایان صفحه ی ۴۱۷
او بار دیگر در آینه به خود نگاه کرد و گفت:-موهای جمع به من نمیاد
.-خیلی بی سلیقه ی،اتفاقا خیلی بهت میاومد
.تارا گفت:آخه این و چه به موهای جمع،این فقط باید موهای رو مث بچهها خرگوشی ببنده.
ستایش دستگیره ی در را که گرفته بود ول کرد و گفت:-اومدن،پاشین بیاین بیرون.
سیلوانا از دیدن کیان چنان هیجان زده شد که دوباره قلبش به تپش افتاد و گوشش سوت کشید.کیان هم حالی بهتر از او نداشت.هر کاری میکرد بر اعصاب خود مسلط باشد نمیتوانست و با صدائی پر ارتعاش و دستانی لرزان سبد گل زیبا را به دست او داد.
او هم از خجالت سرخ شده بود،سنگینی نگاه همه را حس میکرد.سبد گل را که روی میز گذاشت کنار یلماز و سپند روی کاناپه نشست.
همه هنوز در حال احوال پرسی بودند،از فرصت استفاده کرد و زیر چشمی نگاهی به کیان انداخت.او هم همزمان نگاهش کرد ولی خیلی کوتاه.با دیدن لباس های رسمی او که خواستنی تر از قبل شده بود بیشتر مجذوبش شد.
صحبت های آنها که گل انداخت،شهره از آقای شادمان اجازه خواست که کیان و سیلوانا با هم صحبتی داشته باشند.سیلوانا تصمیم گرفت در اتاق خودش پذیرای او باشد و با اشاره ی مادرش به اتاق خود رفت و بعد از لحظاتی کیان ضربه ی به در زد و وارد اتاق شد.کتش را دراورده بود.با پیراهنی صورتی و کراوات صدفی،تیپ خاصی به خود گرفته بود.
او صندلی میز تحریرش را برای کیان عقب کشید و گفت:-اینجا بشینین.
کیان لبه ی تخت خواب نشست و گفت:-این جا راحت ترم.اون جوری دیگه خیلی رسمی میشه.(نگاهش را به اطراف چرخاند)چقدر آرزو داشتم اتاق تو رو ببینم.با این رنگامیزی قشنگ معلومه خیلی با سلیقه هستی.
اون کوچلوی بامزه ی توی عکس که زبونش رو دراورده حتما توئی.
سیلوانا با لبخند و اشاره ی سر گفته ی کیان را تائید کرد.بعد صندلی را به حالت اولش برگرداند و خودش هم سر تخت نشست و سرش را پائین انداخت.
کیان فاصله را کمتر کرد و تقریبا کنار او نشست و گفت:-این جوری بهتره،خیلی از هم دور بودیم.دیگه باید فاصلهها رو حذف کنیم،به اندازه ی کافی از هم دور بودیم.
سیلوانا با دل خوری گفت:-شما که میخواین یه ماه برین سفر.
کیان نگاهش را به انگشت های کشیده و کوچولوی او و ناخن های لاک زدهاش دوخت.یک لحظه خواست دست او را لمس کند و ببوسد اما ترسید او ناراحت شود و فعلا این کار را زود دانست.
احساسش را در کلامش ریخت و گفت:-عزیز دلم این سفر کاریه.اگه عقد میکردیم حتما تو رو با خودم میبردم.اما میدونی که با این عجله نمیشه.به جای این حرفا بهتره بگی برای آینده چه شرایطی پیش پای من میزاری.
-بهتر اول شما بگین.
-هنوزم نمیخوای با من راحت صحبت کنی؟
-.....
-انگار مث اون دفعه من باید شروع کنم.راستش من انتظار زیادی ندارم.می خوام همینطور شاد و سرزنده برام باقی بمونی،به قول سروش من آرام احتیاج دارم یکی مث تو در کنارم باشه.بودنت یه جور برام امنیته،جادوی کلامت،حتا وسعت نگاهت.یه چیزی تو نگاهته که تار و پودم رو میلرزونه.سیلوانا از تو میخوام همیشه همینطور برام باقی بمونی.مطمئنم در کنار تو هرگز خسته نمیشم.
تو یه دنیا تنوع و شادی هستی.میخوام اینا رو از من دریغ نکنی،این جوری که سروش از تو برام گفته خیلی مایل به ادامه ی تحصیل نیستی،اگه درس میخوندی بهتر بود،اما حالا که علاقه ناری زورت نمیکنم.یه زمانی دوست داشتی ویولون یاد بگیری،نمی دونم سبب گرایش تو ویولون من بودم یا واقعاً دوست داری یاد بگیری؟
سیلوانا نگاهش را به چشم های بیقرار او دوخت و گفت:-نه من عاشق موسیقی هستم.
کیان از رک گویی او خندهاش گرفت و گفت:-دلمو خوش کرده بودم الان میگی به خاطره تو میخواستم ویولون یاد بگیرم.پاک از خودم نا امید شدم.به هر حال خوشحالم که به موسیقی علاقه مندی وگرنه جرات نمیکردم توی خونه ساز تمرین کنم.یکی از آرزو های من اینیه که تو ویولون رو در حد استادی یاد بگیری و بتونی اموزشگاه رو بچرخونی.
سیلوانا بدون مکث گفت:-بهتون قول میدم،البته با کمک شما.
-از خوشحالی دلم میخواد فریاد بزنم.
سیلوانا نتوانست یک امشب جلوی زبانش را بگیرد،گفت:-نه تو رو خدا فریاد نزنین،همه میریزن تو اتاق،اون وقت فکر میکنن زده به سرت،یا من خواستم شما رو بکشم.
کیان زد زیر خنده و گفت:-عاشق همین زبونت شدم.خوب خانومم،حالا تو بگو چی از من میخوای.
هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نیامد،گفت:-قبل از اینکه شما بیاین یه عالمه حرف داشتم ولی انگار همه چی از ذهنم پریده.
با خنده گفت:-ایرادی نداره،هر وقت یادت اوما بگو،منم همین جا بهت قول میدم که همه رو بدون چون و چرا قبول کنم.
-فقط یه سال توی ذهنم مونده.شب نامزدی سپند چرا موقع رقصیدن با اخم نگام کردین؟
کیان لحظه ی با خود اندیشید و سعی کرد با او صادق باشد،گفت:-شاید این چیزی که من میخوام بگم خیلی براتخوشایند نباشه،اما میگم چون نمیتونم به تو دروغ بگم.اون شب وقتی تنهایی جلوی جمع میرقصیدی تموم پسرای فامیل نگاهشون به تو بود و طوری محو تماشای تو شده بودند،انگار فقط تو رو میدیند و این لحظات برای من خیلی سخت بود،دلم میخواست این اجازه رو داشتم که میاومدم دست تو رو میگرفتم و از اون جا میبردمت بیرون که نگاه کسی به تو نیفته.
- میبینم که رفتار سروش روی شما هم تاثیر گذاشته.
با لبخند گفت:-شایدم من روی سروش تاثیر گذاشتم.
حیرت زده گفت:-واقعاً؟
خندید و گفت:-پشیمون شدی؟این بده که دلم نمیخواد کسی رقص عشقمو ببینه؟تازه اونم رقص تو که همش با ناز و عشوه است.
این بار سیلوانا هم خندید و گفت:-پس با ازدواج با تو باید رقص رو ببوسم بذارم کنار
-.نه عزیزم.ولی تو مجالس دوست ندارم تنهایی برقصی.
-چشم،دیگه چی؟
-فدای چشمات که منو دیونه کرده.دیگه اینکه تو بهترین موجودی هستی که خدا آفریده و من خیلی خوشحالم که از امشب تو به من تعلق داری.بعدشم با این لباس های خوشگل،خیلی ماه شدی...بهتره بریم بیرون الان سروش پوست ما رو میکنه.
از اتاق که خارج شدند شهره با اجازه ی آقای و خانم شادمان یه نیم ست طلا به دست و گردن او آویخت،اما هر کاری کرد نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.کیان هم قیافهاش در هم رفت.
جیران که جو را این طور دید به سروش گفت:-ضبط رو روشن کن،این مراسم بدون رقص نمیشه.افتتاح کنندهاش هم مث همیشه باید خود سیلوانا باشه.
سیلوانا خوش را کنار کشید و گفت:-نه اصلا رقصم نمییاد.
تارا گفت:-تو رقصت نمییاد کلک،تو که با صوت زدن هم عربی میرقصی،وای به حال آهنگ به این شادی.
کیان که در کنار او قرار گرفته بود،آرام گفت:--توی جمع خانوادگی ایرادی نداره،خود منم اوست دارم افتتاح کننده ی این شب مقدس تو باشی.
-آخه.-آخه نداره همه منتظرن.شهره جلو آمد دست او را کشید وسط.
کیان از آقای شادمان اجازه گرفت که فیلمبرداری کند و با عشق از تمام حرکت های او با موبایلش فیلم برداری میکرد.
**********************************
-مامان،جون سروش و سپند اجازه بدین دیگه.


علاقه مندی ها (Bookmarks)