صفحه 6 از 6 نخستنخست 123456
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 62 , از مجموع 62

موضوع: رمان کولی | مژگان مظفری

  1. #61

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت ۶۱


    او بار دیگر در آینه به خود نگاه کرد و گفت:-موهای جمع به من نمیاد
    .-خیلی بی سلیقه ی،اتفاقا خیلی بهت میاومد
    .تارا گفت:آخه این و چه به موهای جمع،این فقط باید موهای رو مث بچهها خرگوشی ببنده.
    ستایش دستگیره ی در را که گرفته بود ول کرد و گفت:-اومدن،پاشین بیاین بیرون.
    سیلوانا از دیدن کیان چنان هیجان زده شد که دوباره قلبش به تپش افتاد و گوشش سوت کشید.کیان هم حالی بهتر از او نداشت.هر کاری میکرد بر اعصاب خود مسلط باشد نمیتوانست و با صدائی پر ارتعاش و دستانی لرزان سبد گل زیبا را به دست او داد.
    او هم از خجالت سرخ شده بود،سنگینی نگاه همه را حس میکرد.سبد گل را که روی میز گذاشت کنار یلماز و سپند روی کاناپه نشست.
    همه هنوز در حال احوال پرسی بودند،از فرصت استفاده کرد و زیر چشمی نگاهی به کیان انداخت.او هم همزمان نگاهش کرد ولی خیلی کوتاه.با دیدن لباس های رسمی او که خواستنی تر از قبل شده بود بیشتر مجذوبش شد.
    صحبت های آنها که گل انداخت،شهره از آقای شادمان اجازه خواست که کیان و سیلوانا با هم صحبتی داشته باشند.سیلوانا تصمیم گرفت در اتاق خودش پذیرای او باشد و با اشاره ی مادرش به اتاق خود رفت و بعد از لحظاتی کیان ضربه ی به در زد و وارد اتاق شد.کتش را دراورده بود.با پیراهنی صورتی و کراوات صدفی،تیپ خاصی به خود گرفته بود.
    او صندلی میز تحریرش را برای کیان عقب کشید و گفت:-اینجا بشینین.
    کیان لبه ی تخت خواب نشست و گفت:-این جا راحت ترم.اون جوری دیگه خیلی رسمی میشه.(نگاهش را به اطراف چرخاند)چقدر آرزو داشتم اتاق تو رو ببینم.با این رنگامیزی قشنگ معلومه خیلی با سلیقه هستی.
    اون کوچلوی بامزه ی توی عکس که زبونش رو دراورده حتما توئی.
    سیلوانا با لبخند و اشاره ی سر گفته ی کیان را تائید کرد.بعد صندلی را به حالت اولش برگرداند و خودش هم سر تخت نشست و سرش را پائین انداخت.
    کیان فاصله را کمتر کرد و تقریبا کنار او نشست و گفت:-این جوری بهتره،خیلی از هم دور بودیم.دیگه باید فاصلهها رو حذف کنیم،به اندازه ی کافی از هم دور بودیم.
    سیلوانا با دل خوری گفت:-شما که میخواین یه ماه برین سفر.
    کیان نگاهش را به انگشت های کشیده و کوچولوی او و ناخن های لاک زدهاش دوخت.یک لحظه خواست دست او را لمس کند و ببوسد اما ترسید او ناراحت شود و فعلا این کار را زود دانست.
    احساسش را در کلامش ریخت و گفت:-عزیز دلم این سفر کاریه.اگه عقد میکردیم حتما تو رو با خودم میبردم.اما میدونی که با این عجله نمیشه.به جای این حرفا بهتره بگی برای آینده چه شرایطی پیش پای من میزاری.
    -بهتر اول شما بگین.
    -هنوزم نمیخوای با من راحت صحبت کنی؟
    -.....
    -انگار مث اون دفعه من باید شروع کنم.راستش من انتظار زیادی ندارم.می خوام همینطور شاد و سرزنده برام باقی بمونی،به قول سروش من آرام احتیاج دارم یکی مث تو در کنارم باشه.بودنت یه جور برام امنیته،جادوی کلامت،حتا وسعت نگاهت.یه چیزی تو نگاهته که تار و پودم رو میلرزونه.سیلوانا از تو میخوام همیشه همینطور برام باقی بمونی.مطمئنم در کنار تو هرگز خسته نمیشم.
    تو یه دنیا تنوع و شادی هستی.میخوام اینا رو از من دریغ نکنی،این جوری که سروش از تو برام گفته خیلی مایل به ادامه ی تحصیل نیستی،اگه درس میخوندی بهتر بود،اما حالا که علاقه ناری زورت نمیکنم.یه زمانی دوست داشتی ویولون یاد بگیری،نمی دونم سبب گرایش تو ویولون من بودم یا واقعاً دوست داری یاد بگیری؟
    سیلوانا نگاهش را به چشم های بیقرار او دوخت و گفت:-نه من عاشق موسیقی هستم.
    کیان از رک گویی او خندهاش گرفت و گفت:-دلمو خوش کرده بودم الان میگی به خاطره تو میخواستم ویولون یاد بگیرم.پاک از خودم نا امید شدم.به هر حال خوشحالم که به موسیقی علاقه مندی وگرنه جرات نمیکردم توی خونه ساز تمرین کنم.یکی از آرزو های من اینیه که تو ویولون رو در حد استادی یاد بگیری و بتونی اموزشگاه رو بچرخونی.
    سیلوانا بدون مکث گفت:-بهتون قول میدم،البته با کمک شما.
    -از خوشحالی دلم میخواد فریاد بزنم.
    سیلوانا نتوانست یک امشب جلوی زبانش را بگیرد،گفت:-نه تو رو خدا فریاد نزنین،همه میریزن تو اتاق،اون وقت فکر میکنن زده به سرت،یا من خواستم شما رو بکشم.
    کیان زد زیر خنده و گفت:-عاشق همین زبونت شدم.خوب خانومم،حالا تو بگو چی از من میخوای.
    هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نیامد،گفت:-قبل از اینکه شما بیاین یه عالمه حرف داشتم ولی انگار همه چی از ذهنم پریده.
    با خنده گفت:-ایرادی نداره،هر وقت یادت اوما بگو،منم همین جا بهت قول میدم که همه رو بدون چون و چرا قبول کنم.
    -فقط یه سال توی ذهنم مونده.شب نامزدی سپند چرا موقع رقصیدن با اخم نگام کردین؟
    کیان لحظه ی با خود اندیشید و سعی کرد با او صادق باشد،گفت:-شاید این چیزی که من میخوام بگم خیلی براتخوشایند نباشه،اما میگم چون نمیتونم به تو دروغ بگم.اون شب وقتی تنهایی جلوی جمع میرقصیدی تموم پسرای فامیل نگاهشون به تو بود و طوری محو تماشای تو شده بودند،انگار فقط تو رو میدیند و این لحظات برای من خیلی سخت بود،دلم میخواست این اجازه رو داشتم که میاومدم دست تو رو میگرفتم و از اون جا میبردمت بیرون که نگاه کسی به تو نیفته.
    - میبینم که رفتار سروش روی شما هم تاثیر گذاشته.
    با لبخند گفت:-شایدم من روی سروش تاثیر گذاشتم.
    حیرت زده گفت:-واقعاً؟
    خندید و گفت:-پشیمون شدی؟این بده که دلم نمیخواد کسی رقص عشقمو ببینه؟تازه اونم رقص تو که همش با ناز و عشوه است.
    این بار سیلوانا هم خندید و گفت:-پس با ازدواج با تو باید رقص رو ببوسم بذارم کنار
    -.نه عزیزم.ولی تو مجالس دوست ندارم تنهایی برقصی.
    -چشم،دیگه چی؟
    -فدای چشمات که منو دیونه کرده.دیگه اینکه تو بهترین موجودی هستی که خدا آفریده و من خیلی خوشحالم که از امشب تو به من تعلق داری.بعدشم با این لباس های خوشگل،خیلی ماه شدی...بهتره بریم بیرون الان سروش پوست ما رو میکنه.
    از اتاق که خارج شدند شهره با اجازه ی آقای و خانم شادمان یه نیم ست طلا به دست و گردن او آویخت،اما هر کاری کرد نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.کیان هم قیافهاش در هم رفت.
    جیران که جو را این طور دید به سروش گفت:-ضبط رو روشن کن،این مراسم بدون رقص نمیشه.افتتاح کنندهاش هم مث همیشه باید خود سیلوانا باشه.
    سیلوانا خوش را کنار کشید و گفت:-نه اصلا رقصم نمییاد.
    تارا گفت:-تو رقصت نمییاد کلک،تو که با صوت زدن هم عربی میرقصی،وای به حال آهنگ به این شادی.
    کیان که در کنار او قرار گرفته بود،آرام گفت:--توی جمع خانوادگی ایرادی نداره،خود منم اوست دارم افتتاح کننده ی این شب مقدس تو باشی.
    -آخه.-آخه نداره همه منتظرن.شهره جلو آمد دست او را کشید وسط.
    کیان از آقای شادمان اجازه گرفت که فیلمبرداری کند و با عشق از تمام حرکت های او با موبایلش فیلم برداری میکرد.
    **********************************

    -مامان،جون سروش و سپند اجازه بدین دیگه.

    ،پایان صفحه ی ۴۱۷
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  2. 2 کاربر به خاطر این پست از AmirSina تشکر کرده اند:


  3. #62

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 62




    -مامان،جون سروش و سپند اجازه بدین دیگه.
    من حرفیب ندارم .لی باید از کیان هم اجازه بگیری.
    سیلوانا صورت مادرش را بوسید و از اشپزخان هخارج شد.مستقیم به سراغ تلفن رفت.پس از احوال پرسی با کیان گفت :
    کیا ! می خوام با تارا برم ارایشگاه.
    چه خبره ؟ از حالا ؟ تولد که فرداست.
    می خوام اگه تو اجازه بدی اصلاح کنم.
    قربونت برم گلم این که دیگه اجازه نمی خواد.پس واجب شد بیام خونتون.
    نه بذار فردا.
    خیلی بدجنسی ! نذاشتی لباس تولدت رو ببینم حالا هم نمی زاری شب بیام صورت اصلاح شدتو ببینم.
    اخه مزه اش میره .
    فکر ینم بکن سیلوانا که من قلب درست و حسابی ندارم می ترسم این قدر تغییر کنی که وقتی میبینمت قلبم تاب نیاره و سکته کنم.
    سیلوانا زد زیر خنده و گفت :
    نگران نباش خودم قلبمو بهت می دم.
    گوشی را که گذاشت همراه تارا به ارایشگاه رفتند.با هر بندی که ارایشگر به صورتش می انداخت دادش به هوا می رفت.تا حالا همچین دردیس را تحمل نکرده بود مخصوصا هنگامی که دور لبش را بند انداختند.دیگر طاقت نیاورد و از فشار درد اشک هایش جحاری شد.ارایشگر با مهارت خاصی ابروهای پر پشت او را به حالت قشنگی در اورده بود به قول تارا مدل سامورایی شده بود که خیلی به صورت تپل او می امد.در پایان کار دهان تارا از تعجب باز مانده بود و این همه تغییر را باور نداشت.خود سیلوانا هم وقتی چهره ی خود را در ایینه دید از تعجب از روی صندلی بلند شد و دستی به صورتش کشید و با لبخند ملوسی گفت :
    هی می گم مامان بذار اصلاح کنم می گه نه بابا ماهم قیافه داریم به خدا فقط زیر یه خروار ریش و سیبیل قایم شده بود.
    ارایشگر از لحن حرف زدن او خندید و گفت :
    خیلی ماه شدی بانمک بودی با نمک تر شدی.نامزدت تو رو ببینه حسابی کف می کنه.
    سیلوانا خنده اش گرفت و رو به تارا گفت :
    تو نمی خوای دهنتو ببندی ؟ بابا دهن بیچاره کف کرد!
    هنوزم باورم نمی شه این قدر تغییر کردی.اصلا یه شکل دیگه شدی.شدی عین هلو.
    پروفسر هلو بودم.منتهی حالا از نوع پوست کندش شدم.
    از ارایشگاه که به منزل برگشتند الهه از شوق به گریه افتاد و مدام اسپند دور سرش می چرخاند.
    اقای شادمان هم پیشانی او را بوسید و گفت :
    با این قیافه ی جدید دیگه حسابی بزرگ شدی.حالا دیگه باورم میشه دخترم بزرگ شده و می خوام عروسش کنم.
    با رفتن سیلوانا به اتاقش الهه ظرف اسپند را توی بشقاب روی کابینت گذاشت و گفت :
    احساس پیری می کنم اگه سیلوانا از این خونه بره من دق می کنم.هنوز نرفته ماتم گرفتم.
    اقای شادمان در مبل فرو رفت.عینکش را بر چشم گذاشت و روزنامه را در دست گرفت و گفت :
    این طبیعیه منم هنوز نرفته دلتنگش شدم.شکر خدا دست ادم خوبی افتاده مطمئن باش اونجام مثل اینجا راحت و خوشبخته.اما با این حرفت که گفتی احساس پیری می کنی موافق نیستم تازه خوشی های منو تو از این بع بعده.حالا به جای اینکه احساس پیری کنی بگو ببینم برای فردا چیزی کم و کس نداریم.
    الهه کنار او نشست و گفت :
    نه شکر خدا همه چیز اماده ست سفارش غذا و کیک که دادیم.شیرینی و میوه هم خریدیم.فقط چیدن یه میوه و شیرینیه که اونم به کمک ستایش و جیران انجام میدیم.
    راستی یلماز کجاست؟
    با سپند رفتن خونه ی ستایش بچم تو این چند روزه خیلی به یلماز عادت کرده وقتی فهمید اقای ارمان برای پس فرذدا بلیت گرفته رفت تو هم.
    این طبیعیه عقد کنن خیال هر دو راحت می شه.به سروش گفتی فردا شب نامزدیش رو اعلام می کنی؟
    نه هنوز نگفتم خونواده ی تارا جواب مثبت دادن.گفتم یه دفعه فردا شب بفهمه بهتره.می خوام حسابی سورپرایز بشه.
    اقای شادمان عینکش را از روز چشمش برداشتوگذشته چون حبابی روی اب جلو دیدگانش می رقصید گفت :
    ای روزگار ! چه قدر همه چیز زود گذشت.یادته الهه ! انگار همین دیروز بود که توی اون خونه ی کرج مون بچه ها دور حوض بازی می کردند.سیلوانا تازه پا گرفته بود.
    الهه هم به یاد گذشته افتاد و گفت :
    یادش بخیر چه روز های شیرینی بود ! سیلوانا با اون کفش های جیک جیکش تاتی تاتی بین بچه ها وول می خورد.
    یادته سپند دونبال سروش می کرد اونم تو اون سرما از پشت افتاد تو حوض.
    اره طفلک سپند ! چهقدر دعواش کردی.تا یه هفته نزاشتی سوار دوچرخش بشه.
    البته فقط از ساعت هفت به بعد که من می اومدم خونه دوچرخه سوتری نمی کرد.
    الهه متعجب گفت :
    تو می دونستی من دوچرخه رو به اون می دم!
    پس چی واقعغا فکر می کردی من نمی دونم ؟ اب می خوردی من خبر دار می شدم.هر شب میدیدم اخرای شب میای کلید رو برمیداری قفل دوچرخه رو باز می کنی و یه جوری قفل رو رو هم میزاشتی که به اصطلاح من متوجه نشم باز شده.منم هر صبح که می رفتم چک می کردم بیینم فراموش نکرده باشی.وقتی میدیدم قفل بازه خیالم راحت می شد.شبم که برمی گشتم میدیدم قفل کردی.
    منو باش که چه قدر ساده و خوش باور بودم نگو تو زرنگ ما رو دور می زدی.


    **********

    سیلوانا از صبح زود همراه یلماز و تارا و ستایش به ارایشگاه رفته بودند.ظهر نشده به منزل برگشتند که در کارها کمک کنند هر چه کیان تماس می گرفت سیلوانا می گفت تا غروب که اماده می شود نباید ان طرف ها افتابی شود و وقتی به قصد لباس پوشیدن وارد اتاقش شد به او زنگ زد که بیاید.لباس به قول خودش «اسکارلتی» را از داخل کمد بیرون اورد و به کمک ستایش به تن کرد.ستایش زیپ لباس را از پشت بالا کشید.در ایینه قدی صورت او را می دید. از ذوقی که داشت او را در اغوش گرفت و گفت :
    شدی عین عروسک ! با این لباس فوقالعاده شدی.ارایش صورتت با این مدل مو ها و این لباس خیلی بهت میاد.
    سیلوانا دوباره سر تا پای خود را نگاه کرد.پیراهن زرشکی رنگ براق همان طور که خواسته بود استین حلقه ای با یقه ای نه چندان باز تا کمر تنگ و چسبان دامن پلیسه ی درشت که در انتها مثل ماکسی گشاد می شد کمر لباس نیز با کمربندی به همان جنس پارچه ولی بلند که از پشت به صورت یک پاپیون زیبا بسته می شد.کفش های پاشنه بلندش نیز از جنس لباسش درست شده بود.قیافه ی خودش را که در ایینه میدید به نظرش غریبه می امد.این ارایش زنانه و این لباس زیبا ابهت و وقار خاصی به او بخشیده بود.به شانه های عریان و گوشت الود خود خیره شو و گفت :
    ستایش!
    جونم.
    یه دونهه از او نستاره های نقره ای بچسبونم روی بازوم زشته ؟
    اره عزیزم ساده بهتره.در ضمن مگه این بازوبند نقره ای رنگ رو ننداختی؟دیگه زیادی شلوغ می شه.
    سروش کله اش رو داخل اورد.سوت بلندی کشید و گفت :
    اوه ! زلزله خانوم چی کار کرده؟این دوماد نگون بخت این جا پشت در خشکش زد منتظره رخصت بدی بیاد تو.اما می ترسم تو رو ببینه نتونه جلو خودش و بگیره بپره ماچت کنه.پس مجبورم تنهاتون نزارم.
    سیلوانا با خجالت گفت :
    ا...سروش.....
    ستایش با خنده از اتاق خارج شد و کیان به همراه سروش وارد اتاق شدند.کیان دم در مات و مبهوت ماند ان چه را که با چشم خود میدید باور نمی کرد.سیلوانای بازیگوش و شیطان او یک شبه به صورت فرشته ای زیبا در امد هبود.سروش گلی را که برای سیلوانا اورده بود از دستش گرفت و گفت :
    خجالت بکش ! حیا کن ! حداقل جلو من ابروداری می کردی.چرا این جوری خواهرمو نگاه می کنی.
    کیان از خجالت سرش را پ
    ایین انداخت و با لکنت گفت :
    تو...لدت...م...بارک.
    سروش زد زیر خنهده و گفت :
    ای بابا ! دوماد لکنت زبون داشت و ما نمی دونستیم.
    این باتر سیلوانا و کیان هم خندیدند.کیان گفت :
    باشه سروش خان نوبت ما هم می رسه.
    دروغ می گم ؟ حالا بحث رو میزارم برای بعدا می رم بیرون فقط نامردی نکنی خواهرمو ببوسی.از سوراخ کلید در نگات می کنم.از این فاصله نزدیک تر بشی میام کلتو می کنم.
    با رفتن سروش کیان یک گام به جلو برداشت دست سیلوانا را گرفت و بوسید گفت :
    عزیزم نمی دونم چه طوری خوشحالیم رو ابراز کنم.با این لباس و این چهره ی جدید و چشم های کولی بیشتر از قبل منو شیفته ی خود کردی.با این که سروش من رو امده کرده بود اما فکر نمی کردم تا این حد تغییر کنی.
    در باز شد و دوباره سروش وارد اتاق شد.کیانفورا دست او را ول کرد.
    سروش با خنده گفت :
    ای حقه باز فکر کردی ندیدم دست خواهر خوشگلمو گرفتی !
    مهلت پاسخ به ان ها نداد و گفت :
    مهمونا اومدن بهتره بیاین بیرون . کیا ن ! اگه تو خواستی بمونی ایرادی نداره بشین تو اتاق تا اخر شب اما سیلوانا صاحب جشنه باید باشه.
    کیان گفت :
    صاحب جشن کلمه ی قشنگی نیست ملکه ی جشن !
    یکی دوماه دیگه میبینمت اقا کیان !
    مهمان هایی که به جشن تولد سیلوانا دعوت شده بودند همه از تغییر او شگفت زده شدند.هنگام باز کردن کادوها هدیه ی کیان نظر همه را جلب کرد.ویولون ارزشمند مادرش به همراه یک گردنبند زیبا که نگین های برلیانش چشم را خیره می کرد.در اخر مجلس هم اقای شادمان و ارمان با هم نامزدی سروش و تارا را اعلام کردند که بر شادی همه افزود.
    و این چنین هستیم ما انسان ها در چرخ گردون زندگی گهی غمگین و ناامید و گه شاد و امیدوار به اینده.


    پایان
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  4. 2 کاربر به خاطر این پست از AmirSina تشکر کرده اند:


صفحه 6 از 6 نخستنخست 123456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان ماهک | مژگان مظفری
    توسط AmirSina در انجمن رمان
    پاسخ ها: 52
    آخرين نوشته: 08-20-2010, 19:44
  2. اضافه کردن نوار start به موبایل توسط Pickle Assistant 1.0 S60v3 SymbianOS 9.x Unsigned
    توسط NEWCELL در انجمن نــــــــرم افزار هــا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-05-2010, 13:36
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:28
  4. رمان نو - رمون ژان
    توسط ervin در انجمن شعروادبيات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:20
  5. رمان نو - ترجمه رضا سیدحسینی
    توسط ervin در انجمن معرفی و نقد کتاب
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:17

بازدیدکنندگان با جستجوی این عبارات به این صفحه رسیدند :

رمان کولی

دانلود رمان کولی

شورت خواهرم

رمان تارا

خواهرموکردم

خواهرمو کردم

رمان کولی برای موبایل

دانلود رمان کولی برای موبایل

من خواهرمو کردم

رمان مژگانابمو کجات بریزمابم در عقب دختر دائیاثری از مژگان مظفریرمان بشنو از دلشورت مژگانشورت خواهرموشورت خواهرمو کشیدم پایینچاكش از لاي پاش زده بود بيرونوسوسه های خانه مادربزرگ دانلودشورت خواهرم را کشیدم پاییندانلودرمان كوليخواهرموكردمnhvi ;l ;l fh vl ldaiدانلودرمان کولیبشزثذخخن

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •