قسمت 25
همه از خاطره ای که شهره تعریف کرد متاثر شدند و بیشتر از همه سیلوانا به طوری که نتوانست اشک هایش را مهار کند به خاطر این که در جمع گریه نکند به یکی از اتاق خواب ها رفت و بغض را رها کرد.
******
کیان وارد ویلا که شد از تاریکی ان جا به وحشت افتاد و مانند بچگی هایش از تنهایی ترسید صحنه ی افتادن اتومبیل توی رودخانه مانند یک فیلم مدام برایش تکرار می شد.
لباس هایش را در اورد.جیب پیراهنش را خالی کرد که موقع شست و شو وسایل توی جیبش خراب نشود ؛ با دیدن شاخه گل که تقریبا پلاسیده بود یاد سیلوانا افتاد.با خود گفت : « اگه این حادثه لعنتی پیش نمی اومد امروز می تونست یکی از بهترین روز های عمر من باشه.»
شاخه گل را برداشت و کنار سوسک پلاستیکی جلو ایینه گذاشت وبه حموم رفت.بدون این که بخواهد گذشته دوباره پیش رویش زنده شد.زیر دوش اب گرم بود که صدای گریه ی بچگی های خودش توی گوشش پیچید فریاد می زد : « اقای پلیس ! تو رو به خدا کمکم کنین سر پدرم اینجا افتاده...»
دست هایش را روی گوشش گذاشت.سعی کرد ذهنش را منحرف کند.با شتاب دوش گرفت و از حمام بیرون امد.سکوت ویلا بیشتر کسلش می کرد.دوباره همان صدا توی گوشش پیچید و این بار خاطرات نیز زنده شد.پسر بچه ای با نشاط که در عقب صندلی اتومبیل لم داده بود وبا خنده های پدر و مادرش شادیش دو چندان می شد و دوباره قصه ی تلخ اغاز شد که شادی ها کم دوام هستند.سر یکی از پیچ های خطرناک پدرش نتوانست اتومبیل را به موقع کنترل کند و با کامیونی که وحشیانه از رو به رو می امد برخورد کردند.صدای وحشتناک تصادف هنوز تو گوشش بود.با این که سرش از چند جا شکسته و خون از ان جاری بود اما کاملا حواسش برجای و تمام صحنه ها را با هوشیاری کامل به چشم خود میدید.مردم مثل مور و ملخ دور ان ها جمع شده بودند.یکی داد می زد » کمک کنین بیاریمشون بیرون.دیگری با تاثر جواب داد : فکر نکنم کسی ان سالم به در برده باشه.و شخص سوم فریاد زد : بیاین این جا انگار این بچه سالمه.فقط با این اوضاع ماشین چه جوری بیاریمش بیرون.دیگری گفت : مجبوریم صبر کنیم تا گروه امداد برسه.
کیان در ان زمان نمی دانست چه قدر زمان برد تا گروه امداد و پلیس از راه رسیدند.تمام بدنش درد می کرد و بیشتر قلبش جریحه دار شده بود چون هر چه با گریه پدر و مادر و شوهر عمه اش را صدا می کرد هیچ کدام به او جو.اب نمی دادند ؛ این قدر اتومبیل له و داغون شده بود که نمی توانست ان ها را ببیند.خودش هم قادر به تکان خوردن نبود حس می کرد از کمر به پایین فلج شده چون اصلا نمی توانست تکان بخورد و از خونی که روی دست و رویش پاشیده شده بود بیشتر به وحشت افتاد.بعد خا فهمید صندلی جاو که شوهر عمه اش روی ان نشسته بود در اثر فشار تصادف به عقب کشیده شده خون شوهر عمه اش بوده.
بعد از ان که گروه امداد از راه رسیدند صدا ها را می شنید که به وسیله شیئی اهن های اتومبیل را قیچی می کردند ، تا توانستند او را بیرون بیاورند و بعد نوبت به بقیه رسید اول شوهر عمه اش را بیرون کشیدند تمام دل و روده اش ریخته بود بیرون و در اثر برخورد با شیشه ی اتومبیل چیزی از صورتش معلوم نبود صحنه ی وحشتناکی بود . بعد مادرش را خارج کردند.لب های قشنگش به طرز وحشتناکی پاره شده و دندان هایش که به خون اغشته بود نمایان و همراه صورتش که سیاه و کبود شده بود او را دچار شک شدیدی کرد و با بیرون اوردن جسد پدرش که دنیای امید و ارزوی او بود مثل شیشه ای نازک قلب و روح کوچکش در هم شکست .با پاهایی که توان راه رفتن نداشت خودش را روی جسد بی سر پدر انداخت.مردمی که انجا ایستاده بودند او را از جسد جدا کردند و او ناگهان چشمش به سر پدرش افتاد.خودش را از دست مردی که گرفته بود خلاص کرد و به سوی اتومبیل که حالا به جز یک اهن تکه پاره چیزی از ان باقی نمانده بود دوید.هنوز شجاعت ان را نداشت که به سر پدرشش دست بزند با گریه و فریاد گفت : « اقای پلیس ! ترو به خدا کمک کنین سر پدرم ! سرم پدرم این جا افتاده.»
و از ان به بعد دیگر نتوانست کلامی بر زبان بیاورد.شوک سینگینی که به او وارد شده بود قدرت تکلم را از او گرفت و بعد ماه ها که تحت نظر بهترین دکتر های مغز و اعصاب و روان داخلی و خارجی بود کم کم حالت جسمی اش خوب شد اما هنوز زبان نگشوده بود تا این که به او شک دیگری وارد کردند و این بار تصادف غیر واقعی بود.صحنه در همان نقطه که پدر مادرش رو از دست داده بود اجرا شد و صدای برخورد تصادف فقط به وسیله ی ضبط صوت اجرا شد اما تاثیر به سزایی در روحیه ی او بر جای گذاشت بعد از ماه ها با گفتن کلمه ی پدر قفل زبانش شکست و تا ساعت ها با صدای بلند گریست.
حالا هم سکوت ویلا و مرور خاطرات تلخ بیشتر کسلش کرد وبه گریه افتاد.گریه ای تلخ و غمبار.اگر صدای زنگ موبایلش نبود شاید همچنان در همان حال و هوا به سر می برد.سروش بود که از او می خواست زودتر بیاید و علت تاخیرش را پرسید که کیان حمام را بهانه کرد.به جز چراغ سالن بقیه ی چراغ ها را خاموش کرد و از در خارج شد.هنگامی که وارد سالن پذیرایی اقای شادمان شد همه از سرخی چشم هایش فهمیدند که گریه کرده.او حالا برای ان ها عزیز تر شده بود و با این که زمان کمی از اشنایی ان ها با شهره و او می گذشت اما تو خانواده ی شادمان و ارمان جایگاه خاصی داشتند و همه به دیده ی احترام به ان ها می نگریستند.
******
اخی...!شمیم ورپریده رفت از دست غرغراش خلاص شدیم.
تارا پاهایش را جمع کرد و گفت :
-بر عکس من فکر می کنم دختر خوبیه.
سیلوانا ایینه را از جلو صورتش برداشت سرش را به طرف او کج کرد و گفت :
-تو بهتره اصلا فکر نکنی ...تارا !
-با این طرز صدا کردنت معلومه باز نقشه ای تو کله ات داری؟
-خوشم میاد خیلی تیزی سریع می گیری من می خوام یه کاری کنم.
-خدا به دادم برسه.بگو ببینم باز می خوای چه دسته گلی اب بدی.
سیلوانا یک بار دیگه ریمل را به موژه هایش کشید و گفت :
-ببین چشمام چه قدر تغییر کرد خوب حداقل ریمل زدن رو از شمیم یاد گرفتیم.
تارا بی حوصله گفت :
- میگی می خوای چیکار کنی یا هنوز به فکر قر و فری؟
با شنیدن این حرف در ریمل را بست و داخل کیفش گذاشت.با رضایت از چهره ی خود در ایینه گفت :
-با یه ذره ریمل چشمام صد و هشتاد درجه تغییر کرد.خوب بهتره بریم سر اصل مطلب.تو باید بری به سروش بگی ما رو ببره خونه ی کیان.
تارا از تعجب چشم هایش گرد شد و گفت :
-باز خل شدی ! سروش نمی گه شما اون جا چی کار دارین؟
خونسرد گفت :
-بگو برای دیدن خرگوش هاشون میریم.
با حرص گفت :
-عمرا اگه این کارو بکنم.می دونم موقع گفتن به ته ته پته می افتم.
-خاک بر سر بی عرضه ات کنم.شد یه بار برای من مثر ثمر باشی!
-الکی ذوزو بر این کیان بیچاره نچرخ مطمئنم دم به تله ی تو یکی نمی ده.همچین می گه کیا اسمشو خلاصه میکنه انگار نامزدشه ! در ضمن تو که دوسش نداری.بذار به حال خودش بمونه.دیشب که خاطره ی زندگیش رو شنیدی سختی زیاد کشیده.راضی نشو عذاب تو هم بهش اضافه بشه.
-وا ! مگه من می خوام چیکارش کنم؟
-تو می خوای اونو به طرف خودت بکشونی بعد ولش کنی.فکر این رو کردی چه ضربه روحی به او وارد میشه؟کیان مثل پسرای دیگه نیست.این رو بفهم.
-گمشو!یه جوری حرف می زنی که انگار من فقط هدفم اینه اونو بکشونم طرف خودم.
-مگه غیر از اینه ؟
سیلوانا بلند شد به سمت در اتاق رفت و گفت :
-توضیح ندم بهتره چون تو نمی تونی بفهمی.پاشو بیا بیرون به سروش بگیم.
منتظر ترا نماند و از در خارج شد.سروش سرگرم تماشای تلویزیون بود.او بدون مقدمه گفت :
-سروش !من و تارادوست داریم خرگوش های شهره خانوم رو ببینیم ؛ ما رو می بری اون جا؟
سروش کنترل تلویزیون راروی میز گذاشت.دست هایش را در هم زنجیر کرد و پشت سر گذاشت و گفت :
-شاید خونه نباشن.
سیلوانا کنارش روی مبل نشست و گفت :
-خب ! یه زنگ بهشون بزن.مامان اینا نیستن حوصلمون سر رفته.
-خب باهاشون می رفتین که حوصلتون سر نره.
-تقصیر تارا بود گفت حوصله ی مهمونی رفتن ندارم.حالا که سروش هست ما هم می مونیم پیش اون.
سروش این جمله را به نفع خود تعبیر کرد و به تارا که از در اتاق بیرون امد گفت :
-اخه خرگوش دیدن داره؟
تارا در دل گفت : « خدا بگم چی کارت کنه سیلوانا ! بلاخره کار خودتو کردی ! »
در جواب او گفت :
-اگه دوست ندارین ما رو ببرین اشکالی نداره می ریم پیاده روی.
سروش موبایلش را برداشت و گفت :
-شما حاضر شین یه زنگ بزنم اگه خونه بودن می ریم اگه هم نبودن می ریم بیرون یه دوری می زنیم.
********
شهره روی سیلوانا و تارا را بوسید و گفت :
- چه کار خوبی کردین اومدین.پس چرا بقیه نیومدن؟
ادامه دارد........


علاقه مندی ها (Bookmarks)