صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 25 تا 36 , از مجموع 62

موضوع: رمان کولی | مژگان مظفری

  1. #25

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 25



    همه از خاطره ای که شهره تعریف کرد متاثر شدند و بیشتر از همه سیلوانا به طوری که نتوانست اشک هایش را مهار کند به خاطر این که در جمع گریه نکند به یکی از اتاق خواب ها رفت و بغض را رها کرد.

    ******

    کیان وارد ویلا که شد از تاریکی ان جا به وحشت افتاد و مانند بچگی هایش از تنهایی ترسید صحنه ی افتادن اتومبیل توی رودخانه مانند یک فیلم مدام برایش تکرار می شد.
    لباس هایش را در اورد.جیب پیراهنش را خالی کرد که موقع شست و شو وسایل توی جیبش خراب نشود ؛ با دیدن شاخه گل که تقریبا پلاسیده بود یاد سیلوانا افتاد.با خود گفت : « اگه این حادثه لعنتی پیش نمی اومد امروز می تونست یکی از بهترین روز های عمر من باشه.»
    شاخه گل را برداشت و کنار سوسک پلاستیکی جلو ایینه گذاشت وبه حموم رفت.بدون این که بخواهد گذشته دوباره پیش رویش زنده شد.زیر دوش اب گرم بود که صدای گریه ی بچگی های خودش توی گوشش پیچید فریاد می زد : « اقای پلیس ! تو رو به خدا کمکم کنین سر پدرم اینجا افتاده...»
    دست هایش را روی گوشش گذاشت.سعی کرد ذهنش را منحرف کند.با شتاب دوش گرفت و از حمام بیرون امد.سکوت ویلا بیشتر کسلش می کرد.دوباره همان صدا توی گوشش پیچید و این بار خاطرات نیز زنده شد.پسر بچه ای با نشاط که در عقب صندلی اتومبیل لم داده بود وبا خنده های پدر و مادرش شادیش دو چندان می شد و دوباره قصه ی تلخ اغاز شد که شادی ها کم دوام هستند.سر یکی از پیچ های خطرناک پدرش نتوانست اتومبیل را به موقع کنترل کند و با کامیونی که وحشیانه از رو به رو می امد برخورد کردند.صدای وحشتناک تصادف هنوز تو گوشش بود.با این که سرش از چند جا شکسته و خون از ان جاری بود اما کاملا حواسش برجای و تمام صحنه ها را با هوشیاری کامل به چشم خود میدید.مردم مثل مور و ملخ دور ان ها جمع شده بودند.یکی داد می زد » کمک کنین بیاریمشون بیرون.دیگری با تاثر جواب داد : فکر نکنم کسی ان سالم به در برده باشه.و شخص سوم فریاد زد : بیاین این جا انگار این بچه سالمه.فقط با این اوضاع ماشین چه جوری بیاریمش بیرون.دیگری گفت : مجبوریم صبر کنیم تا گروه امداد برسه.
    کیان در ان زمان نمی دانست چه قدر زمان برد تا گروه امداد و پلیس از راه رسیدند.تمام بدنش درد می کرد و بیشتر قلبش جریحه دار شده بود چون هر چه با گریه پدر و مادر و شوهر عمه اش را صدا می کرد هیچ کدام به او جو.اب نمی دادند ؛ این قدر اتومبیل له و داغون شده بود که نمی توانست ان ها را ببیند.خودش هم قادر به تکان خوردن نبود حس می کرد از کمر به پایین فلج شده چون اصلا نمی توانست تکان بخورد و از خونی که روی دست و رویش پاشیده شده بود بیشتر به وحشت افتاد.بعد خا فهمید صندلی جاو که شوهر عمه اش روی ان نشسته بود در اثر فشار تصادف به عقب کشیده شده خون شوهر عمه اش بوده.
    بعد از ان که گروه امداد از راه رسیدند صدا ها را می شنید که به وسیله شیئی اهن های اتومبیل را قیچی می کردند ، تا توانستند او را بیرون بیاورند و بعد نوبت به بقیه رسید اول شوهر عمه اش را بیرون کشیدند تمام دل و روده اش ریخته بود بیرون و در اثر برخورد با شیشه ی اتومبیل چیزی از صورتش معلوم نبود صحنه ی وحشتناکی بود . بعد مادرش را خارج کردند.لب های قشنگش به طرز وحشتناکی پاره شده و دندان هایش که به خون اغشته بود نمایان و همراه صورتش که سیاه و کبود شده بود او را دچار شک شدیدی کرد و با بیرون اوردن جسد پدرش که دنیای امید و ارزوی او بود مثل شیشه ای نازک قلب و روح کوچکش در هم شکست .با پاهایی که توان راه رفتن نداشت خودش را روی جسد بی سر پدر انداخت.مردمی که انجا ایستاده بودند او را از جسد جدا کردند و او ناگهان چشمش به سر پدرش افتاد.خودش را از دست مردی که گرفته بود خلاص کرد و به سوی اتومبیل که حالا به جز یک اهن تکه پاره چیزی از ان باقی نمانده بود دوید.هنوز شجاعت ان را نداشت که به سر پدرشش دست بزند با گریه و فریاد گفت : « اقای پلیس ! ترو به خدا کمک کنین سر پدرم ! سرم پدرم این جا افتاده.»
    و از ان به بعد دیگر نتوانست کلامی بر زبان بیاورد.شوک سینگینی که به او وارد شده بود قدرت تکلم را از او گرفت و بعد ماه ها که تحت نظر بهترین دکتر های مغز و اعصاب و روان داخلی و خارجی بود کم کم حالت جسمی اش خوب شد اما هنوز زبان نگشوده بود تا این که به او شک دیگری وارد کردند و این بار تصادف غیر واقعی بود.صحنه در همان نقطه که پدر مادرش رو از دست داده بود اجرا شد و صدای برخورد تصادف فقط به وسیله ی ضبط صوت اجرا شد اما تاثیر به سزایی در روحیه ی او بر جای گذاشت بعد از ماه ها با گفتن کلمه ی پدر قفل زبانش شکست و تا ساعت ها با صدای بلند گریست.
    حالا هم سکوت ویلا و مرور خاطرات تلخ بیشتر کسلش کرد وبه گریه افتاد.گریه ای تلخ و غمبار.اگر صدای زنگ موبایلش نبود شاید همچنان در همان حال و هوا به سر می برد.سروش بود که از او می خواست زودتر بیاید و علت تاخیرش را پرسید که کیان حمام را بهانه کرد.به جز چراغ سالن بقیه ی چراغ ها را خاموش کرد و از در خارج شد.هنگامی که وارد سالن پذیرایی اقای شادمان شد همه از سرخی چشم هایش فهمیدند که گریه کرده.او حالا برای ان ها عزیز تر شده بود و با این که زمان کمی از اشنایی ان ها با شهره و او می گذشت اما تو خانواده ی شادمان و ارمان جایگاه خاصی داشتند و همه به دیده ی احترام به ان ها می نگریستند.

    ******


    اخی...!شمیم ورپریده رفت از دست غرغراش خلاص شدیم.
    تارا پاهایش را جمع کرد و گفت :
    -بر عکس من فکر می کنم دختر خوبیه.
    سیلوانا ایینه را از جلو صورتش برداشت سرش را به طرف او کج کرد و گفت :
    -تو بهتره اصلا فکر نکنی ...تارا !
    -با این طرز صدا کردنت معلومه باز نقشه ای تو کله ات داری؟
    -خوشم میاد خیلی تیزی سریع می گیری من می خوام یه کاری کنم.
    -خدا به دادم برسه.بگو ببینم باز می خوای چه دسته گلی اب بدی.
    سیلوانا یک بار دیگه ریمل را به موژه هایش کشید و گفت :
    -ببین چشمام چه قدر تغییر کرد خوب حداقل ریمل زدن رو از شمیم یاد گرفتیم.
    تارا بی حوصله گفت :
    - میگی می خوای چیکار کنی یا هنوز به فکر قر و فری؟
    با شنیدن این حرف در ریمل را بست و داخل کیفش گذاشت.با رضایت از چهره ی خود در ایینه گفت :
    -با یه ذره ریمل چشمام صد و هشتاد درجه تغییر کرد.خوب بهتره بریم سر اصل مطلب.تو باید بری به سروش بگی ما رو ببره خونه ی کیان.
    تارا از تعجب چشم هایش گرد شد و گفت :
    -باز خل شدی ! سروش نمی گه شما اون جا چی کار دارین؟
    خونسرد گفت :
    -بگو برای دیدن خرگوش هاشون میریم.
    با حرص گفت :
    -عمرا اگه این کارو بکنم.می دونم موقع گفتن به ته ته پته می افتم.
    -خاک بر سر بی عرضه ات کنم.شد یه بار برای من مثر ثمر باشی!
    -الکی ذوزو بر این کیان بیچاره نچرخ مطمئنم دم به تله ی تو یکی نمی ده.همچین می گه کیا اسمشو خلاصه میکنه انگار نامزدشه ! در ضمن تو که دوسش نداری.بذار به حال خودش بمونه.دیشب که خاطره ی زندگیش رو شنیدی سختی زیاد کشیده.راضی نشو عذاب تو هم بهش اضافه بشه.
    -وا ! مگه من می خوام چیکارش کنم؟
    -تو می خوای اونو به طرف خودت بکشونی بعد ولش کنی.فکر این رو کردی چه ضربه روحی به او وارد میشه؟کیان مثل پسرای دیگه نیست.این رو بفهم.
    -گمشو!یه جوری حرف می زنی که انگار من فقط هدفم اینه اونو بکشونم طرف خودم.
    -مگه غیر از اینه ؟
    سیلوانا بلند شد به سمت در اتاق رفت و گفت :
    -توضیح ندم بهتره چون تو نمی تونی بفهمی.پاشو بیا بیرون به سروش بگیم.
    منتظر ترا نماند و از در خارج شد.سروش سرگرم تماشای تلویزیون بود.او بدون مقدمه گفت :
    -سروش !من و تارادوست داریم خرگوش های شهره خانوم رو ببینیم ؛ ما رو می بری اون جا؟
    سروش کنترل تلویزیون راروی میز گذاشت.دست هایش را در هم زنجیر کرد و پشت سر گذاشت و گفت :
    -شاید خونه نباشن.
    سیلوانا کنارش روی مبل نشست و گفت :
    -خب ! یه زنگ بهشون بزن.مامان اینا نیستن حوصلمون سر رفته.
    -خب باهاشون می رفتین که حوصلتون سر نره.
    -تقصیر تارا بود گفت حوصله ی مهمونی رفتن ندارم.حالا که سروش هست ما هم می مونیم پیش اون.
    سروش این جمله را به نفع خود تعبیر کرد و به تارا که از در اتاق بیرون امد گفت :
    -اخه خرگوش دیدن داره؟
    تارا در دل گفت : « خدا بگم چی کارت کنه سیلوانا ! بلاخره کار خودتو کردی ! »
    در جواب او گفت :
    -اگه دوست ندارین ما رو ببرین اشکالی نداره می ریم پیاده روی.
    سروش موبایلش را برداشت و گفت :
    -شما حاضر شین یه زنگ بزنم اگه خونه بودن می ریم اگه هم نبودن می ریم بیرون یه دوری می زنیم.



    ********

    شهره روی سیلوانا و تارا را بوسید و گفت :
    - چه کار خوبی کردین اومدین.پس چرا بقیه نیومدن؟



    ادامه دارد........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  2. 2 کاربر به خاطر این پست از AmirSina تشکر کرده اند:


  3. #26

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 26



    شهره روی سیلوانا و تارا را بوسید و گفت :
    -چه کار خوبی کردین اومدین.پس چرا بقیه نیومدن؟
    سروش به جای ان ها جواب داد :
    -منزل عموم کرج دعوت بودن.کیان خونه نیست ؟
    -نه !ولی تا چند دقیقه دیگه بر می گرده.
    -من به موبایلش زنگ زدم گفت خونه ست.
    -به خاطر این گفته یه وقت شما تصمیمتون عوض نشه.از دیشب تا حالا همش تو فکره.من ازش خواستم بره بیرون هوایی عوض کنه بلکه فکرش ازاد شه.
    سیلوانا بیشتر حواسش به اطراف بود.بر عکس ان چه در ذهن خود مجسم کرده بود دکوراسیون ویلا خیلی ساده و معمولی بود.کف سالن سراسر پوشیده از موکت سبز تیره رنگ با چند تخته فرش قدیمی و یک میز ناهار خوری هشت نفره که معلوم بود زیادی از ان کار کشیدند.پرده ها به نسبت خیلی ساده و قدیمی بودند.شهره ظرف شیرینی را روی میز گذاشت از نگاه تارا و سیلوانا فهمید که تعجب کردند با لبخند گفت :
    -همه جای ویلا زوارش در رفته.این ویلا مال پدر شوهرم بود که کادوی عروسی به ما داد و سند ویلا رو به اسم من زد.اوائل ازدواجمون زیاد می اومدیم این جا اما بعد از مرگ شوهرم دیگه پامو این جا نزاشتم فقط سالی بکی دو بار یه نفر رو می فرستادم یه نظافت کلی از این جا بکنه...
    با باز شدن در سالن نگاه ها به طرف در چرخید.کیان با قیافه ی مغموم و گرفته وارد شد.
    سروش با او دست داد و گفت :
    -خوب مارو قال گذاشتی.
    با سیلوانا وتارا احوال پرسی مختصری کرد و گفت :
    -اگه می گفتم خونه نیستم که تو نمی اومدی.
    تارا و سیلوانا به اشپزخانه رفتند و به شهره در اوردن چای و میوه کمک کردند.سروش داشت می گفت که به خاطر این خرگوش ها امدند.شهره کفت :
    -یعنی اگه خرگوش خا نبودند این جا نمی اومدین.
    سروش شرمنده گفت :
    -اه نه ! خرگوشا فقط بهونه بود.
    کیان نگاه سر سری به سیلوانا انداخت و گفت :
    -این خرگوشا طرف دار زیاد دارن.چند روز پیش یه پسر بچه ی شیطون از رو دیوار پریده بود پایین که بیاد خرگوشا رو ببینه.
    سروش گفت :
    -عجب بچه ی تخسی بوده ! چه طور نترسیده گیر بیفته.
    -خیلی بلا بود ! از جسارتش خوشم اومد.ما که بچه بودیم از این جرات ها نداشتیم.
    سیلوانا و تارا به زور جلو خنده شان را گرفته بودند.شهره گفت :
    -احتمالا او خبر داشته کسی تو ویلا نیست.
    کیان بار دیگر نگاهش را به صورت خندان سیلوانا انداخت و گفت :
    -اتفاقا خودش همین حرفو زد.
    سروش بحث دیگری به میان اورد و گفت :
    -گجا رفته بودی؟
    صدایش محزون شد و گفت :
    -رفتم از ماشین دیروزی خبر بگیرم.افسر پلیسی که اون جا بود گفت که نه اثری از ماشین مونده نه از جسد به احتمال زیاد ته رودخانه هستن.
    همه با یاد اوری صحنه دیروز دوباره متاثر شدند.تارا گفت :
    -ادرم باورش نمی شه رودخونه این قدر عمق داشته باشه.
    سروش گفت :
    -خونوادش چی ؟
    -ساکن کرج بودن.این جور که مامور پلیس می گفت عمق رودخونه بالای ده متر بوده و منتظر بودن غواص بیاد که ماشین رو از ته رودخونه بکشه بیرون.البته به گفته ی مامور پلیس فقط همون یه نقطه این قدر عمق داره.
    شهره گفت :
    -بهتره در موردش دیگه حرف نزنیم.کیان جان ! نمی خوای خرگوشا رو به مهمونات نشون بدی.
    او مثل فنر از جایش بلند شد و گفت :
    -من اماده ام.

    *********

    هر چه شهره اصرار کرد بی فایده بود و قبول نکردند که برای ناهار مهمان او باشند. با رفتن ان ها رو به کیان گفت :
    -تارا چه دختر زیباییه.
    کیان روی کاناپه دراز کشید و گفت :
    -اگه اون خوشگل تره در عوض سیلوانا با نمک تره.خیلی به دل می شینه.
    شهره لبخند مرموزی بر لب اورد و گفت :
    -حدس می زدم چشمت اون رو بگیره.بلا گرفته این قدر با ناز و عشوه حرف می زنه که خانوما هم شیفته اش می شن چه برسه به اقایون.
    کیان دستش راروی چشمش گذاشت و جدی گفت :
    -کی میگه چشم من اونو گرفته؟من فقط نظرم رو گفتم.
    شهره پیش دستی ها رو به اشپزخانه برد و طعنه امیز گفت :
    -باورم شد.به هر حال دخترای دوست داشتنی و با شخصیتی هستن.من که خیلی از اونا و خانواده شون خوشم اومده.
    کیان سکوت کرد چهره ی سیلوانا به شفافی ایینه جلو نظرش بود.در این چند روز که ارامش داشت و دور از هیاهوی شهر بود تمام فکرش را او پر کرده بود.همان طور که سروش گفته بود توی دانشگاه خاطر خواه زیاد داشت و سعی کرده بود هرگز به کسی دل بستگی پیدا نکند و فقط با جنس مخالفش رابطه ای سالم و دوستانه بر قرار کند و هر بار که ان ها از او دعوت به عمل می اوردند خیلی مودبانه همهی دعوت های ان ها را رد می کرد و هرگز در خلوت تنهای اش به ان ها فکر نمی کرد اما در مورد سیلوانا این طور نبود.روز تصادف به نظرش خیلی معمولی امد و وقتی مادرش به جای او امده بود که خسارت اتومبیل را بدهد به کلی او را به فراموشی سپرده بود.اما سکونت در ویلا و دیدن هر روز او روز به روز بیشتر به طرف او کشیده می شد اما می دانست که هنوز دل بسته اش نشده فقط برایش مهم است و به نظرش او با همه ی هم جنس هایش فرق داشت شیطنت های پسرانه ی او و تن نازی هایش در کنار هم شیرین و عجیب به نظر می امد.بر عکس دختر های هم سن و سالش پر تحرک تر و شاداب تر و سرزبون دار تر بود.

    **********

    شش روز از اقامت ان ها در ویلای پدر اقای شادمان می گذشت.تصمیم داشتند به تهران برگردند اما اقای شادمان بزرگ از ان ها خواست که تا اخر تعطیلات دور هم باشند مخصوصا که در این مدت حسابی با اقای ارمان جور شده بود و مدام با هم در حال بازی شطرنج بودند.
    تارا نیز وقتی پدرش پذیرفت که انها هم بماننداز خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . در این چند روز که تمام وقتش را با سروش می گذراند.دلبستگی اش به او دو برابر شده بود.تارا چون سایر زیبارویان به محبوب خود ناز و کرشمه نمی فروخت ادا نداشت.سراپاسوز و گداز بود و حاضر بود چون شمع به خاطر سروش بسوزد و جهانی را از پرتو دل پذیر خود تابناک کند.در این مدت از نگاه های سروش فهمیده بود که او هم چندان بی میل نیست .نمی خواست حرکتی بکند که او متوجه علاقه اش بشود.دوست داشت اگر اعترافی در کار است از جانب او باشد.
    با دیدن سیلوانا که غرق در خواب است حوصله اش سر رفت.برسی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد . کسی توی سالن نبود.صدای بچه هایش ستایش از بیرون می امد.حدس زد که مثل روز پیش صبحانه را در هوای ازاد صرف می کنند.با صدای زنگ موبایل سروش پا سست کرد و به طرف در سالن که رفته بود دوباره برگشت.مطمئن که شد او صدای زنگ موبایل را نشنیده به مانیتور گوشی نگاه کرد اسمی نیفتاده بود.کنجکاوی اش گل کرد جواب بدهد.دکمه ی پاسخ گویی را فشار داد ولی حرفی نزد.صدای نازکی از ان سوی خط گفت :
    -الو ...! سروش جان ! چرا جوابمو نمی دی عزیزم ؟ باور نمیکنم تو این قدر بی رحم باشی ! ال...و !!! سرو....
    او تماس را قطع کرد.از ناراحتی دست و پایش می لرزید.بی حال روی مبل نشست.در باز شد و سروش وارد سالن شد.او از جایش بلند شد.سروش با لبخندی مهربان گفت :
    -سلام صبح به خیر.
    با اخم سلامی گفت و به اتاق خواب برگشت.سیلوانا هنوز خواب بود.مانتو و روسری اش را برداشت و دوباره از اتاق خارج شد.نگاهش را توی سالن چرخاند اما خبری از او نبود.به جمع بیرون پیوست که روی تخت بزرگی جلو افتاب نشسته بودند.او هم ان جا بود.جیران از او خواست که بنشیند برایش چای بریزد اما گفت :
    -می وام بیرون از ویلا کمی قدم بزنم.
    اقای ارمان گفت :
    -خیلی از ویلا دور نشی.تو به این جا خا اشنایی نداری.
    سروش که از چهره ی اخم الود تارا تعجب کرده بود گفت :
    -حق با پدرتونه این جا ها برای شمااشنا نیست.اگه خیلی دور بشین امکان داره راه رو گم کنین.
    زیر لب جواب داد :
    -حواسم هست.
    بدون توجه گفته ی پدرش و سروش مسیری را انتخاب کرد و به راه افتاد.اصلا توجه نمی کرد که از کجا می رود و چه قدر از ویلا فاصله گرفته.از چند تپه ی کوچک و بزرگ گذشت و مسیر رودخانه را در پیش گرفت.وقتی از حرکت ایستاد که دیگر از خستگی نای راه رفتن نداشت.به ساعتش نگاه کرد باورش نمی شد که سه ساعت بدون توقف راه رفته.روی تخته سنگی کنار رودخانه نشست.کفش هایش را در اورد و پاهایش را به خنکای اب رودخانه سپرد.از بس سرد بود پاهایش کرخ شد اما از رو نرفت و همان طور پاهایش را در اب نگه داشت.به اطراف نگاه کرد.همه جا زیبا و سرسبز بود و طبیعت بکر و دست نخورده نظر بیننده را جلب می کرد.به جز صدای جریان اب و صدای مستانه ی پرندگان هیچ صدایی به گوشش نمی رسید.حسابی سردش شده بود مخصوصا که خورشید خانم گرمای دو سه ساعت پیش را نداشت و خود را پشت ابر های تیره و سیاه پنهان کرده بود.پاهایش را از اب رودخانه خارج کرد و روی تخته سنگ گذاشت تا خشک شود.بعد جوراب و کفش هایش را پوشید . هنوز از روی تخته سنگ بلند نشده بود که با صدای رعد و برق به هراس افتاد.ابر های کبود و خشن اسمان را در بر گرفت به طوری که همه جا تقریبا تاریک شد.تازه یادش افتاد دیر کرده و الان پدر و مادرش نگران او شدند.لبهایش را گزید و به راه افتاد.دوباره رعد و برق و متقارب ان باران سیل اسا.اصلا نمی دانست کجاست و باید از کدام راه بگذرد.از بی فکری خود به گریه افتاد و از ضعف خود در برابر عشق سروش حسابی عصبی شد با خود گفت : « خدایا ! منو ببخش چه کار احمقانه ای کردم.الان مادرم از نگرانی دیوونه شده.همش تقصیر اون لعنتی بود که اول صبحی فکر منو خراب کرد »بلافاصله به خود جواب داد : « به سروش بی چاره چه ربطی داره.فقط تقصیر منه که این قدر ضعیف هستم.لعنت به من لعنت به من.»
    قطرات باران تبدیل به تگرگ شدند.دانه های سفت و سخت تگرگ سر و صورت خیس او را به درد اورد.دیگر نای راه رفتن نداشت.از لباس هایش اب می چکید.هر چه بیشتر می رفت مسیر برایش ناشناخته تر می شد و دلهره و ترسش دو چندان.از بس گریه کرده بود دیگر حال گریه کردن هم نداشت.برای لحظاتی بارش تگرگ و باران قطع شد و به او فرصت فکر کردن داد.از گرسنگی دلش ضعف می رفت اما چاره ای نداشت مجبور بود راه برود.ساعت 2 بعد از ظهر را نشان می داد و او همچنان راه می رفت.


    **********


    سیلوانا که از خواب بیدار شد سرغ تارا را از جیران گرفت.وقتی فهمید تنهایی بیرون رفته گفت :
    -خاله جون ! چرا منو بیدار نکرد که با هم بریم؟!
    جیران گفت :
    -هر کجا که باشه الان بر می گرده.فکر نکنم جای دوری بره.
    سروش دم در ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد.یک چشمش به ساعت بود و چشم دیگرش به راه.نیم ساعت کع گذشت دچار دلهره شد.مجبور بود به روی خود نیاورد.با خود گفت : « اخه این بی عقل کجا رفته؟! » زمان به یک ساعت که رسید دیگر نتوانست خودداری کند به اقای ارمان گفت :
    -فکر نمی کنید تارا خانوم دیر کردن؟
    اقای ارمان به ساعتش نگاه کرد.او هم مثل سروش دچار دلهره شد و گفت :
    -چه طور تا حالا نیومده؟!
    کم کم دلهره ان ها به همه سرایت کرد همه دستپاچه شده بودند و نگرانی در چهره همه پیدا بود.هر کدام از یک طرف می گشتند اما انگار اب شده و فرو رفته بود توی زمین.
    سروش به دنبال کیان رفت و از او کمک خواست که با هم دنبال او بروند.جیران مدام به سر و صورت خود می زد و بی قراری می کرد.الهه سعی داشت او را ارام کند.سیلوانا لیوان اب قند را دست او داد وگفت:
    -خاله جون ! بخور گلوت نرم شه.
    جیران چنگی به موهایش انداخت و گفت :
    -به جای اب کوفت بخورم دخترم از دستم رفت.
    اکرم خانم مادر اقای شادمان گفت :
    -نفوس بد نزن انشاا...به زودی بر می گرده.
    الهه گفت :
    -دلم روشنه که صحیح و سالمه.
    جیران سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :
    -پناه به نفست الهه ! یعنب دخترم رو دوباره می بینم؟!
    اکرم خانم گفت :
    -معلومه که می بینی امیدت به خدا باشه.مطمئنم به زودی بر می گرده.
    جیران با دو دست شقیقه هایش را فشرد و گفت :
    -وای خدا ! بچه ام زیر این تگرگ و بارون کجا مونده؟ای خدا ! نکنه دزدیدنش؟
    شهره که تازه از راه رسیده بود گفت :
    -وا...! این چه حرفیه !خدانکنه.مطمئن باش راه رو گم کرده.اینجا خیلی جاهای پرت داره.ببین از کجا رفته که راه رو گم کرده.
    اقای شادمان و اقای ارمان خبر گمشدن او را به پلیس راه دادند و تقاضای کمک کردند.شهرام و سپند هر کدام از مسیری ؛ کیان با اتومبیلش در مسیر دیگر و سرو پیاده عصبی و مضطرب از مسیر دیگر دنبال او می گشت.بارش بی وقفه باران نیز همچنان ادامه داشت و این به نگرانی همه می افزود.ساعت حدودا سه و نیم بعد از ظهر بود که همچنان گشتن ادامه داشت.سروش دیگر بریده بود.با وجود این که چتر روی سرش گرفته بود اما تمام لباس هایش نم برداشته بود و شلوارش تا زانو گل الود و خیس بود.در لحظه هایی که داشت نا امید می شد چشمش به روسری تارا افتاد که روی گل و لای زیر باران جلب توجه می کرد.حس کرد به قلبش چنگ انداختند برای لحظه ای زانو هایش لرزید اما زود به خود امد و به سرعت به ان سمت شتافت.روسری را به دست گرفت.مطمئن شد مال خود اوست.با خود گفت : « باید همین اطراف باشه خدایا ! خودت بهش رحم کن اتفاقی براش نییفتاده باشه.»
    و جند متر جلو تر او را دید که بی حال روی زمین نشسته و به درختی تکیه داد.به سویش دوید و گفت :
    - تارا ! تارا !
    حرکتی از او ندید.روی سرش ایستاد.نبض او را گرفت ارام میزد.با پشت دست گونه های سرد او را نوازش کرد و گفت :
    -تارا ! صدامو می شنوی ؟
    تارا از بس بی حال شده بود فکر می کرد صدای سروش را در خواب می شنود.ارام پلک هایش را گشود.سروش نفس راحتی کشید و گفت :
    -دختر ! این چه کاری بود کردی؟ همه رو حسابی نگران خودت کردی.
    سروش منتظر پاسخ از طرف او نماند.با موبایلش به ان ها خبر داد که دست از جستجو بر دارند و از کیان که نزدیک تر از سایرین بود خواست خودش را بر ساند.موبایلش را که در جیب شلوارش گذاشت گفت :
    -می تونین راه برین؟
    تارا در سکوت دستش را دراز کرد.دست هایش ان قدر سرد و یخ بود که سروش با گرفتنش احساس سرما کرد می دانست ضعف از گرسنگی و سرما او را به این حال و روز انداخته.
    با بی حالی گفت :
    -مادر و پدرم...
    سروش نخواست با ان حالش نگرانی او را دو برابر کند گفت :
    -نگران نباشین الان که اطلاع دادم دیگه دلواپس نیستن.چه طور شد سر از این جا دراوردین؟
    تارا خواست بگوید تقصیر تو بود که به این مسیر کشیده شدم.در جواب گفت :
    -خودمم نمی دونم ! راه رو گم کردم.
    سروش سعی کرد لحنش عصبی نباشد که او را برنجاند گفت :
    -مگه من بهتون نگفتم زیاد از اینجا دور نشین.
    هنوز به جاده نرسیده بودند که کیان از راه رسید. به او کمک کرد که سوار اتومبیل شود.از ایینه نگاهی به حال زار او انداخت و گفت :
    -اگه حالتون خوب نیست اول بریم دکتر؟
    ارام جواب داد :
    -ممنون ! خوبم.لطفا بر گردیم خونه.
    سروش هم گفت :
    -بهتره اول بریم خونه.اگه نیاز بود بعدا می بریمش دکتر.
    او حرکت کرد .سروش با نگرانی به عقب برگشت.وقتی دید که او از سرما می لرزد.از کیان خواست بخاری اتومبیل را روشن کند.تا وارد ویلا شدند همه دورشان جمع شدند.جیران با احساس او را بغل کرده بود و گریه می کرد.سروش گفت :
    -خاله جون ! بهتره اول لباساشو عوض کنین اون الان بیشتر از هر چیز به لباس گرم و به یک کاسه سوپ نیاز داره....
    جمله سروش به اخر نرسیده بود که شهره خندان وارد شد.یک قابلمه ی بزرگ و یکی کوچک که روی هم گذاشته بود به همراه داشت.کیان به او کمک کرد و قابلمه ها را توی اشپزخانه بردند.شهره گفت :
    -من می دونستم که تارا جون صحیح و سالم بر میگرده براش سوپ درست کردم.برای بقیه هم لوبیا پلو درست کردم.می دونم هنوز کسی لب به غذا نزده.
    هر کدام به نحوی از شهره تشکر می کردند.تارا به کمک مادرش به اتاق خواب رفت.لباس هایش را عوض کرد و زیر لحاف گرم دراز کشید.سیلوانا از سوپی که شهره درست کرده بود یک کاسه برایش اورد و به دست جیران داد که به او بدهد.می خواست کمی سر به سرش بگذارد اما با دیدن اوضاع خرابش پشیمان شد و از اتاق بیرون امد.به کمک ستایش سفره را انداختند.هنگام چیدن سفره کیان و سروش هم کمک کردند.کیان هر بار که وسیله ای از دست او می گرفت دلش ضعف می رفت و او هر بار با شیطنت یک جوری سر به سرش می گذاشت.بعد از صرف ناهار سپند ورق به دست امد و گفت:
    -کی حوصله داره پاسور بازی کنیم؟
    سروش بی حوصله در مبل فرو رفت و گفت :
    -من یکی این قدر خستم حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.
    شهرام و کیان موافقت خود را اعلام کردند.سپند گفت :
    -پاشو سروش لوس نشو سه نفری که نمی شه بازی کرد.
    سیلوانا که می خواست بگوید منم هستم اما از ترس سروش لب فروبست.سپند او را دید که بی کار ایستاده گفت :
    -اگه تو هم مثل سروش خسته نیستی حوصله شو داری بیا بازی کن.
    او انگار قند تو دلش اب کردند سریع جواب داد :
    -خسته نیستم.اتفاقا چون تارا خوابیده خیلی هم حوصلم سر رفته.
    شهرام گفت :
    -پس بیا جلو.
    او جرات نمی کرد به سروش نگاه کند.وقتی از کنارش رد شد یک نگاه کوتاه به او انداخت با دیدن چشم های بسته اش نفسی به راحتی کشید.تک خال انداختند که تکلیف یار کشی معلوم شه.کیان او با هم افتادند.در هنگام بازی او از بس تقلب می کرد که صدای شهرام و سپند در امده بود.او زیر بار نمی رفت و کیان به جای او می ترسید که لو برود.بعد از یک ساعت بازی اخر سر هم ان ها برنده شدند.سپند گفت :
    -من که دیگه بازی نمی کنم اصلا این طوری بازی کردن فایده نداره سیلوانا همش تقلب می کنه.اگه تقلب های اون نبود که برنده نمی شدن.
    سیلوانا خیلی خونسرد گفت :
    -تنبلی خودتون رو نزارین پای من.چون برنده نشدین منو محکوم به تقلب می کنین.شما بگین اقا کیان ! من بیچاره اصلا تقلب کردم؟
    کیان سرش را پ
    ایین انداخت و گفت :
    -ما که چیزی ندیدیم.
    شهرام دستش را توی هوا تکان داد وگفت :
    -اوهو ! به روباه می گن شاهدت کیه می گه دممه.این که نمیاد بگه یارم تقلب کرده.
    سپند گفت :
    -سیلوانا پاشو برو چند تا چای بیار.
    در همین حین شهره عازم رفتن شد.کیان هم کاپشنش را برداشت.سروش گفت :
    -کیان جان تو کجا؟ بشین دیگه.چرا تعارف می کنی؟
    سرپا ایستاد و گفت :
    -زحمت کافیه همه خسته این به استراحت نیاز دارین خود منم خوابم گرفته.
    هر بار که کیان می رفت سیلوانا حس می کرد چیزی از او کم شده.با رفتن او حوصله ی جمع را نداشت.توی اتاق رفت.تارا ارام خوابیده بود.هوای ابری تاریکی اتاق او را واداشت کمی دراز بکشد.متکا و پتویی از داخل کمد برداشت و کنار تارا دراز کشید.تمام فکر و حواسش دور و بر کیان پرسه می زد.این پسر به کلی فکرش را پریشان کرده بود.همیشه فکر می کرد به هیچ مردی نمی تواند دل ببندد و هر کسی را که دلبستگی داشت به باد تمسخر گرفته بود و حالا خودش مطمئن بود که به این پسر دل بسته.

    *********

    همیشه فکر می کردم اغاز کردن مار سختیه اما اون روز که تو از پله های دانشکده بالا اومدی و مستقیم توی چشمام نگاه کردی و گفغتی میشه همه ی جزوه هاتون رو به من بدین دیدم انگار خیلی بیشتر ها شروع شده بود و من خبر نداشتم.وقتی به خودم اومدم متو.جه شدم قلبم فقط برای تو می تپد.کسی که همیشه عاشقت می مونه « ترانه ».
    سیلوانا موبایل را روی میز گذاشت و بدون اینکه متوجه رنگ پریدگی تارا بشود گفت :
    -عجب SMS عاشقانه ای!
    تارا خشن گفت :
    -به سروش نمیاد این طور ادمی باشه.
    -اون که نفرستاده.دخترا براش فرستادن.تقصیر سروش چیه ؟
    -مطمئن باش اونم جواب داده.
    سیلوانا بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت خواست به اشپزخانه برود که با سروش سینه به سینه شد.سروش موبایل را برداشت.تارا به طعنه گفت :
    -sms ترانه خانوم اومده.
    سروش متعجب گفت :
    -ترانه ! نمی شناسم.
    تارا به چشم غره سیلوانا اهمیتی نداد . می خواست بداند اخر این ماجرا به کجا ختم می شود گفت :
    -بخونین متوجه می شین.
    سروش نگاهی به موبایلش انداخت وقتی sms را خواند رنگ چهره اش از عصبانیت سیاه و قرمز شد و با عصبانیت به طرف سیلوانا امد.سیلی محکمی تو گوش او کوبید و گفت :
    -این سیلی رو زدم که یادتن بمونه دیگه هیچ وقت بدون اجازه من به موبایل من دست نزنی.برو گمشو از جلو چشمم.
    سیلوانا با گریه ان جا را ترک کرد.تارا با رنگ پریده جلو او ایستاد وگفت:
    -چرا اون رو زدید؟
    سروش اخم کرد و او ادامه داد :
    -باید منو می زدید چون من بدون اجازه به موبایلتون دست زدم نه سیلوانا.
    سروش با لبخند تمسخر امیزی گفت :
    -مثل همیشه سعی می کنی گناه اون رو بندازی گردن خودت.
    صدایش را کمی بلند کرد و گفت :
    -اون هیچ گناهی نداشت.چرا ناراحت می شین ؟ بلاخره این ترانه خانوم رو ما هم باید بشناسیم.باورم نمی شه شما به خاطر یه غریبه این طور با خواهرتون رفتار کنین.
    سروش دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.موبایلش را پرت کرد رو مبل و گفت :
    -اصلا خدا رو قبول داری به خودش قسم که من این ترانه رو نمی شناسم اصلا نمی دونم کیه که هی برام sms می فرسته یا راه به راه زنگ می زنه.
    سروش دیگر منتظر ادامه بحث نشد و عصبی از سالن خارج شد.تارا که خود را مقصر می دانست پیش سیلوانا رفت دید صورتش را گرفته و گوشه ای کز کرده.از او معذرت خواهی کرد ولی او جوابش را نداد.در اتاق را بست و دوباره کنار او نشست.بعد از سکوت طولانی با بغض گفت :
    -از وقتی خودمو می شناختم اونو دوست داشتم و هر روز که می گذره علاقم بهش بیشتر می شه.وهر چه من بزرگ تر می شم عذابم بیشتر می شه.هر وقت میام بهخودم ثابت کنم که اون به کسی دلبستگی نداره یه اتفاقی می افته که دوباره می ریزم به هم یه روز سحر یه روز مرجان یه روز شمیم و حالام ترانه.اون روز که توی جنگل گم شدم همش تقصیر این موبایل لعنتی بود ؛ وقتی زنگ زد دیدم خودش نیست از کنجکاوی جواب دادم که صدای اون دختره توی گوشی پیچید که عاشقانه اسم سروش رو برد.امروزم....
    تارا زد زیر گریه.سیلوانا بهت زده به او نگاه می کرد.نمی دانست با این اعترافاو چه عکس العملی از خود نشان بدهد.او را بغل کرد و گفت :
    -الهی فدات بشم چرا زود تر نگفتی ؟ منو ببخش چه قدر اذیتت کردم.اخه من از کجا بدونم تو عاشق اون خل وچل شدی؟حیف تو نیست به اون دیوونه دل بستی؟!ببین صورت منو چیکار کرده.من همیشه به موبایلش دست زدم نمی دونم این دفعه چرا انقدر عصبی شد.
    -تو رفتی من دعواش کردم.گفتم من به موبایل تو نگاه کردم.ترو خدا وا ندی ها دوست ندارم فکر کنه من دروغگوام.
    سیلوانا خدید و دوباره او را بغل کرد و گفت :
    -فداکار من ! باورم نمی شه که تو قراره زن داداشه من بشی.
    تارا هم خندید اشک هابیش را پاک کرد وگفت :
    -حرف های خنده دار می زنی ! زن داداش !! مطمئن باش این اقا سروش دلش پی کس دیگه ایه.
    -غلط کرده مگه من می زارم.تارا ! چرا زود تر به من نگفتی؟
    شرمگین سرش را پایین انداخت و گفت :
    -ازت خجالت کشیدم.
    -دیوونه !
    -دیگه به خاطر سیلی ناراحت نیستی؟
    -از بس ذوق کردم یادم رفت.ولی مطمئن باش حق این عشق بی ادبت رو کف دستش می زارم.
    چند ضربه ارام به در خورد تارا گفت :
    -بفرمایین.
    سروش با چهره ی مغموم و گرفته وارد اتاق شد.سیلوانا رویش را بر گرداند.نزدیک تر شد و گفت :
    -منو ببخش سیلوانا دست خودم نبود.خیلی عصبی شدم.به تارا خانوم گفتم که نمی دونم چه احمقی که مزاحمم می شه.من اصلا اونو نمی شناسم.خیلی دردت گرفت؟....جواب منو نمی دی حداقل صورتت رو برگردون بذار جمال خوشگلتو ببینم.اصلا بیا یه سیلی بزن تو گوشم دلت اروم شه.
    سیلوانا اصلا نگاهش نکرد و هیچ جوابی به او نداد.او هم به ناچار از اتاق خارج شد.تارا گفت :
    -سیلوانا خیلی تند رفتی !
    -چی کار کردم؟حرفی زدم که می گی تند رفتی.
    -گناه داشت.کاش باهاش حرف می زدی!
    -برو بابا یه طرف صورتم رو داغون کرده باهاش حرف بزنم ؟ اگه مامان و بابا بفهمن روزگارش رو سیاه می کنن.
    -حالا این دفعه رو کوتاه بیا به خاطر من.
    -می گم.....چرا خانوم هی طرفداریش رو می کنه ! نگو عاشق سینه چاکشی.تو که خودت منو می شناسی به این اسونی ها باهاش اشتی نمی کنم.



    ادامه دارد........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  4. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #27

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 27



    -می گم.....چرا خانوم هی طرفداریش رو می کنه ! نگو عاشق سینه چاکشی.تو که خودت منو می شناسی به این اسونی ها باهاش اشتی نمی کنم.
    - تارا ! نمی دونم چه مرگم شده ! این پسره ی عوضی یدجوری فکرم رو ریخته به هم.دیوونم کرده.
    - در مورد کیان این طوری حرف نزن اون پسر خوبیه.
    بره به جهنم یخ تر از اون سرغ ندارم.می دونی تارا وقتی بهش فکر می کنم روز و شبم رو گم کردم.همش التهاب دارم.وقتی جلو نظرم میاد قلبم یه جور خاصی می شه.وقتی میبینمش از خود بی خود می شم.دست و پام می لرزه.داغ می شم.یه حس شیرین که اصلا دوست ندارم تموم شه.دلم می خواد تنها باشم و هی به اون دیوونه فکر کنم.یا شب ها...وای مگه خوابم میبره.مثل اهن ربا منو گرفته و هی داره به طرف خودش می کشونه.وای تارا ! تو میگی من چم شده.
    تارا لبخند بر لب اورد و گفت :
    -تو داری عاشق میشی.
    سیلوانا با وحشت گفت:
    -نه ! من نمی خوام.کیان مرد ایده ال رویاهای من نیست.در ثانی من هنوز بچم نمی خوام دچار این حالت ها و گرفتاری ها بشم.
    -حواست نیست یعنی هیچ کدوم حواسمون نیست.تا دو روز پیش یه پشه رو هم نمی تونستیم از رو خودمون پخ کنیم.حالا قد کشیدیم و دیگه جیغ جغجغه سرگرممون نمی کنه.حواسمون نیست که تا دیروز هشت ماهه بودیم و حالا هجده ساله.سیلوانا ! باور کن دیگه بزرگ شدیم.دنیای لج بازی و جغجغه گذشته.خاله بازیامون داره راست راستی می شه.هر چی اون موقع بازی می کردیم حالا داریم واقعی اون بازی حارو تکرار می کنبم.(تارا پشت به او رو به پنجره ایستاد.نگاهش را از پنجره به کیان و سروش دوخت که گرم والیبال بودند.)چرا فکر می کنی کیان مرد خوبی برای زندگی ایندت نیست!مطمئن باش بهتر از این گیرت نمیاد.تازه اگه بهت اعتماد کنه.خیلی شخته وقتی عاشقی یک طرفه باشه.
    -اره !راست میگی . من و تو یک وجه مشترک داریم که دو تا خر رو دوست داریم اما نمی دونیم توی ذهنشون چی می گدره.
    -دختر ! تو چه قدر بی ادبی !پاشو نگاشون کن.حیف نیست به این جوون های پاک و سالم میگی خر؟
    او دوباره با دیدن کیان گر گرفت.در این لحظه سروش دنبال توپ دوید.کیان از فرصت استفاده کرد و نگاهش را به بالا دوخت با دیدن او پشت پنجره با سر سلام داد و دوباره سرگرم بازی شد.تارا که از لای پرده نگاه می کرد گفت :
    -من حس می کنم کیان هم تو رو دوست داره.
    -خواهشا از این حسا نکن که حالم بد میشه.اون اگه منو دوست داشت که تا حالا یه حرکتی انجام داده بود که من بفهمم.
    -همین سلام دادنش از راه دور.
    -تو هم خلی ها ! این که دلیل نمی شه .تو که می دونی اون زیاذی با کلاس و مودب تشریف دارن.شهره جونش می گفت اصلا دوست دختر نداره.ولی من باورم نمی شه.اون روز که تو راه رو گم کرده بودی نمی دونی چه قدر سر به سرش گذاشتم.تو توی اتاق خواب بودی.موقع سفره انداختن اونم کمک می کرد.هر وقت می خواستم چیزی رو به دستش بدم کلی سر به سرش می ذاشتم.دست شو که جلو می اورد ظرف رو بگیره من ظرف رو می کشیدم بالا یا طرف دیگه ای و یا براش شکلک در می اوردم.خنده اش می گرفت ولی نمی تونست بخنده.یا موقع پاسور بازی که برات تعریف کردم هر وقت تقلب می کردم رنگش می پرید.
    -خاک بر سرت کنم.با این دیوونه بازیات اگه می خواستم بهت دل ببنده تا حالا پشیمون شده.الان فکر می کنه تو خل وضعی.


    ***********


    شهره دفتر جلد چرمی قهوه ای را به دست کیان داد و گفت :
    -منتظر بودم عاشق بشی بعد این رو بهت بدم که بخونی.
    کیان سرخ شد و گفت :
    -ا...! عمه جون! من رو چه به عاشق شدن.
    شهره زد زیر خنده و گفت :
    -هر وقت به مرامت هستم می شم شهره و هر وقت به مرام تو حرف نمی زنم می شم عمه جون به قول خودت عمه جوت گول زدن من بی فایده س.اصلا خودت متوجه شدی این روزا چه قدر کم غذا شدی؟شبام تا دیر وقت چراغ اتاقت روشنه.صبح هام که افتاب نزده بیداری.مدام تو فکر و خیالی.تا اون طرفی ( اشاره به ویلای اقای شادمان )شاد و شنگول و سر مستی اما همین که تنها میشی دوباره میری توهم.
    -شهره داشتیم!
    -چه جورم.
    -شما اشتباه می کنین.
    -نه پسرم ! من اشتباه نمی نم.فقط دلم نمی خواد خیلی زود تصمیم بگیری این دفتر خاطرات پدرت توش نوشته شده.بهش قول دادم هر وقت عاشق شدی این رو به تو بدم بخونی.چون این جوری بیشتر درک می کنی.
    کیان دفتر خاطرات پدرش را دو دستی از شهره گرفت.در صفحه اول عکس زیبایی از ازدواج پدر و مادرش بود.دفتر را بست و روی میز گذاشت.دلش می خواست هر چه زود تر شهره برود بخوابد تا با خیال راحت خاطرات پدرش را بخواند.شهره هم که انگار افکارش را خوانده باشد از جایش بلند شد و گفت :
    -من می رم بخوابم.امروز خیلی خسته شدم.رفتی بخوابی یادت نره چذاغا رو خاموش کنی.
    -تا چراغ خاوب اتاق شهره خاموش نشد از جای برنخواست.تلویزیون را خاموش کرد و بعد از خاموش کردن چراغ ها با هیجانی ناشناخته به اتاق خود رفت.هنوز در اتاق را نبسته بود که موبایلش زنگ زد.سروش بود از او می خواست که با سازش به انجا برود.خواب را بهانه کرد.دوست داشت زودتر خاطرات پدرش را بخواند.متکا را کنار دیوار گذاشت و روی تخت نشست و به متکا تکیه کرد.پاهایش را دراز کرد و پتو را روی پایش انداخت.سرمای اتاق برایش لذت بخش بود.دفتر را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد........




    ادامه دارد........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  6. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #28

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 28


    نشست و به متکا تکیه کرد.پاهایش را دراز کرد و پتو را روی پایش انداخت.سرمای اتاق برایش لذت بخش بود.دفتر را به دست گرفت و شروع به خواندن کرد........
    تمام بادبان های کشتی بر افراشته شده و کشتی اماده ی حرکت بود.روی عرشه نشسته بودم صدای قدم های قرص و سنگین جاشون صدای تق توق طناب سیمی بر روی لوله های روغن نخورد چرخ لنگر با سرود دسته جمعی و بدون زیر وبمجاشون حالت خاصی در ان هوای لطیف صبحگاهی به وجود اورده بود.جانشینم در کنار سکان دار ایستاده بود و با صدایی رسا و قاطع فرمان می داد.
    باد صبحگاهی که می وزید در بادبان های بزرگ می پیچید و کشتی سبک هم چون پر کاهی بر روی اب می خزید.بعد از سال ها با دریا زندگی کردن هنوز این سواحل پر پیچ و خم خلیج فارس برایم تازگی دارد.به قسمت دیگر کشتی رفتم.روز گرمی بود.خورشید بزرگ و پر ابهت هر چه بیشتر می درخشید و انوار ان بر روی امواج همچون رنگین کمان زیبا بود.دریا ارام و ساکت فقط گه گاهی نسیمی ملایم می وزید.صدای پیچیدن باد در بادبان های کشتی و بر خورد امواج با بدنه ی کشتی برای مسافران نشاط برانگیز بود.مسافران روی عرشه ی کشتی به نرده ها تکیه داده بودند و به دریای بیکران چشم داشتند.
    کشتی مانند همیشه پر زرق و برق و تمیز بود.از بابت همه چیز که خیالم راحت شد به کابین خود بر گشتم.کلاهم را برداشتم و با خستگی روی تخت دراز کشیدم.چشمم را به اطراف گرداندم ؛ میز کار ، صندلی گردان ، چراغ مطالعه ، نقشه بزرگ که روی میز پهن بود و چند صندلی راحت برای پذیرفتن مهمان و یک میز نسبتا بزرگ ، قفسه ی کتاب ها و چند عکس بزرگ از طوفان و دو تابلو که مناظر شمالی انگلیس را به تصویر کشیده بود که زینت بخش دیوار ها بود.ایینه ی قدی بزرگ نیز رو به روی تخت خوابم قرار داشت.سرم را بلند کردم و نگاهی به خود انداختم.در اغاز سی سالگی بودم.پنج سالی می شد که بیشتر روز و شب هایم را به روی اب های زیبای جهان گذرانده بودم.زندگی دریایی ارزوی من بود که بلاخرهبه ان رسیده بودم.قانون در یا مانند قانون خشکی خشک و خشن نبود مثل خود دریا ارام و لطیف بود و گاهی طوفان و خشن می شد که خشن بودنش هم برای من شیرین و هیجان انگیز بود که شکوه ای از ان نداشتم.رسیدگی به کشتی و نظم و ترتیب دادن مسافران تمام وقت مرا پر می کرد.
    جرت کوتاهی زدم و پشت میزم نشستم.مقداری از کارهای عقب مانده ام را انجام دادم.احساس گرسنگی کردم.اراز مستخدمی که فقط کارش رسیدگی به امورات من بود به اتاق امد.بعد از گزارشات از او خواستم برایم ناهار بیاورد.وقتی می شنیدم که اوضاع کشتی ارام است و همه چیز بر وفق مراد پیش می رفت من راضی بودم و احساس ارامش می کردم.ناهار را به همراه موسیقی ارام صرف کردم.کتابی را از قفسه ی کتاب ها برداشتم و به عادت همیشه به صندلی تکیه دادم و پاهایم را روی میز دراز کردم.خلال دندان گوشه ی دهانم را ان قدر جویده بودم کخ کاملا نرم شده بود.هنوز چند صفحه از کتاب را نخوانده بودم که به خواب رفتم.بیدار که شدم احساس کسالت می کردم با بی حوصلگی لباس هایم را مرتب کردم و کلاه به سر خارج شدم.از فرط گرما هیچ مسافری روی عرشه نبود . سرم را به اطراف چرخاندم با دیدن یک خانم که به نرده ها تکیه داده بود و به دریا چشم داشت پا سست کردم.لباس حریر سفید بلندی به تن داشت.تا کمرش تنگ و بعد به طرز زیبایی گشاد شده بود.یقه لباس از پشت به صورت هفت باز مدل استین ها حلقه ای که بازوان خوش ترکیبش را به نمایش گذاشته بود و زیر گوی زرین افتاب برق می زد.برجستگی های بدنش زیر لباس نرم و زیبایش کاملا پیدا بود.موهای تابدارش روی شانه ها رها و ازادانه یه دست نسیم دریا سپرده بود.در تمام طول عمرم تا این حد برای دیدن زنی کنجکتاوی نکرده بودم.دلم می خواست زودتر این تابلو زیبا را از نزدیک تماشا کنم.دیدن او در ان موقع روز و با ان سر و وضع مثل یک رویای دلپذیر بود.موهای خرمایی رنگش با پوست سبزه خوش رنگ مرا به سوی خود کشاند.درست در کنارش قرار گرفتم.متوجه حضورم شد و رویش را به طرف من گرداند.چشم های درشت اهویی قهوه ای رنگش جادویم کرد.چشم هایش مثل چشم های کولی مخمور و گیرا بود.صورت کشیده و زیبایی داشت.بینی قلمی و کوچک با لبهای نه چندان باریک و دهانی کوچک.صورتش نشان می داد که بیست و هفت ساله و شاید کمتر باشد.با لبخندی جذاب و دلربا گفت :
    -شما باید ناخدای کشتی باشید.
    اهنگ صدایش گیجم کرد منی که هرگز در مقابل هیچ زنی کم نمی اوردم اعتراف می کنم که جلو او کم اوردم و درست و حسابی دست و پایم را گم کردم گفتم :
    -بله ! درست حدس زدین من کاپیتان شهران ادریان هستم و شما؟
    نگاهش هنوز خندان بود یک کلمه جواب داد :
    -ادیش.
    تا به حال چنین اسمی نشنیده بودم. با خودم گفتم : » اسمش هم مثل خودش عجیبه ! » به او گفنتم :
    -ادیش ! اسم عجیب و زیباییست و برازنده ی شما.
    یکی از جاشوان مرا صدا کرد.مجبور شدم ادیش رویایی را ترک کنم گفتم :
    -امیدوارم با کشتی ما سفر خوبی داشته باشی.
    با لبخند تشکر و از او جدا شدم.اما چه جدا شدنی؟تمام فکر و حواسم پیش اوبود.سر تا پا با ان کمر باریک و پایین تنه ی خوش فرم و بازوان پر جلو چشم هایم می رقصید.
    می خواستم کله ی جاشو از تنه جدا کنم که مرا از او جدا کرده بود.جواب او را که دادم دوباره برگشتم اما او رفته بود و من حسرت به دل بر جای ماندم.درست در جای او ایستادم.با خود گفتم :«نکنه خیالاتی شده بودم !» من همیشه روایت دوست داشتن و عشق و عاشقی را تا ان زمان فقط از دیگران شنیده بودم.چند باری هم به ز.ور خواستم عاشق شوم اما نشد.یک چیزی کم بود که نمی دانستم چیست.اما حالا با دیدن ادیش خیلی چیزا فهمیدم.باید به دل ارام شیند که شیفته شوی.به خودم دلداری دادم که این بار هم اشتباه می کنم و اتفاق خاصی نیفتاده اما اشتباه نبود نمی توانستم کلاه سر خود بگذارم ؛ ان لباس حریر بلند سفید با ان موهای قهوه ای تیره ناب و پر پیچ و شکن مدام جلو نظرم می رقصید راه می رفتم ادیش بود ؛ غذا می خودم ادیش بود ،می خوابیدم با رویای ادیش.با این که فقط چند ساعت می گذشت اما انگار سال ها می شناختمش و عاشقش بودم.صبح ان روز زود تر از روز های پیش از خواب بیدار شدم.با این که فقط دوسه ساعت خوابیده بودم اما اصلا خوابم نمی امد.فورا اراز را خواستم که لیست مسافر ها را برایم بیاورد.وقتی لیست را در دست گرفته بودم دست هایم می لرزید.اراز گفت :
    -کاپیتان ! انگار حال شما مساعد نیست.رنگ چهره تان بدجوری پریده و دست های شما می لرزد.
    لیست را روی میز گذاشتم و گفتم :
    -خوبم فقط کمی خسته ام دیشب خوب نخوابیدم.برو سفارش یک قهوه بده هوس یک قهوه تلخ کردم.
    از اتاق که خارج شد دوباره لیست را به دست گرفتم و حریصانه چشمم را سر داد روی اسامی مسافران تا به اسم او رسیدم ، ادیش اسمان.اسم فامیلیش نیز مانند اسمش برای من عجیب بود.تنهایی سفر می کرد و در کابین کوچک چهاده مستقر بود.حتی با دیدن اسمش دلم لرزید.تا اراز وارد اتاقم شد چشمم روی اسامی او بود.لیست اسامی را کنار گذاشتم.فنجان قهوه را جلو دستم گذاشت.بوی قهوه بر عکس همیشه که اشتهایم را بر می انگیخت حالم را بد کرد و دچار حالت تهوع شدم.عصبی گفتم:
    -این چیه برای من اوردی ؟ چرا این بو را می دهد.ببرش صبحانه بیاور.
    فنجان را برداشت و گفت :
    -چشم قربان فقط خدمت شما عرض کنم این قهوه مانند قهوه هر روز شماست.همان طور که گفتم شما کسالت دارید و به همین خاطر بوی قهوه را نتوانستید تحمل کنید.
    روی میز کوبیدم و گفتم :
    -برای من پزشکی می کنی ؟ کاری که به تو گفتم انجام بده.
    اراز می دانست وقتی روی میز می کوبم نباید با من بحث کند و با شتاب از اتاق خارج شد.شروع کردم به قدم زدن.هزار بار در ذهن خود نقشه کشیدم و هر بار نا موفق ان را از ذهنم پاک می کردم.با ورود دوباره اراز پشت میز نشستم.ایستاده بود و زیر چشمی نگاهم می کرد.می دانستم که نگران من است.نیمرو را خالی خالی با ابلیمو و نمک خوردم.به خاطر اراز مقداری هم ژامبون گوشت به زور خیار شور از گلو پایین فرستادم.از قوری برایم چای ریخت و با احتیاط گفت :
    -قربان ! اگه اجازه بدهید پزشک را خبر کنم بد نیست معاینه ای از شما به عمل اورد.وضعیت مزاجی شما پاک به هم ریخته.
    چنگال را روی سینی گذاشتم.دور دهنم را با دستمال پاک کردم و گفتم :
    -نگران نباش ! من حالم خوب است.نیازی هم به دکتر ندارم.بگو سر و سامانی به این اتاق بدهند نیاز به نظافت دارد.من هم بروم به اوضاع کشتی رسیدگی کنم.
    روی عرشه رفتم اول نگاهم را میان مسافران گرداندم که او را ببینم اما خبری از او نبود.ساعتی را کنار سکان گذراندم.




    ادامه دارد.......
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  8. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #29

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 29



    روی عرشه رفتم اول نگاهم را میان مسافران گرداندم که او را ببینم اما خبری از او نبود.ساعتی را کنار سکان گذراندم و سری به قسمت خدمه کشتی زدم.هر کاری می کردم از روی بی حوصلگی بود.به خودم گفتم :«همین نزدیکی من است و نمی توانم به او دسترسی داشته باشم.»
    نزدیکی ظهر بود.مسافران کم کم به قسمت رستوران کشتی می رفتند.من بر عکس همیشه اشتهایی به خوردن نداشتم.به قسمتی رفتم که دیروز او را دیده بودم.به دیوار کشتی تکیه دادم.ناگهان باد شدیدی از مشرق وزیدن گرفت و امواج را کف الود کرد و موج های خروشان و غلتان به شدت به بدنه ی طوفان می خوردند و کمی ان را از جهت اصلی خود منحرف می کرد و دکل ها را اندکی به طرف پایین متمایل می ساخت.خیزاب های بلند دریا مرا خیس نمود اما اهمیت نمی دادم.دیگر برایم مهم نبود که لباس اتو کشیده و شق و رق من نظمش به هم بخورد.هنوز نگاهم به خیزاب های بلند و خشن بود که با شنیدن صدای سلامی انگار که جریان برق از بدنم عبور کرد.او را درست در چندسانتی متری خود داشتم.ترشحات دریا او را هم خیس نموده بود.موهایی که مرا شیفته ی خود کرده بود به گردن و صورتش چسبیده بود.تمام صورتش می خندید.بدون محابا دستش را به سیم دراز کرد.انگشتان ظریف و کوچکی داشت.دستش برعکس انچه فکر می کردم چون گداخته اتش بود گفت :
    -ناخدای کشتی ما انگار امروز حال مساعدی ندارن؟
    به چشم های کولی او خیره شدم و گفتم :
    -مربوط به دیشب می شود خوب نخوابیدم.
    نگاه خسته اش را به امواج کف الود دوخت و گفت :
    -دیشب برای من شبی غریب بود.پس شما مثل من بی خوابی کشیدید! من چند ساعتی روی عرشه کشتی بودم.خسته که شدم به کابینم برگشتم.
    با افسوس گفتم :
    -اگر می دانستم حتما شما را از تنهایی در می اوردم.
    خواست برود که گفتم :
    -خانم ادیش!
    برگشت و با همان صورت خندانش به من خیره شد و جوابم را با سکوت و نگاه قشنگش داد.نمی دانم در ان چشم های اهویی او چه بود که چنان مرا به طرف خود می کشید.تن صدایم می لرزید وقتی به او گفتم :
    -می تونم شما را در اتاقم ببینم؟
    چینی به پیشانی اش انداخت که زیبایی صورتش دو چندان شد گفت:
    -چه ساعتی؟
    اصلا فکر نمی کردم به همین اسونی دعوت مرا بپذیرد با خوشحالی که دست و دلم می لرزید گفتم :
    -هر ساعتی که شما وقت داشته باشید.
    نگاه کوتاهی به چشم های بی قرار من انداخت و گفت :
    -شش غروب.
    منتظر تایید من نشد و با شتاب از کنارم گذشت.از پشت نگاهش می کردم.امروز برعکس روز پیش سیاه پوشیده بود.بلوز استین بلند سیاه با شلوار جین چسبان به تن داشت که با پوتین های چرمی سفید و شلوار تنگ او جلوه ی زیبایی داشت.موهایش را هم ساتده پشت سرش با روبان سفیدی بسته بود.ان قدر قشنگ گام بر می داشت که انگار شیشه زیر پایش بود که نشکند.گام های کوتاه که با بلند کردن هر گام هیکلش به طرز زیبایی تکان می خورد.شاید اگر صدای اراز مرا به خود نمی اورد همچنان با رویای او به یک نقطه زل زده بودم.اراز با سرفه ای کوتاه گفت :
    -قربان ! بی سیم دارید.
    نگاه اراز شوخ و شنگ بود .بدون کلامی در کنارش راه افتادم.به کارهایم با صبر حوصله رسیدگی کردم.ولی مدام ته دلم می لرزید.بر عکس هر روز که ناهار را در ساعت دوازده ونیم صرف می کردم ساعت سه بعد از ظهر به زور اراز چند لقمه خوردم که ان هم می خواستم بالا بیاورم.ازشادی دیدن دوباره او ارام و قرار نداشتم.هر چه خودم رو سرگرم می کردم مگر این زمان لعنتی می گذشت.اراز به اتاقم امد و گفت :
    -قربان ! جسارتم را ببخشید.شما گفتید که ساعت شش مهمان دارید.لطفا به جای قدم زدن در اتاق دوش بگیرید و صورتتان را اصلاح کنید.
    با خنده گفتم:
    -راست می گویی چه طور به فکر خودم نرسید.بهتر است لباس هایم را وارسی کنی کثیف نباشد.
    سرش را پایین انداخت و گفت :
    -قربان جسارتم را ببخشید.بهتر است به جای اونیفرم کت و شلوار بپوشید ، چون ایم یک مهمانی خصوصی است.خانم ها کت و شلوار را بیشتر می پسندند.
    متعجب گفتم :
    -از کجا فهمیدی مهمان من یک خانم است.
    سرش را بلند کرد و با لبخند جواب داد :
    -از انجایی که از دیروز تا به حال خواب و خوراک را بر شما حرام کرده.قربان ! فقط یک خانم می تواند اندکی نظم زندگی شما را به هم بزند.
    پشتم را به او کردم که خنده ی بی صدایم را نبیند گفتم:
    -در این مورد با کسی حرف نزن.لباس هایم را اماده کن و از این ساعت به بعد هیچ قراری را قبول نکن.
    موقع اصلاح ان قدر هول بودم که جند جای صورتم را با تیغ بریدم.اراز وقتی صورت مرا دید سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد وگفت:
    -با خودتان چی کار کردید قربان !
    عطر مخصوص بعد از اصلاح را با کف دست به صورتم زد.از سوزش ان چشم هایم را بستم و صورتم را جمع کردم گفتم:
    -کم ایرادبگیر اراز زیاد وقت نداریم برو کت وشلوارم را بیاور.
    نگاهش را به براینتین دستم دوخت و گفت :
    -چشم قربان ! فقط جسارتا کمتر به موهایتان براینتین بزنید وقتی موهایتان خیلی چرب باشد جلوه ی قشنگی ندارد.
    با کت و شلوار سفید و پیراهن براق صورتی و کراوات صورتی به قول اراز مثل شاهزاده شده بودم.با خنده گفتم:
    -خوب شاهزاده هستم شاهزاده ی طوفان.
    با حظ نگاهم کرد و گفت :
    -بله قربان.
    از قربان گفتنش حرصم گرفت گفتم :
    -کم بگو بله قربان.
    گفت :
    -چشم اقای من.
    گفتم:
    -اراز ! به نظر تو می توانم جایی در دل او پیدا کنم؟
    قیافه ی متفکرانه به خود گرفت و گفت :
    -حتما اقای من مگر خیلی بی سلیقه باشد.
    اخم کردم و گفتم :
    -مطمئنم که خوش سلیقه ست.
    خنده اش را کنترل کرد و گفت :
    -من باید بیرون بایستم.الان است که بیایند.
    با دست اشاره کردم و گفتم :
    -زودتر برو.یادت نره که خیلی با احترام با او برخورد کنی.
    درست سر ساعت شش بود که ضربه ای به در اتاق نواخته شد.ضربان قلبم دو برابر شده بود.به جای گفتن بفرمایید بلند شدم و در را گشودم.با دیدنش انگار دوباره جریان برق از بدنم عبور کرد.با احوال پرسی کوتاهی به او تعارف کردم.روی یکی از صندلی ها نشست و نگاهش را به اطراف چرخاند.من هم فرصتی پیدا کردم ازادانه نگاهش کنم.لباس ابی تیره خوش رنگی به تن داشت که خیلی به او می امد تنگ و بلند و باز هم بدون استین و یقه باز.یک رشته مروارید درشت به گردن زیبا و صافش انداخته بود که روی پوست خوش رنگش جلب توجه می کرد.پوست صورتش از بس صاف و براق بود که ادم شک می کرد که این صورت است ! با مهارت خاصی مژه هایش را ریمل زده بود و موهایش را به طرز زیبایی بالای سر جکع نموده بود.از نگاه کردنش سیر نمی شدم.نگاهش را به من دوخت و گفت :
    -من خیلی با کشتی سفر کردم.همیشه دوست داشتم اتاق یا به گفته شما کابین ناخدا رو ببینم.
    با لبخند گفتم :
    -و حتما با این چیزی که در ذهن شما بوده زمین تا اسمون فرق می کند.
    دستش را به ماکت کشتی روی میز کشید و گفت :
    -بر عکس تقریبا همین طور تصور می کردم.
    اولین چیزی که مثل رعد و برق از ذهنم گذشت این بود که پرسیدم:
    -شما ازدواج کردید ؟
    از گوشه ی چشمبه من خیره شد و گفت:
    -چرا نمی شینید؟
    مقابل او نشستم و گفتم:
    -جواب مرا ندادید؟
    دستی به ارایش موهایش کشید و گفت:
    -اگر ازدواج کرده بودم که درست نبود دعوت شما رو به همین راحتی قبول کنم.
    شرمنده گفتم:
    -حق با شماست مرا ببخشید.
    نگاهش را از من دزدید و گفت :
    -شما چه طور؟
    دستانم را که بدون حلقه ی ازدواج بود به او نشان دادم و گفتم :
    -میبینید که هنوز اسیر نشدم.
    خنده ی زیبایی کرد و گفت :
    -چرا فکر می کنید که ازدواج اسارت است؟
    با احتیاط گفتم:
    -فقط یک شوخی دوستانه بود هر چند که اگر بخواهم اسم اسارت بر ان نهماسارتی شیرین و لذت بخش خواهد بود.بهتر از مقوله ی دیگر سخن برانیم و شما اگر دوست داشته باشید بیشتر با هم اشنا شویم از خودتان بگویید و یا از سفری که پیش رو دارید البته اگر از نظر شما اشکالی در ان نیست.
    دوباره خندید و گفت :
    -اما من ترجیح می دم میزبان خود را بشناسم بعد خودم را به او بشناسانم.
    از زرنگی او خوشم امد.خیلی بی ریا و رک حرف می زد.هیچ رفتار سبکی در او ندیدم و همین باعث شد که بیشتر از او خوشم بیاید گفتم :
    -بهتره اول از اسمم شروع کنم.
    دستش را بالا برد و گفت:
    -اسمتان را فراموش نکردم جناب نا خدا شهران ادریان.
    از گیجی خودم خنده ام گرفت و گفتم :
    -پس از سنم شروع می کنم.سی سال سن دارم.تحصیلاتم را در رشته ی تاریخ شناسی در ایران گذراندم.متاستفانه رشته ی مورد علاقه ام نبود.به قول مادرم فقط می خواستم مدرک لیسانس داشته باشم.پنج سال است که شب و روزم را روی دریا می گذرانم.این کشتی تمام سرمایه ی زندگی من است.یک حواهر به اسم شهره و دو برادر به اسم شهبان و شهرام دارم.خانواده ام ساکن تهران هستند.اهل موسیقی هستم و عاشق رنگ های شاد.(با اشاره به لباسش)مخصوصا این رنگی.(خندید) گفتم:
    -با این که خلاصه بود اما همه چیز را گفتم.حالا نوبت شماست.
    نوشیدنی که جلو دستش گذاشته بودم با طمانینه مزه مزه کرد و گفت :
    -من هم مثل شما از سنم شروع می کنم.سی و پنج سالمه.
    مکث کرد که عکس العمل مرا ببیند.با لبخند گفتم :
    -اصلا به شما نمی اید.خیلی جوان تر از سنتان نشان می دهید.
    با خنده زیبایش گفت :
    -پس خوب ماندم.بعد از سنم از تحصیلاتم بگویم فوق لیسانس موسیقی دارم و من بر عکس شما عاشق این رشته بودم.پدر و مادرم ساکن انگلیس هستند ولی خودم در ایران زندگی می کنم.توی تهران اموزشکاه موسیقی دارم و متاستفانه از داشتن خواهر و برادر محروم هستم.سفرم یک سفر عادی نیست یعنی برای تفریح نمی روم در امستردام کنسرت دارم و بعد می خواهم چند روزی پیش پدر و مادرم بروم و اگر تنوانستم راضی شان کنم به ایران برگردند.دوری اغز ان ها برایم سخت است.با این که مرا مستقل بار اوردند اما به شدت نیازمندشان هستم.
    من هم مثل شما عاشق رنگ های شادم (به کراوات من اشاره کرد)مخصوصا این رنگی.
    با خنده او من هم خندیدم گفتم:
    -پس تا حدودی می توان گفت از نظر سلیقه خیلی از هم فاصله نداریم.
    گفت :
    -حالا اگر سوالی دارید بپرسید.
    دوباره بدون مقدمه پرسیدم:
    -چه طور تا به حال ازدواج نکردید؟
    شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    -خودم هم نمی دانم چرا شاید بخواطر شرایط کاری جون شرایط کاری من به طوری است که مجرد باشم بهتر است.ویک دلیل دیگر این می تواند باشد که من هنوز ان کسی را که لایق خود ببینم سر راهم قرار نگرفته است.
    محتاط گفتم :
    -پس اگر ان شرایط خوب سر راه شما قرار بگیرد ازدواج می کنید؟
    ابروی باریک و زیبایش را بالا انداخت و گفت :
    -واقعا نمی دانم.چون اصلا به ازدواج فکر نمی کنم.من ان قدر غرق در کارهایم هستم که وقت سر خاراندن ندارم چه برسد به این که به ازدواج فکر کنم.
    به کفش های پاشنه بلند ابی رنگ پر نگینش خیره شدم و گفتم :
    -پدرومادرتان در انگلیس مشغول کار هستند؟
    بدون مکث پاسخ داد :
    -بله ! هر دو پزشک هستند.مادرم دکتر عمومی و پدرم چشم پزشک.
    گفتم :
    -چه قدر عالی!...شما خواننده هستید؟
    متعجب گفت :
    -اه ، نه ! اصلا من صدای خوبی ندارم.
    شیرینی را توی بشقاب گذاشتم و گفتم:
    -بر عکس صدای شما فوق العاده است.
    خندید و گفت :
    -برای حرف زدن شاید ولی به درد خوانندگی نمی خورد.من فقط ویولون می زنم.
    با ذوق گفتم:
    -بسیار عالی!واقعا خوشحالم با شما اشنا شدم.
    نگاه مهربانی به من انداخت و در حالی که لبخند زیبایی بر لب داشت گفت :
    -من هم خوشحالم که با ناخدای طوفان اشنا شدم.
    احساس گرما کردم.کت را از تنم خارج کردم.دوباره روی صندلی نشستم او با اشاره به پرده گفت :
    -این پرده ای که وسط کشیده شده در واقع اتاق خواب شماست؟
    نگاهم روی لب های قشنگ و ماتیک زده اش ثابت ماند.هرگز پیش نیامده بود به جنس مخالفم این طور با دقت و کنجکاوی نگاه کنم گفتم:
    -بله ! البته همیشه پرده کنار است.فقط در مواقعی که مهمان محترم دارم پرده کشیده می شود.
    مرموز گفت :
    -شما مهمان محترم زیاد به اتاقتان دعوت می کنید؟
    منظورش را فهمیدم گفتم :
    -تا به حال هیچ خانمی پایش را توی اتاق من نگذاشته.شما اولین خانم و مطمئنم اخرین خانمی هستید که به این جا می ایید.
    حس کردم از گفته ام خوشحال شد گفت :
    -شما چرا تا به حال ازدواج نکردید؟
    -من هم مثل شما شرایط کاری ام طوری است که هر زنی قبول نمی کند.می توانم بحث را عوض کنم؟
    گفت :
    -هر طور مایل هستید.هر چند از اول دارید همین کا را می کنید.



    ادامه دارد...........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  10. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #30

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 30



    دوستان ببخشید دیر شد ....
    رفته بودم مسافرت سعی می کنم زود تر بزارم.....


    نمی کند.می توانم بحث را عوض کنم؟
    گفت :
    -هر طور مایل هستید.هر چند از اول دارید همین کا را می کنید.
    با شرمندگی گفتم:
    -مرا ببخشید این ها را به پای کنجکاوی من بگذارید.
    سریع جواب داد:
    -همین فکر را کردم چی می خواستید بدانید؟
    گفتم:
    -می خواهم بدانم تعریف شما از عشق چیست؟
    بدون تعجب از سوال من گفت :
    -هنگامی که مرد و زن با هم اشنا می شوند و از هم خوششان می اید مغز عاشق می شود.در این مرحله بدن ماده ای به نام « فیرموتر» تولید می کند و هنگامی که زن و مرد به یکدیگر نگاه می کنند طنابی نا مرئی در بینشان به وجود امده و به تعبیری یک روح هستند در دو بدن.این حس شیرین را من « عشق » می نامم.
    برایش دست زدم و گفتم :
    -تعریف قشنگی بود.رمانتیک و علمی.اجازه دارم سوال خصوصی بپرسم؟
    خندان گفت :
    -ظاهراشما می خواهید امشب سر از شجره نامه ی من در بیاورید!
    شرمنده گفتم :
    -اه نه ! فکر بد نکنید ؛ اگر دوست ندارید جواب ندهید.
    جدی گفت :
    -منتظرم بپرسید.
    گفتم :
    -شما تا به حال عاشق شدید؟
    -دوست ندارم جواب بدهم.
    به ساعت خود نگاه کرد و گفت :
    -ناخدا شهران ادریان در کنار شما به من خیلی خوش گذشت.وقت رفتن است شما هم باید به وظایف خود برسید.
    با تاسف گفتم :
    -فکر می کردم شام را پیش من می مانید.
    کیف کوچک و زیبای ابی رنگش را که درست هم رنگ کفش هایش بود به دست گرفت و گفت :
    -مناستفانه نمی توانم برای شام بمانم.از حالا که به کابینم برگردم چهار ساعت بدون استراحت باید ساز تمرین کنم.
    بلند شدم و گفتم:
    -می توانم امیدوار باشم دوباره به دیدینم بیایید؟
    مستقیم به من نگاه کرد و گفت :
    -حتما ! من هم خوشحال می شوم دوباره به دیدن ناخدا بیایم.
    با رفتنش حس کردم روح از جسمم خارج شده چه قدر او برایم شیرین و خواستنی بود.اراز وازد اتاق شد و به جمع اوری میز پرداخت گفتم :
    -اراز حوصله ندارمکسی را بپذیرم هر کس سراغ مرا گرفت بگو کسالت دارد یا خوابیده اصلا هر چه دوست داشتی بگو.
    در حین جمع کردن میز گفت :
    -می دانم اقای من.
    کراواتم را از گردن باز کردم و گفتم :
    -او را دیدی اراز ؟
    ایستاد و گفت :
    -بله اقای من او بسیار زیبا و برازنده ی شماست.از طرز برخوردش می شود فهمید که یک اصیل زاده است.
    پیراهن و شلوارم را در اوردم.با زیر شلواری و زیر پوش روی تخت ولو شدم.
    اراز به سرعت اتاق را به حالت اولش برگرداند و بی صدا از اتاق خارج شد.هنوز بوی عطر ادیش در اتاقم به مشام می رسید.با خود گفتم : ما به هم تعلق داریم.او باید مال من بشود.نیم ساعتی را در رویای او گذراندم و ناچار بلند شدم که به کارهایم برسم.بعد از انجام کارهایم دوباره خودم را در اتاق حبس کردم.یاد چشم های کولی او دیوانه ام کرده بود.باز هم به اصرار اراز چند لقمه شام خوردم و دره ولو شدم روی تخت.فکر کردن به او مدهوشم می کرد. چنان حالت مستی به من دست می داد که بلافاصله خوابم می برد.نیمه شب بود که از خواب پریدم.دوباره خیال او به سرم زد.هوای اتاق کلافه ام کرده بود.انگار که راه نفسم را گرفته بودند.پیراهنی از داخل کمد برداشتم و پوشیدم و یکی از شلوار های معمولی که مواقع ماهیگیری از ان استفاده می کردم به پا کردم و از اتاق خارج شدم.روی عرشه خلوت بود.با دیدن او که در تاریکی به دریا زل زده بود هیجان زده شدم و جلو دویدم.تصمیم گرفتم خودداری را کنار بگذارم و تمام احساسم را به او اعتراف کنم .ارام صدایش کردم.متعجب از اینکه خودمانی صدایش کردم برگشت و گفن :
    -شمایید ناخدا !
    فاصله ام را به او نزدیک کردم و گفتم :
    -فعلا که ناخدای مات شما هستید.
    چشم هایش در تاریکی برق عجیبی می زد و مثل ستاره می درخشید گفت :
    -چرا من ناخدای شما هستم ؟!
    همان طور که به چشم هایش خیره شده بودم گفتم :
    -از دیروز تا امروز که شما رو دیدم حس می کنم که سال هاست شما رو می شناسم و به شما علاقه مندم.
    لبخندی مانند شکفته شدن گل زیبایی بر لبانش نشست و به همان اسانی که من اعتراف کردم او هم اعتراف کرد و گفت :
    -برای من هم همین طور است.شما فکر مرا به خود مشغول کردید.
    از خوشحالی دلم می خواست بپرم هوا و دور خودم برقصم.ادامه داد :
    -من پنج سال از شما بزرگ تر هستم.هیچ به این فکر کردید؟
    با دلخوری گفتم :
    -نه من پسر هیجده ساله هستم و نه شما یک دختر پانزده ساله.هر دو عاقل و بالغ هستیم و به اندازه کافی تجربه داریم که بدانیم چه راهی خوب و به نفع ماست و راه خطا کدام است.مهم این است که من شما رو دوست دارم و بعد از سال ها شما رو پیدا کردم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم شما رو از دست بدهم مگر این که شما مرا نخواهید.
    با محبت نگاهم کرد و گفت :
    -دیگر موقع خواب هست من خیلی خسته و نیاز مبرمی به خواب دارم.شب خوش ناخدای ادریان.
    با رفتن او من هم به اتاق خود بر گشتم و این بار با خیالی لسوده به خواب رفتم.بعد از ان دیدار قشنگ و رویایی ما تقریبا همه وقت همدیگر را ملاقات می کردیم.در این مدت کم ان قدر به هم انس گرفته بودیم که وقتی کشتی در جزیره « من » در دریای ایرلند که بین انگلیس و ایرلند واقع شده بود لنگر انداخت هر دو بغض کردیم که قرار است مدتی از هم جدا بمانیم.
    درست دو ماه طول کشید تا دوباره با هم رو به رو شدیم.این دو ماه به اندازه ی چند قرن بر من سخت گذشت.وقتی با او در ساحل زیبای کیش رو به رو شدم دیگر نتوانستم خود دار باشم و ...هیچ ممانعتی نکرد.
    زمستان کیش بسیار دل چسب بود.با قایق کوچکم که مختص ماهیگیری بود همراه او روی دریای ارام روان شدیم.او به کلاه بزرگ حصیری من می خندید و من در حین پارو زدن محو تماشای او شده بودم که در حین خندیدن گونه اش چال می افتاد . او گفت :
    -با این شلوار کوتاه و زیر پوش رکابی اصلا به تو نمی اید که ناخدا باشی.بیشتر شبیه سر دسته ی دزدان دریایی هستی.
    خندیدم و گفتم :
    -به تو هم با این پیراهن استین بلند و شلوار گشاد و کلاه بزرگت نمی اید که ویولون دست بگیری شبیه به کولی ها شدی و من عاشق همین کولی بودنتم.
    خندید و گفت :
    -چه تعبیر جالبی ! کولی ! ...هیکل خوبی داری.وقتی لباس بر تن داری اصلا این طور به چشم نمی ایی.ورزش زیاد می کنی؟
    با اشاره به پارو زدن خودم گفتم :
    -همین پارو زدن کم ورزشی نیست.روزی هم یکی دو ساعت شنا می کنم.شما چی ؟ مادموازل ادیش !
    از لخن شوخم خندید و گفت :
    -من هم روزی نیم ساعت ورزش می کنم.اگر هم شرایط جور باشد هفته ای یکی دو بار شنا می روم.
    پارو رو از من گرفت و برعکی انچه که فکر می کردم با مهارت پارو زد و گفت :
    -قرار است ناهار چی بخوریم ؟
    قلاب ماهیگیری را نشان دادم و گفتم :
    -ماهی کباب.
    عینک دودی روی چشمش را برداشت و به من داد که پاک کنم گفت :
    -اگر ماهی صید نکردیم چه ؟
    با غرور گفتم:
    -مطمئن باش صید می کنیم.تا به حال نشده من دست خالی از ماهیگیری برگردم.
    و ان روز برای اولین بار هیچ ماهی به قلاب من گیر نکرد و او با شیطنت به من می خندید. و به جزیره که بر گشتیم از اولین ماهی فروشی خرید کردیم و گوشه ای خلوت از ساحل را انتخاب کردیم و مقداری هیزم جمع نمودیم خیلی زود بساط کباب را راه انداختیم او فقط ذوی تخته سنگی نشسته بود و به من نگاه می کرد.کباب که اماده شد سیخ را به دست او دادم و گفتم :
    - احتیاط کن نسوزی.
    گاز کوچکی به ماهی زد و چشم هایش را گشاد کرد و گفت :
    - ام ! چه قدر خوش مزه است !




    ادامه دارد........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  12. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  13. #31

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 31


    گاز کوچکی به ماهی زد و چشم هایش را گشاد کرد و گفت :
    -ام ! چه قدر خوش مزه است !
    به موهایش که اشفته در اطراف کلاهش ریخته بود خیره شدم و گفتم :
    -می خواهم تو را به خانواده ام معرفی کنم.من دیگر تحمل دوری تورا ندارم.همین دو ماه کافی بود که بفهمم دور از تو بودن چه قدر سخت است.باید هر چه زودتر باهم ازدواج کنیم نظرت چیست ؟
    سیخ کباب را دوباره نزدیک دهانش برد و قبل از گاز زدن گفت :
    -موافقم فقط چند شرط دارم.
    برای یک لحظه ته دلم خالی شد گفتم:
    -بگو با جان و دل می پذیرم.
    نگاهش را به شعله های اتش دوخت و گفت :
    -شرط اول این که جشن عروسی ما باید توی کشتی یا بهتر بگویم توی طوفان بر گزار شود و شرط دوم ، اخرین شرط می خواهم در لباس عروسی برای مهمانان ویولون بزنم.
    به چهره اش که از اتش بر افروخته شده بود زل زدم و گفتم :
    -بهتر از این نمی شود.چه طور این فکر های قشنگ به ذهن من نیامده بود؟
    در جواب فقط لبخند زد.بعد از صرف ناهار به طرف طوفان رفتیم که با ابهت در خلیج فارس لنگر انداخته بود.او کنار لنگر از من جدا شد که به هتل برگردد و وسایل خود را از هتل بیاورد که این چند روز را در کنار هم باشیم.پنج روزی را که در جزیره ی کیش بودیم جز بهترین خاطرات زندگی ام به حساب می اید.او عاشق طبیعت وحشی و مثل من عاشق دریای بیکران بود.هر و از هیاهوی شهر بیزار بودیم حتی برای یک بار هم به دیدن شهر نرفتیم همیشه می گفت زندگی ماشینی او را کسل می کند.بیشتر اوقاتمان را به ماهیگیری و استراحت در کنار ساحل می گذراندیم.هر بار که او تمرین ویولون داشت من بدون صدا گوشه ای می نشستم و از صدای ساز او لذت می بردم.ان قدر غرق کارش می شد ککه گاهی فراموش می کرد من در کنارش هستم.هر روز صبح قبل از خوردن صبحانه به شنا می رفتیم.باورم نمی شد که او با ان ظرافت زنانه شنا کردنش از من بهتر باشد.در پارو زدن و ماهیگیری نیز مهارت داشت.سرشار از انرژی و یک دنیا شور و شوق و شیطنت بود.وقتی کنارش بودم انگار دنیا در تصرف من بود.طوفان شده بود ماوای عشق ما.همان طور که لحظه های خوب زود گذر هستند ان پنج روز هم برای ما با سرعت برق و باد گذشت.توی فرودگاه مهر اباد تهران از او جدا شدم.مثل دفعه پیش وقتی سوار تاکسی شد و از من دور شد حس کردم روحم را با خود برد تازه احساس خستگی می کردم و انگار که خستگی تمام عالم را توی تنم ریخته بودند.به منزل که برگشتم مثل همیشه خانواده ام مخصوصا مادرم و یگانه خواهر عزیزم شهره از دیدن من ذوق زده شدند.هنوز لباسم را عوض نکرده بودم که با همان شور و شیدایی از ادیش به ان ها گفتم و همان طور که فکر می کردم به سلیقه ام احترام گذاشتند و از من خواستند او را برای شام روز بعد دعوت کنم.
    شب وقتی ستارگان در اسمان رخ می نمودند و من به بهانه ی خواب از جمع صمیمی خانواده جدا شدم ساعت ها توی اتاقم چشم به اسمان داشتم.اتاق برایم مانند یک زندان بود.هر وقت به خانه می امدم چنین احساسی داشتم.دلم برای طوفان و اتاق ساده و قشنگم در انجا تنگ می شد.در اینجا خبری از صدای امواج در یا و اوای پرندگان دریایی به همراه اواز شبانه ی جاشوان نبود.به اطراف که نگاه می کردی همه جا را برج های کوتاه و بلند احاطه کرده بود که انسان را دچار استرس می کرد تا ارامش.
    هنوز یک شب را روی زمین سر نکرده بودم که دلم برای دنیای دریایی خودم تنگ شده بود.اما چاره ای نداشتم.به خاطر خانواده ام باید چند روزی تحمل می کردم.با خود گفتم :«اگر ادیش با من بود حتما این لحظه ها را راحت تر می گذراندم.»یاد دوباره ی او و لحظه هایی را که با او گذراندهبودم مرا غرق لذت کرد و برعکس دفعه های پیش زود خواب رفتم و صبح با صدای نازنین و گرم مادرم بیدار شدم.از من خواست به دیدن ادیش بروم و حضورا او را برای شام دعوت کنم.با شور و شوق از جا برخواستم.مادر صبحانه مفصلی برایم روی میز چیده بود.در حین خوردن روزنامه می خواندم با دیدن اسم ادیش لقمه توی گلویم گیر کرد.نزدیک بود خفه شوم.مادر هول کرده بود و مرتب پشتم می زد.با خنده گفتم :
    -بچه گیر اوردی!
    با همان نگرانی مادرانه اش گفت :
    -اگه بچه نبودی که تو گلویت گیر نمی کرد.
    روزنامه را به او نشان دادم و گفتم :
    -نگاه کنید ادیش را به عنوان بهتریم ویولون زن ایرانی معرفی کردند.
    مادر روزنامه را از من گرفت عینکش را بر چشم گذاشت و گفت :
    -بده ببینم افرین ! ای کاش عکس او را هم می زدند!
    از روی صندلی بلند شدم و گفتم :
    -نگران عکس او نباش شب خودش را میبینی.
    با وسواس خاصی لباس پوشیدم و با اتومبیل پدرم راهی اموزشگاه او شدم.اسم اموزشگاه را اسمان گذاشته بود.وقتی از منشی خواستم که او را ببینم اجازه نداد و گفت که باید وقت قبلی داشته باشید.می خواستم خودم را معرفی کنم فکر کردم شاید ادیش دوست نداشته باشد فعلا خودم را به عنوان نامزد او معرفی کنم.اسم فامیلم را گفتم و از منشی خواهش کردم به او بگوید.هنگامی که از اتاق خارج شد ادیش با لبخند مهربانی پشت سرش بود گفت :
    -من را ببخش اگر معطل شدی.
    ادیش بر عکس بیرون از اموزشگاه کت و شلوار ساده مشکی رنگ با پیراهن سفید پوشیده بود و خیلی ساده و معمولی موهایش را پشت سرش جمع کرده و یک ارایش بسیار ملایم بر چهره داشت.چند هنر جو توی اتاقش بودند که همه را به اتاق دیگر فرستاد.با رفتن ان ها دوباره خودش شد.لبخند مهربانی بر لبان قشنگش نشست گفتم :
    -اموزشگاه بزرگی داری.
    همان طور که نگاهم می کرد گفت :
    -بزرگ و پر دردسر.دیشب خیلی منتظر تماست بودم.
    به انگشت های ظریفش که روی میز ضرب می زد خیره شدم و گفتم:
    -فکر می کردم خوابی نمی خواستم مزاحم استراحتت بشوم.توی این چند روز به اندازه کافی خسته اتکردم.
    انگشت هایش از حرکت ایستاد و گفت :
    -خسته ؟! اگر می دانستی چه قدر لذت بردم هرگز این کلمه را به کار نمی بردی.دیشب توی اپارتمانم نمی توانستم نفس بکشم.حس می کردم توی قفس هستم.دلم هوای بوی دریا و اسمان دریا کرده بود.
    به پشت مبل تکیه دادم و دوباتره محو تماشای خودش شدم و گفتم :
    -درست مثل من.هرگز فکر نمی کردم کسی توی زندگی ام پیدا شود که مثل خودم فکر کند.دیشب وقتی به لحظه های با تو بودن فکر می کردم نمی دانی چه احساسی به من دست می داد.ادیش ! ...هرگز ترکم نکن.من بدون تو میمیرم.حالا که خداوند تو را سر راه من قرار داده و قلبم را به عشق تو نورانی کرده بگذار این نور و این رویای شریرن و دلپذیر همیشه ماندگار باشد.تو الان حکم ستون زندگی مرا داری.نگذار با رفتن تو زندگی ام به هم بریزد.قول می دهی همیشه با من بمانی؟
    نمی دانی از شادی حرف های من بود یا از عشق که اشک توی چشم هایش حلقه زده بود و از حرف هایم گونه های زیبایش سرخ شد.نگاهش را از من دزدید و گفت :
    -اگر تو بخواهی من ماندنی ترینم.
    تمام وجودم پر شده بود از عشق او.هر چه اصرار کردم خودم شب دنبالش بروم قبول نکرد.می دانستم تا سعت هشت شب اموزشگاه است.هنگامی که از پیش او برگشتم سعی کردم جلو خانواده ام ابروداری کنم و معمولی به چشم بیایم اما هر چه عقربه های ساعت به جلو می رفت بیقراری من بیشتر می شد.
    درست سر ساعت نه امد. زیبا و اراسته.نمی دانم در این زمان کوتاه چه طور توانسته بود به خودش برسد!پیراهن مشکی زیبای و بلندی به تن داشت.
    مثا لباس هایی که در کشتی می پوشید حلقه ای و بدون استین با یقه ی بسیار زیبا و تقریبا باز موهایش را روی سر جمع کرده بود اما مدلش با دفعه پیش فرق می کرد..برای زینت موهایش از مروارید استفاده کرده بود.به گردنش نیز چندرشته مروارید ریز انداخته بود که روی پوست خوش رنگش جلوه خاصی داشت.رفتار و وقار خاص او مانند اشرف زاده ها بود.رفتارش ان طور که با هم بودیم نبود.در جمع خانواده ام طور دیگری با من بر خورد می کرد.در همان نگکاه اول خانواده ام شیفته او شدند.شهره چنان با او عیاق شده بود که انگار سال هاست با او اشناست.مادرم همان شب انگشتر زیبایی به او هدیه کرد و به حساب ما ایرانی ها او را برایم نشان کرد.ساعت یازده نشده بود که عازم رفتن شد.می دانستم که خسته است به همین خاطر اصرار به بیشتر ماندن او نکردم.او را تا دم در همراهی کردم.کنار اتومبیل اخرین مدل او ایستادم و گفتم :
    - هنوز نرفتی دلم دارد می ترکد.



    ادامه دارد........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  14. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #32

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 32



    -هنوز نرفتی دلم دارد می ترکد.
    به انگشتری که مادرم به دستش کرده بود اشاره کرد و گفت :
    -به قول خودت با این انگشتر اسیرم کردی.پس نگران دور شدنم نباش...شهران !
    دلم لبریز از شادی شد.اولین بار بود مرا به اسم کوچک صدا می زد.همیشه مرا ناخدا خطاب می کرد.عاشقانه نگاهش کردم و با همان حساس جواب دادم :
    -جان شهران !
    صورتش را نزدیک اورد و با نجوا گفت :
    -خیلی دوستت دارم.
    فقط خدا می داند در ان لحظات چه حالی داشتم.از وقتی که با او اشنا شده بودم اولین بار بود که این جمله را به کار می برد.صورتش را عقب کشید صدایش را کمی بلند کرد و گفت :
    -خانواده ماه و مهربانی داری درست مثل خودت خوب و خونگرم.
    در پایان هفته تهران را ترک کردم و دوباره به طوفان پیوستم.هر چند دل کندن از ادیش برایم سخت بود اما دوری از طوفان نیز ازارم می داد.من مرد دریا بودم و تحمل زندگی شلوغ شهر را نداشتم.در یکی از سفرهایم در اولین فرصت بدون ادیش به دیدن خانواده اش رفتم.پدر و مادرش مثل فرشته بودند.خیلی زود با هم ارتباط عاطفی برقرار کردیم و مرا به عنوان دامادی خود پذیرفتند.مراسم عروسی ما در زمان خود شلید تک بود.ادیش در لباس عروس تنگ و بلند دنباله دارش ان قدر رویایی شده بود که از دیدنش سیر نمی شدم.همان طور که خواسته بود از مهمانان در طوفان پذیرایی کردم و یعد از صرف شام روی عرشه ادیش برای همه ویولون نواخت.ان شب شاید بیش از هزار تا عکس از من و او گرفته شد و صبح روز بعد عکس او و من در تمام روزنامه های کشور چاپ شد و روز ان با تیتر بزرگ نوشته بودند : بزرگترین ویولونیست کشور ، عروس ناخدای طوفان شد.و به علاوه به عکس دو تای ما یک عکس زیبا از او که ویولون به دست روی عرشه درست در دماغه ی کشتی ایستاده بود چاپ کرده بودند حتی خود ادیش هم با دیدن ان عکس زیبا و رویایی کلی ذوق کرد.
    بعد از ازدواج در تمام سفر ها او با من همراه بود و در امو کار ها یاورم بود.یک سال بعد پسر کوچولوی زیبایی که اسم او را کیان گذاشتیم به دنیا امد و خوشبختی ما تکمیل کرد.وقتی به چهره ی زیبای او نگاه می کنم شکر گزار خداوند هستم که چنین نعمت هایی به من حقیر عطا کرده.
    در این لحظات که این خاطرات را به اخر می برم کیان عزیز من چهار ساله است و ادیش خوبم سعی دارد به او ویولون بیاموزد.این خاطرات زیبای زندگی ام را با تمام جزئیات ریزش نوشتم که روزی به دست پسرم برسد و دوست دارم ان روز که کیان من این نوشته ها و در واقع با ارزش ترین خاطرات پدرش را می خواند زمانی باشد که قلبش به خاطر عشقی سالم و زیبا در سینه بلرزد.ان گاه شاید بتواند اندکی از عشق بین من و مادرش را درک کند.
    با ارزوی اینده ای زیبا برای کیان عزیزم.

    کاپیتان شهران ادریان

    *******

    -تاحالا به بارون فکر کردی؟تا حالا زیر بارون راه رفتی ؟یا فقط مثل بعضیا بدو بدو لازش فرار کردی؟دیدی وقتی بارون میباره هول چه قدر تر و تمیز و زیبا می شه ؟ وقت ان نم نم بارون که ر و رز مثل رقاصای کمر باریک با عشوه و تن نازی داره از چجشمای اسمون می ریزه به هوس می افتی خودت رو بسپری به این بارون.
    سیلوانا پنجره را باز کرد و بوی باران بوی نم بوی سرسبزی بهار را با تمام وجود استشمام کرد و گفت :
    -تارا ! تو چه قدر قشنگ حرف می زنی ! باید شاعر می شدی.
    او که به اسمان زل زده بود و با علاقه ی عجیبی چشم به ریزش باران داشت گفت :
    -شاید یه روز شدم.
    -پس جان خودت اگر شاعر شدی برامون طاقچه بالا نذاری.حالا می یای بریم زیر بارون یه کم راه بریم؟
    -فقط باید یواشکی بریم.
    سیلوانا پنجره را بست و گفت :
    -باشه یواشکی می ریم.تو که می دونی من عاشق اینم که یواشکی کاری انجام بدم.در ضمن هر کی یه گوشه رفته زیر پتنو خوابیده.من نمی دونم چه طور بعد از ناهار خوابشون می گیره.شایدم مربوط به این هوای ابریه.ماها رو دیوونه کرده بریم زیرش راه بریم اونارم گیج کرده برن زیر پتو بخوابن.
    هر دو بی صدا از ویلا خارج شدند.با دیدن اتومبیل کیان که دم ویلا پارک شده بود سیلوانا با حسرت گفت :
    -سروش می گفت :«می خوان برگردن تهران.» واسه سیزده اینجا نمی مونن.
    تارا دستش را جلو باران گرفت و با لذتی که از قطرات باران می برد گفت :
    -حتما کاری براشون پیش اومده . مطمئنم فردا هم هوا همینه اون وقت ما هم به جای سیزده بدر حبسیم تو ویلا.بعد از ظهرش هم بر می گردیم تهران.
    سیلوانا کنجکاوانه نگاهش را به اطراف انداخت.سکوت مطلق بود و پرنده پر نمی زد.فکری به ذهنش امد.دو دل بود که به تارا بگوید یا نه اخر سر هم دل به دریا زد و گفت :
    -می خوام یه کاری کنم که نذارم برگردن تهران.
    تارا دستش را از جلو قطرات باران کشید و گفت :
    -خدا رحم کنه ! باز چه نقشه ای تو کله ات داری؟!تو اخرش سر خودتو و منو به باد میدی.
    خنده ی ریزی کرد و با اشاره به اتومبیل کیان با لبخند مرموزی گفت :
    -می خوام یه بلایی سر ماشینش بیارم که نتونه برگرده تهران.
    تارا حیرت زده به صورت شیطنت بار او دوخت و گفت :
    -سیلوانا ! تو رو خدا دست بردار.ابروریزی نکن دختر ! به اندازه کافی پیش اون خرابکاری کردی.
    او بی توجه به حرف های تارا بار دیگر نگاهش را به اطراف انداخت و گفت :
    -می شه تو کم سنگ جلو پام بندازی ؟ فقط اطراف رو واسه من بپا کارت به این کارا نباشه.
    تارا هر کاری کرد حریف او نشد و او همچنان مصر بود کار خود را انجام بدهد و باران نیز شدت یافته بود و قطراتش درشت تر شده بود.اما او به چیزی که اهمیت نمی داد خیس شدن بود.با احتیاط خودش را به نزدیکی ویلا رساند.مثل سری پیش که از دیوار بالا رفته بود دستش را به لبه ی دیوار گرفت و خودش را بالا کشید.نگاهش را به پنجره های ویلا دوخت.مطمئن شد که خبری از ان ها نیست ؛ پایین امد و سریع خودش را به اتومبیل رساند.بدون معطلی باد هر چهار چرخ اتومبیل را خالی کرد.وقتی کارش تمام شد با دیدن رنگ پریده ی تارا خندید و گفت :
    -انگار بدجوری فشارت پایین اومده فکر کنم نیاز به اب قند پیدا کردی.
    تارا او را به داخل ویلا هول داد و گفت:
    -بریم تو تا گندش در نیومده.
    دم در با سپند رو به رو شدند.شپند نگاهی به لباس های خیس ان ها انداخت و گفت :
    -جایی رفته بودین ؟
    تا تارا خواست لب بجنباند او سریع جواب داد:
    -نه هوس کردیم توی حیاط زیر بارون کمی راه بریم.
    -چه هوس هایی می کنین!برین لباساتون رو عوض کنین تا سرما نخوردین.
    مخصوصا تارا که هنوز سرماخوردگیش خوب نشده.مطمئن باشین اقای ارمان شما رو ببینه حتما دعواتون می کنه.
    تارا می دانست اگر پدر ومادرش او را با این سرو وضع ببینند حتما عصبانی می شوند.بلافاصله به همراه سیلوانا بی صدا به اتاق برگشتند و لباس هایشان را عوض کردند.
    سیلوانا با شوق و ذوق گفت :
    -چه حالی می کنه وقتی چرخهای ماشین شو ببینه.
    تارا سشوار را از روی موهایش کنار کشید ان را خاموش کرد و گفت :
    -خیلی کارت اشتباه بود ! می دونی اون بیچاره رو چه قدر به زحمت انداختی ؟ فکر این رو کردی از کجا باید اونا رو باد کنه؟
    -تو شهر طالقان تا اون جا دو قدمه.
    -چه جوری؟
    -تارا جان ! من مثل تو به این چیزا فکر نمی کنم به این فکر می کنم که دیگه با این اوضاع اون نمی تونه برگرده تهران.
    -خیلی خودخواهی ! به خاطر خودت کار اونو عقب انداختی.
    بارش باران ان قدر شدید شد که ان ها را پشت پنجره کشاند. تارا که مسلط تر بر اطراف بود گفت :
    -بیا این جا کیان داره میاد بیرون.
    سیلوانا در جای تارا قرار گرفت.کیان را دید که در ویلا را باز کرد و با چمدانی که به دست داشت با شتاب از زیر باران به سمت اتومبیل امد.وقتی خواست چمدان را در صندوق عقب اتومبیل قرار بدهد چشمش به چرخ های اتومبیل افتاد اول گمان کرد یکی از چرخ هاست. تا چشمش به چهار چرخ اتومبیل خورد نگاهش را به بالا دوخت.سیلوانا سعی کرد خودش را پنهان کند اما بی فایده بود و کیان او را دیده بود.کیان مجبور شد چمدان را به ویلا برگرداند و جریان چرخ های اتومبیل را به شهره توضیح داد.شهره متعجب گفت :
    -وا ! یعنی کار کی می تونه باشه؟1
    کیان می دانست غیر از سیلوانا نمی توانست کار کس دیگری باشد اما در جواب شهره گفت :
    -چه می دونم ! هر کی بوده به خاطر سرگرمی این کارو کرده.به هر حال برگشتن به تهران فعلا منتفی شد.
    شهره مانتویش را در اورد روی مبل نشست و گفت :
    -امان از مردم ازار ! ببین چه طور برنامه های ما رو به هم ریختن ! حالا می خوای چی کار کنی؟
    -فعلا کاری نمی تونم بکنم.باید منتظر شم بارون بند بارون قطع شه بعد با سروش چرخ ها رو برم باد کنم.
    او با موبایلش با سروش تماس گرفت و جریان چرخ های اتومبیلش را برای او بازگو کرد.سروش از او خواست که تو ویلا تنها نمانند و به جمع شلوغ ان ها بپیوندند.


    *********


    سیلوانا از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.تارا نگاهی به صورت خندان او انداخت و گفت :
    -بلاخره نقشه ات گرفت واقعا خجالت داره اگه قضیه لو بره پاک ابروت رفته.
    به طرف تارا چرخید چتری موهایش را از روی پیشانی کنار زد و گفت :
    -اگه تو لو ندی کسی نمی فهمه.نمی دونی چه حالی داد وقتی باد چرخ ها رو خالی می کردم.یاد بچگی هام افتادم.اون وقتا که هنوز دایی بهروز خارج نرفته بود عشق من این بود که شب ها بیاد خونه ی ما بمونه.هر وقت تصمیم می گرفت بره من فورا باد چرخ های ماشین شو خالی می کردم.دو سه بار این کارو کردم تا بلاخره قضیه لو رفت.اون بی معرفت همیشه مچ منو می گرفت.
    تارا با خنده گفت :
    -من موندم تو چه طور موجودی هستی!شیطنت پسرا رو داری لوندی و ناز و ادای دخترا رو هم داری.
    -یک موجود استثنایی و فوق العاده مرموز.حواست باشه با من در نیفتی و گرنه کارت تمومه.
    الهه با تقه ای به در وارد شد و گفت :
    -بیاین کمک ستایش سالن رو کمی مرتب کنین مهمون داریم.
    تارا مثل فنر از جایش برخواست . به سمت در رفت و گفت :
    -کی می حواد بیاد خاله جون؟
    الهه در چارچوب در ایستاد و گفت :
    -شهره و کیان.
    سیلوانا سعی کرد خود را بی تفاوت جلوه دهد گفت :
    -اونا که می خواستن بر گردن تهران.
    الهه گفت :
    -یه از خدا بی خبر زده هر چهار چرخ ماشین کیان رو پنچر کرده.
    سیلوانا با نگاهی شیطنت بار به تارا گفت :
    -عجب ادمایی پیدا می شن ؟ مطمئنید پنچره؟
    الهه مشکوک گفت :
    -مگه تو خبر داری کی بوده؟
    -نه مامان جون ! اخه من از کجا باید بدونم.فقط فکر کردم شاید بادش خالی شده.
    الهه شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    - چه می دونم والا هر کی بوده از خدا بی خبر بوده.



    ادامه دارد.........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  16. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  17. #33

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 33



    الهه شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    -چه می دونم والا هر کی بوده از خدا بی خبر بوده.
    با خارج شدن الهه از در تارا به سوی او چرخید سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت :
    -واقعا که از خدا بی خبری.اخه خره ! تو نمی گی مامانت شک می کنه ؟ چرا این طوری گفتی ؟
    او تارا را به سوی در هول داد و گفت :
    -خیلی بی ذوقی به جای این که مثل پیرزنا هی غر غر کنی بگو تیپم چه طوره.
    هر دو خنده کنان و با شیطنت به ستایش پیوستند و هر کدام گوشه ی کاری را گرفتند.

    ********

    برعکس هوای بارونی روز پیش هوا صاف و ابی بود حتی یک لکه ابر هم توی اسمان پیدا نمی شد.خانواده ی شلوغ شادمان و ارمان تصمیم گرفتند نحسی سیزده را در همان اطراف به در کنند.کیان و شهره نیز همراه ان ها بودند.سیلوانا با خواهش و تمنا پدرش را مجبور کرد که التومبیل را به دست او بدهد.اقای شادمان که هرگز نمی توانست حریف این ته تغاری بشود نگاهی به جاده ی خلوت انداخت و مانند همیشه تسلیم خواسته ی او شد.تا ان ها در ویلا مشغول جمع و جور کردن وسیله ها بودند او به سرعت تمام بدنه ی اتومبیل را گل الود کرد و پشت شیشه ی عقب اتومبیل به زبان لاتین نوشت :We are mad ! به فارسی یعنی ما دیوانه ایم.وقتی اقای شادمان اتومبیل را دید اخم هایش در هم رفت و تا خواست از او بپرسد این چه کاری است که کردی او خودش را برای پدرش لوس کرد و گفت :
    -الهی من قربون بابای خوشگل و خوش تیپ خودم برم.اگه یه بابای خوب توی دنیا پیدا بشه یقینا بابای خودمه.قول می دم به تهران که رسیدیم ماشین رو عین دسته گل تحویل تون بدم.
    اقای شادمان نگاهی به اتومبیل گل الود انداخت و گفت :
    -انگار از جنگ برگشته.با این اوضاع شیشه های ماشین من پیش شما نمی شینم.من و مامانت می ریم پیش شهرام.ستایش و بچه هام بیان پیش شما.مطمئنم سپند هم پیش شما نمی یاد.فقط یادت نره قول دادی اروم بری پشت سر ما و خیلی با احتیاط.نمی خوام این روز قشنگ رو خراب کنی.
    پدرش را بوسید و با همان زبان چرب و نرمش گفت :
    -چشم باباجون قول می دم.انگار به رانندگی من شک دارین ؟!
    -همچین مطمئنم هم نیستم.هر وقت خواستی پشت این ماشین بشینی یا کوبیدی یا رفتی تو جدول.خیالم راحته که ماشین دیگه ای تو جاده نیست.جدول و در پارکینگی هم وجود نداره که بکوبی.بازم می گم احتیاط کن.
    با امدن سروش سیلوانا گفت :
    -بابا ! سروش اومد.می دونم الان اعتراض می کنه شما یه چیزی بهش بگین.
    -نهایتا غر غر می کنه.وقتی بابای سروش حریف تو نمی شه خود سروش هم نمی تونه حریف تو بشه.
    همان طور که اقای شادمان گفت سروش با اخم و تخم پدرش را به باد انتقاد گرفت که چرا اجازه داد اتومبیل را به ان حال و روز در اورد و می گذارد که او پشت فرمان بنشیند.
    سیلوانا که پشتش به پدرش گرم بود به اخم سروش اعتنایی نکرد و با شوق و ذوق پشت فرمان نشست.
    وقتی کیان از ویلا بیرون امد با دیدن اتومبیل که غرق گل بود حیرت کرد.با دیدن او پشت فرمان لبخندی بر لب اورد و هنگام حرکت گفت :
    -لطفا احتیاط کنین.رانندگی به مراتب از رانندگی تو کوچه ها سخت تر است.
    سیلوانا منظور او را فهمید.نگاهی به دور و اطرافش انداخت وقتی فهمید کسی حواسش به او نیست به جای جواب شکلکی در اورد به طوری که کیان را به خنده واداشت.
    اتومبیل اقای ارمان جلوتر از همه بود بعد اتومبیل شهرام بعد سیلوانا و پشت سر ان ها کیان بود.سیلوانا خیلی دلش می خواست سبقت بگیرد اما به پدرش قول داده بود.ضبط صوت اتومبیل را تا ان جایی که جا داشت زیاد کرده بود.موسیقی D.j Ali gater و صدای دوبس دوبس موزیک را سایرین هم می شنیدند.بر عکس او کیان به یک موسیقی کلاسیک گوش می کرد.سروش که کنار کیان نشسته بود اشاره ای به نوشته ی پشت شیشه ی اتومبیل انداخت و گفت :
    -واقعا دیوونه س این خواهر من ! خوبه خودشم اعتراف کرده.
    شهره گفت :
    -جوونی یه و هزار شور و نشاط.ماشاا... سیلوانا جون خیلی پر شر و شور و پر انرژیه ! به ندرت دیدم ادم مثل اون باشه.واقعا ادم در کنارش لذت می بره.
    کیان که نگاهش فقط به ان ها بود گفت :
    -سروش ! فلاشرشو روشن کرده نکنه کاری داره.
    -نه بابا این هم جز خل بازیشه.
    -موقع برگشت بهتره خودت بشینی پشت فرمان.هر چه قدرم که رانندگیش خوب باشه با نداشتن گواهینامه پشت فرمان نشستن اشتباه محضه.
    -پس چی فکر کردی ؟ می ذارم توی شلوغی اون بشینه پشت فرمون ؟ حالا هم اگر بابا اجازه داد می بینه که غیر از ما ماشین دیگه ای توی جاده نیست.شکر خدا رسیدیم.تو رو خدا پارک کردنش رو ببین...پدر ماشین رو در اورد !
    سیلوانا وقتی اتومبیل را خاموش کرد دو دستش را روی فرمان گذاشت گفت :
    -تارا خانوم دیدی ترسی نداشت.خداییش چه حالی داد.( دو تا دستش را به صورت دعا کردن بالا برد) ای خدا کی من هیجده ساله بشم گواهینامه بگیرم !
    ستایش گفت :
    -ای خدا فعلا حرفش رو گوش نده.این اگه هیجده ساله بشه به نوزده ساله نمی رسه سر خودشو به باد می ده.
    ستایش ار اتومبیل پیاده شد سیلوانا گفت :
    -توی عمرم پسر به سردی کیان ندیدم.بی شعور ! این همه براش فلاشر زدم ببین یه بار برام چراغ زد.
    -قربون اون زبون مودبت برم جلو سروش چه طور می تونه همچین کاری بکنه؟تازه شهرام هم ممکن بود ببینه.
    -بحث ترس نیست طرف خیلی په په تشریف داره.ما رو باش که دل به کی بستیم.مردم رو بوق می گیره ما رو رعد و برق.فکر کنم اخر سرم خودم به اون شماره تلفن بدم.
    -خاک تو اون سر بی ابروت کنم با این سبک بازیا فقط ارزش خودتو می یاری پایین.فکر ابروی سروش هم باش.
    -زهر مار و سروش.تو هم فقط بلدی سنگ سروش لعنتی رو بکوبی تو اون سینه صاب مردت ! خوب باباجون چی کار کنم ؟ پسره ی احمق پانزده روزه پدر خودمو در اوردم عین خیالش نیست.والا این یکی دیگه نوبره.تو که می دونی من برای هر کی یه ذره عشوه اومدم می خواسته خودشو قربونی کنه.
    -خیلی بی چشم و رویی دختر ! این حرفا چیه می زنی.اونایی که به قول تو با یک نگاه خر شدن مطمئن باش تو رو به خاطر خودت نخواستن.مطمئن باش اگه تا اخرش می رفتی متوجه این حرفم می شدی.کیان جنس اونا نیست.این رو بفهم.
    -از چه جنسیه خدا می دونه ! انگار نه انگار که من وجود دارم.بی عرضه فقط بلده یه وقتایی دزدکی نگام کنه اونم تا من متوجه می شم نگاهش رو می دزده.اخه پسرم ان قدر په په!
    -په په یعنی چی ؟ پسر به این با شخصیتی حیف نیست این جوری در موردش می گی ! می دونی از چی ایم خوشم میاد ؟ این که این یکی به قلاب تو گیر نکرده تویی که داری با کله می افتی تو تور اون.
    -گمشو.....
    سپند در اتومبیل را باز کرد و گفت :
    -خانومای به قول خودتون دیوونه چرا افتخار نمی دین بیاین پایین.
    تارا به سیلوانا اشاره کرد وگفت :
    -والا بنده بی تقصیرم.
    هنگامی که به جمع پیوستند سروش به طعنه گفت :
    -ماشین سواری خوش گذشت دیوونه ؟
    سیلوانا سوییچ را در دست چرخاند و با ژست مخصوصی گفت :
    -چه جورم.
    -پس لطف می کنی تا قبل ناهار ماشین رو مثل اولش تمیز می کنی.
    -من به بابا گفتم رسیدیم تهران تمیز می کنم.
    -باز حرف خودتو زدی ! اخه دیوونه با این وضعیت ماشین زشت نیست راه بیفتیم تو جاده !
    کیان هم به طرف داری از سروش گفت :
    -سروش راست می گه بهتره تمیز شه.
    سیلوانا با اخم نگاهش کرد و در دل گفت : « دو کلمه بشنو از ننه عروس ! »
    کیان از اخم او خنده اش گرفت و با همان لحن خندان گفت :
    -البته تمیز کردنش کار شما نیست.من و سروش پاک می کنیم.
    سروش عصبی گفت :
    -عمرا اگه من دست بزنم.مگه من کارواش ام.
    سپند گفت :
    -خودم پاک می کنم.
    شهرام با اشاره به جوی اب گفت :
    -دو سطل اب بریزی عین هو دسته ی گل می شه.
    سپند و کیان به کمک شهرام در عرض بیست دقیقه اتومبیل را به شکل اولش در اوردند.سروش هم فقط نظاره گر ان ها بود.تارا و سیلوانا روی زیرانداز نشسته بودند و چشم به دست انها داشتند.سیلوانا گفت :
    -ببین سروش کمکشون می کنه ؟ فقط بلده قد بازی در بیاره.
    تارا به هوا داری او بر خواست و گفت :
    -همین سه نفر کافی هستن دیگه نیازی به اون نیست.
    نیشگونی دوستانه از او گرفت و گفت :
    -اگه به خوای این قدر طرفداری اونو بکنی با هم دشمن می شیم.
    تارا زد زیر خنده و طنز الود گفت :
    -خواهر شوهری دیگه.
    -جدی می گم اگه بخوای هی طرفداری اونو بکنی چنان خواهر شوهر بازی برات در بیارم که خودت کیف کنی.تو هم با این عشق عتیقه ات ! اخه ادم قحطی بود ؟ بدبخت بی سلیقه حداقل عاشق سپند می شدی خوشگل تر و خوش تیپ تر از سروشه شعورشم خیلی بیشتر از اونه.
    تارا از عصبانیت او خنده اش گرفت و گفت :
    -خوبه منم به کیان حرف بزنم؟
    شانه هایش را با بی قیدی بالا انداخت و گفت :
    -هر چی دلت می خواد بارش کن به من چه.
    -پس هنوز عاشق نشدی وگرنه دلت نمی یاد یه تار از موی سرش کم بشه.
    -کچل شه ایشاا..می خوام سر به تنش نباشه.به جای یه تار مو دوست دارم خودم تار تار موهاشو بکنم.
    تارا خندید و گفت :
    -واقعا که دیوونه ای.نگاه کن ببین پشت ماشین وایساده داره دزدکی تو رو نگاه می کنه.
    -این قدر نگاه کنه تا چشش دراد.به چه دردم می خوره.این سروش موذی هم اسم همه ی دوستاشو با رمز وارد موبایلش کرده و گرنه شماره ی اونو از تو گوشی سروش می گشیدم بیرون.
    -دیوونه اصلا شاید اون نخواد با تو ارتباط داشته باشه.تو رو خدا کاری نکن در موردت بد فکر کنه.تو با این که خیلی اتیش پاره هستی اما همیشه مغرور بودی کاری نکردی که از احترام و نجابتت کم بشه.همیشه این قدر مغرور بودی به زور جواب طرف مقابل رو می دادی.حالا می خوای برای این یکی که بهش علاقه داری شل بیای ؟ چرا به فکر خودتو ابروت نیستی؟
    -حالمو بهم زدی ؟ کم سروش سروش بکن.
    سروش پشت سر ان ها ظاهر شد و گفت :
    -کی هی سروش سروش می کنه؟
    تارا لبش را گزید و با ابرو اشاره کرد او چیزی نگوید.اما او گفت :
    -تارا خانوم این قدر پشتیبانی تو رو می کنه سر درد گرفتم.
    سروش نگاهش ربه تارا بود که از خجالت سرش را پایین انداخته بود.گونه ی سیلوانا را کشید و گفت :
    -تو چرا حسودیت می شه ؟ ممنون تارا خانوم که پشتیبانی منو کردین.چه عجب یه نفر پیدا شد از من ننه مرده حمایت کنه.می تونم بپرسم در چه مورد پشتیبان من بودین؟
    سیلوانا گفت :
    -در همه مورد.
    تارا با اخم گفت :
    -ا سیلوانا !!
    -مرض سیلوانا دروغ می گم ؟
    سروش که توی دلش قند اب می شد با لبخند گفت :
    -مودب باش سیلوانا ! این چه طرز حرف زدنه ؟
    سیلوانا زد زیر خنده و گفت :
    - خوبه تو هم شدی وکیل مدافع تارا.یکی نیست طرف منو بگیره.




    ادامه دارد......
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  18. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #34

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 34



    سروش که توی دلش قند اب می شد با لبخند گفت :
    -مودب باش سیلوانا ! این چه طرز حرف زدنه ؟
    سیلوانا زد زیر خنده و گفت :
    - خوبه تو هم شدی وکیل مدافع تارا.یکی نیست طرف منو بگیره.
    سروش در حینی که از کنار ان ها می رفت گفت:
    -هر چند که لابا خونه رو اجاره دادی اما خودم همه جوره مخلصتم.
    بعد از صرف ناهار به پیشنهاد سپند مثل دفعه ی پیش وسطی بازی کردند.
    هنگام یار کشی کیان گفت :
    -سیلوانا خانوم یار من چون می دونم یه تنه همه رو حریفه.
    ستایش گفت :
    -به زبونش نگاه نکن توی بازی خیلی زبل نیست.
    کیان مرموز گفت :
    -بر عکس بهشون میاد خیلی زبل باشن.به قول معروف با سه سوت از دیوار بکشه بالا.
    تارا و سیلوانا سعی کردند به هم نگاه نکنند که بتوانند خنده خود را مهار کنند.سیلوانا با دلخوری رو به ستایش کرد و گفت :
    -من زبل نیستم؟!
    ستایش گفت :
    -اگه هنوزم زبلی چند تا ستاره و چرخ و فلک و بالانس بزن ببینم.اگه واقعا تونستی بزنی من حرفم رو پس می گیرم.ولی عمرا بتونی.
    او بدون مکث چند حرکت کششی انجام داد و روی چمن ها به صورت زیبایی پشت سر هم ستاره و چرخ و فلک و چند بالانس زد.حرکاتش ان قدر زیبا و با لطافت بود که شهره جلو امد و از او خواست دوباره تکرار کند.در پایان کار که همه دور او جمع شده بودند برایش دست زدند.با صورت گل انداخته به طرف ستایش امد ستایش مهلت حرف زدن به او نداد.دودستش را بالا برد و گفت :
    -تسلیم حرفم رو پس می گیرم.
    شهره گفت :
    -به خاطر همین هیکل سیلوانا جون این قدر قشنگه همش اثر ژیمناستیکه.
    الهه اروم گفت :
    -تو رو خدا جلو خودش نگو.
    شهره متعجب گفت :
    -چرا ؟!
    -من هی بهش می گم چاقی که کمتر بخوره.
    -وا ! کجاش چاقه طفلک ؟ اون الان توی یه سنیه که نیاز داره خوب بخوره.
    الهه با نگرانی گفت :
    -اخه از حالا این طوریه وای به حال چند سال دیگش.
    -اگه ورزش کنه مطمئن باش هیکلش تکون نمی خوره.
    -ورزش که می کنه مدام یا شنا می ره یا ژیمناستیک.
    -خوب دیگه با این همه تحرک نیاز داره که خوب بخوره.
    کیان هنوز در حیرت حرکات زیبای او به سر می برد.در دل با خود گفت:« همه چی این دختر خارق العادهس ! بی نظبره ! »
    بعد از یک ساعت بازی هیجان انگیز به خواست اقای شادمان به بازی خاتمه دادند و عازم تهران شدند که به ترافیک برنخورند.خاطره ی شیرین ان روز برای همیشه در ذهن همه باقی ماند.


    *********


    تارا ! دلم براش یه ذره شده.از وقتی از طالقان برگشتیم دیگه ندیدمش.دیدی گفتم دوستم نداره ؟ الان یه هفته س که ندیدمش.هر روز که می گذره بیشتر دلم براش تنگ می شه.پسره ی احمق لعنتی!
    تارا کتابش را بست و روی میز گذاشت و گفت :
    -حالا چرا به بیچاره فحش میدی؟!
    -این قدر از دستش عصبانیم که اگه الان این جا بود با همین دستام خفش می کردم.
    او با خنده گفت :
    -خالی نبند ! اونم تو ؟ مطمئنم دستاتو به جای خفه کردن با عشوه می نداختی دور گردنش.
    سیلوانا هم خنده اش گرفت و گفت :
    -حوصله شوخی ندارم تارا سر به سرم نذار.
    -بنده جدی عرض کردم.
    -بمیری ایشاا...به جای تیکه انداختن یه فکری برام بکن.
    چنگی به موهای بلندش انداخت و گفت :
    -من چه فکری برات می تونم بکنم.بهترین راه حل به نظر من اینه که تو درست رو بخونی.
    -الاغ جون ! چند بار بهت بگم توی ذهن کودنم نمی ره ؟ حالا تو هی بگو درس بخون.بابا جان ما عاشق نشده نمره ی تک می گرفتیم وای با حالا که کیان خان عقل و هوش از سرم برده.
    تارا دوباره خندید و گفت :
    -لذت می برم از اینکه بالاخره یکی پیدا شد جلو سبک سری های تو رو بگیره.تا قبل از عید ان قدر سرت شلوغ بود تا مدرسه چهارصد تا شماره رد و بدل می کردی اما حالا دیگه دل و دماغش رو نداری.البته ادم شدن رو باید مدیون کیان باشی.
    موهای او را ارام از پشت کشید و گفت :
    -همچین حرف می زنی انگار من اجنه بودم.از همین لحظه قسم می خورم اگه تا فردا کیان رو نبینم دیگه بهش فکر نمی کنم.به قول تو از حسن کچل گرفته تا اصغر مفنگی به همشون می گم بیان خواستگاریم.شوهر کنم زودتر برم سر زندگیم.
    تارا خندید و گفت :
    -چه حالی می ده زن اصغر مفنگی بشی.
    -پس چی ؟ هر چی باشه از کیان الاغ که بهتره.دامن کوتاه می پوشم با چادر گل گلی براش منقل و بافور...
    تقه ای به در خورد سیلوانا سکوت کرد.جیران وارد اتاق شد و خندان گفت :
    -مرموز شدین ! در اتاق رو می بندین پچ پچ می کنینو نکنه دل های خوشگلتون رو وا دادین ؟
    سیلوانا سرخ شد و گفت :
    -خاله !!!
    -جان خاله ! پاشین بریم اون طرف که قراره مهمون بیاد.
    تارا گفت :
    -چه مهمونی قراره بیاد که به ما هم مربوط می شه؟
    -شهره خانوم با کیان.الهه خواست که ما هم بریم دور هم باشیم.من دارم می رم شما هم زود بیاین.یادتون نره در رو قفل کنین.
    رنگ از رخسار سیلوانا پریده بود.با خارج شدن جیران دستش را روی قلبش گذاشت و گفت :
    -وای تارا !
    -خدا چه زود به ندای قلبت گوش کرد.خدایا شکرت که امشب کیان میاد این دوست خل و چل ما هم نمی افته تو هچل که زن اصغر مفنگی یا حسن کچل بشه.
    با شتاب از جا برخواست و گفت :
    -حرف مفت نزن پاشو بریم که یه دنیا کار دارم.
    -خدایا به خیر بگذرونه ! باز چه نقشه ای کشیدی؟
    -بریم اون طرف بهت می گم.



    ادامه دارد.........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  20. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  21. #35

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 35



    -خدایا به خیر بگذرونه ! باز چه نقشه ای کشیدی؟
    -بریم اون طرف بهت می گم.


    ********


    سیلوانا مدام رنگ به رنگ لباس می پوشید.نگاهی به خود در ایینه می انداخت بعد لبش را جمع می کرد و ناامید می گفت :
    -اینم خوب نیست.
    تارا به کوه لباسی که روی تخت جمع شده بود خیره شد و گفت :
    -حوصلمو سر بردی به خدا هر کدوم رو پوشیدی بهت می اومد.
    -گمشو تو حسودی.دلت نمی خواد به چشم بیام.
    تارا به شوخی او غش غش خندید.بلند شد و از میان لباس هایی که هنوز نپوشیده بود بلوز و دامن صورتی شیکی را انتخاب کرد.قد دامن میدی بود جنس کتان کش تنگ و خوش دوخت . تا سر زانو چاک داشت همراه بلوزی به همان جنس با استین کوتاه با برش های علی که هیکل او را خیلی زیبا نشان می داد.یقه لباس از پشت و جلو مدل هفت بود.هنگامی که او به خواست تارا ان ها را پوشید در ایینه لبخندی به خود زد و خطاب به تارا گفت :
    -می مردی اگه زودتر بلند می شدی؟ مردم از بس پوشیدم و در اوردم.حالا تو رو خدا راستشو بگو این خوبه ؟
    -عالیه ! با یک ارایش ملایم صورتی حرف نداره.
    -باشه چاره ای ندارم مجبورم همین رو انتخاب کنم.بیا تا مامان نیومده این لباسا رو جمع کنیم.
    به کمک هم اتاق را به صورت اولش در اوردند.بعد تارا موهای او را پشت سرش به طرز ساده ولی زیبا جمع نمود.او هم ارایش ملایمی کرد و یک جفت گوشواره زیبای صورتی به گوشش اویخت.با رضایت کامل از جلو ایینه کنار امد و گفت :
    -خوب شدم ؟
    -خیلی خوشگل شدی.
    -گمشو راستش رو بگو.می دونم برای دل خوش کنک من می گی.من بیچاره هر چه قدر هم به خودم برسم در کنار تو عروسک بچه اردک زشت به چشم میام.ح-الا خدا رو شکر خودت یه خری داری که بهش دل بستی خیالم راحته مال ما رو غر نمی زنی.
    -خیلی دیوونه ای ! من اینطور ادمیم؟
    -حالا چرا مثل لبو سرخ شدی ؟ بی جنبه ! می خواستم کمی سر به سرت بزارم.بالخره نگفتی چه جوریم.
    -فقط یه جفت صندل کم داری.
    -اوه اوه ! خوب شد یادم انداختی بدو برو خونتون صندل صورتی هاتو برام بیار.پاشو دیگه تا نیومدن.
    تارا چاره ای جز اطاعت نداشت می دانست اگر دیر صندل ها را به او برساند با متلک بیچاره اش می کند.از در اپارتمان که خارج شد با دیدن سروش توی راهرو دلش لرزید.سروش جواب سلامش را داد و گفت :
    -مهمونا نیومدن ؟
    او کلید را تو قفل در چرخاند و بدون این که به سروش نگاه کند جواب داد :
    -نه هنوز نیومدن.
    سروش مشغول باز کردن بند کفش هایش شد و گفت :
    -شما چرا نموندین ؟
    تارا شیطنتش گل کرد گفت :
    -نخواستم مزاحمت ایجاد کنم.
    او که دولا شده بود ایستاد به او که داشت وارد خانه می شد نگاه کرد و گفت :
    -این چه حرفیه.خود من چند بار به مامان سفارش کردم که حتما به شما هم بگه.
    -ممنون مادر اون جاست.اما من باید به درسام برسم.
    -بهونه نیارین.سیلوانا هم مثل شما درس داره.حالا یه شب که چیزی نیست.کارون رو بکنید بیاین این طرف.
    سروش با گفتن منتظر می مونم تو رفت.او چند لحظه به در بسته شده نگاه کرد.هنوز بوی عطر که سروش استفاده می کرد در فضا پراکنده بود.نفس عمیقی کشید و لبریز از عشق وارد خانه شد.صندل ها را از زیر تخت برداشت و با شتاب از خانه خارج شد.در را قفل کرد و زنگ در رو به رو را به صدا در اورد.از شانس سروش در را باز کرد.با لبخند گفت :
    -چه قدر زود درستون تموم شد؟!
    سر و کله ی سیلوانا از پشت سر سروش پیدا شد غرلندکنان گفت :
    -حالا خوبه رفتی یه جفت صندل بیاری این قدر طولش دادی ! دختر تو چه قدر فس فس می کنی !
    سروش نگاه سوال برانگیزش را به صورت او دوخت.او با همان لبخند مرموزش از کنار او رد شد و به سیلوانا پیوست.سروش رویش را به طرف خواهرش برگرداند سر تا پا نگاهی به او انداخت و با تمسخر گفت :
    -فکر نمی کنی لباست خیلی گشاده؟
    الهه که در نزدیکی ان ها داشت روی میز را پاک می کرد به جای سیلوانا جواب داد :
    -خیلی هم بهش میاد.در ضمن من خودم اگه می دونستم موردی داره حتما تذکر می دادم.
    دل سیلوانا از جواب مادرش خنک شد و سروش اخم الود از ان ها دور شد.سیلوانا کنار گوش تارا ارام گفت :
    -خدا به دادت برسه با این انتخابی که کردی.
    او با نگاه سروش را تعقیب کرد که روی مبل جا گرفته بود.با حظ گفت :
    -قربونشم می رم.
    صدای زنگ در بلند شد.ایفون تصویری را نگاه کرد.در را گشود و گفت :
    -اومدن.
    سیلوانا دست تارا را در دست فشرد و گفت :
    -وای خدا جون ! قلبم از دهنم داره می پره بیرون.
    -دیوونه خودت رو کنترل کن.سروش داره زیر چشمی ما رو میپاد.
    شهره شیک پوش و سرحال وارد شد.کیان با سبد گل زیبایی پشت سرش بود.تارا زیر لب به سیلوانا گفت :
    -چه سبد گل زیبایی برو جلو بگیر عروس خانوم.
    ارام به پهلوی او زد و گفت :
    -وقت منم میرسه اذیتت کنم.شهره رو ببین چه تیپی زده.
    تارا فرصت نکرد جواب بدهد چون شهره در نزدیکی او قرار گرفت و مشغول روبوسی شدند.
    کیان هنگامی که رو به رو او قرار گرفت بدون این که به او نگاه کند گفت :
    -خانوم از دیدار مجدد شما بسیار خوشحالم.
    او فرصت پاسخ نیافت و مجبور شد با شهره رو بوسی کند.حس کرد وقتی کیان مقابل او ایستاده رنگ باخته.هنگام پذیرایی و تعارف میوه نگاهشان در هم گره خورد.سیلوانا زود تر از او نگاهش را دزدید چون سروش کنار او نشسته بود می ترسید متوجه شود.ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و به اشپزخانه امد.هنوز از هیجان نگاه کیان دست و دلش می لرزید.از اب سرد کن یخچال اب خالی کرد و یک نفس ان را بالال کشید.صدای ارام تارا را از پشت سر شنید :
    -چرا اومدی این جا؟
    لیوان خالی از اب را به او نشان داد وگفت :
    -تشنه ام بود.
    -وقتی داشتی می اومدی توی اشپزخانه تمام نگاه کیان به تو بود.نمی دونی با چه ذوق و شوقی نگات می کرد.می خواست با نگاه قورتت بده.انگار برای اولین دفعه تو رو میدید.بیا بریم بشینیم شک می کنن ها.
    هر دو طوری قرار گرفتند که کاملا در تیررس نگاه سروش و کیان بودند.
    شهره با مهرابنی نگاهش را به ان ها دوخت و گفت :
    -توی این مدت که شما رو ندیدم خیلی دلم هواتون رو کرده بود.
    هر دو جواب دادند:
    -ممنون ما هم همینطور.
    شهره با اشاره به کیان گفت :
    -دوست داشتم زودتر از این ها به دیدنتون بیام اما کیان درگیر کاراش بود.بدجوری خودشو در کار غرق کرده.از صبح که پی دانشگاس بعد از ظهرم اموزشگاس تا شب.سیلوانا حون شما قرار بود بیاین خونه ی ما اموزش ویولون ببینین چرا نیومدی؟
    سیلوانا زیر چشمی نگاهی به کیان انداخت که چشم به دهانش دوخته بود که بداند جوابش چیست گفت:
    -خیلی دوست دارم اما هنوز فرصت پیش نیومده مزاحمتون بشم.
    الهه گفت :
    -درساش یه مقدار سنگینه.انشاا...بعد از امتحانش بهتون زحمت می ده.
    شهره گفت :
    -چه زحمتی فقط اگه تصمیم به یادگیری داری باید زود تر اقدام کنی.
    شهره با الهه و جیران گرم گفتگو شد تارا کنار گوش او اهسته گفت :
    -کاش جسارتشو داشتی می گفتی سروش نمی زاره بیام.
    -تا همین جا دفنم می کرد.سروش رو نگاه کن ببین چه پچج پچی راه انداخته.معلوم نیست چی داره به ون می گه که این طوری ریسه می ره.می دونی می خوام چی کار کنم؟
    -خدا رحم کنه تو اخرش کار دست خودت می دی.دیگه به نقشه هات عادت کردم نگفته از حفظم.
    -خوشم میاد که بالاخره تسلیم شدی.می خوام شمارخ موبایلشو بگیرم.
    -این جوری خودت رو سبک می کنی.
    -بذار کنار این امل بازی هارو.من دوستش دارم می خوام باهاش حرف بزنم.کجای این کار ایراد داره؟
    -از اول تا اخرش پر از ایارده.در ضمن می تونی شماره ی خونشون رو از شهره بگیری.
    -خونه به چه دردم می خوره ؟اون اصلا خونه ست ! تازه اگه شهره برداره چی بگم ؟در ضمن تو خودتو با من مقایسه نکن.تو و سروش فرق می کنین.من نمی تونم مثل تو بشینم و صبر کنم تا اون پا پیش بزاره. شاید اون هیچ وقت این کارو نکنه.تو خودت می دونی من با بیشتر دخترا فرق می کنم.دوست دارم انتخاب کنم کیان انتخاب منه.باید تلاش خودمو بکنم تا به دستش بیارم.البته احمق هم نیستم که خودمو کوچیک کنم و ارزش خودمو پایین بیارم.اگه حتی بدونم یه در صد علاقش از من کمتره می ذارمش کنار با این که می دونم نابود می شم.
    تارا سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت :
    -پاک عقلتو از دست دادی.فقط کاری نکن ابروریزی کنی همین.
    -اخه دیوونه چند بار بگم من کاری نمی کنم اون فکر کنه منتش رو می کشم.فکر کردی حالا بهش می گم شمارتو بده می خوام باهات تماس بگیرم.
    -گیجم کردی پس می خوای چه غلطی بکنی.
    -نیم ساعت دیگه موقع قرص های باباست.
    -چه ربطی داره؟
    -فقط نیم ساعت دیگه صبر کن خودت می فهمی ربطش چیه.
    -به خدا با این دیوونه بازی هات اخرش منو سکته می دی.خودت عین خیالت نیست فقط من باید مضطرب باشم.
    -خوب نباش به جای غر زدن پاشو ظرف های پر روی میز رو جمع کن.
    سیلوانا بعد از گذشت نیم ساعت قرص های پدرش را با یک لیوان اب برداشت و نزد او برد.اقای شادمان کنار کیان نشسته بود.منتظر شد تا پدرش لیوان اب را بگیرد.بعد از این که پدرش لیوان خالی را به اوبرگرداند لیوان را به جای اشپزخانه روی میز وسط سالن گذاشت.نگاهی به مبایل کیان انداخت بدون این که گوشی را دست بگیرد خطاب به او گفت :
    0 اقا کیان ! چه گوشی خوشگلی دارین.
    کیان که در زیر نگاه های خیره سروش قادر نبود سرش را به سوی او بچرخاند همان طور که پشت به او داشت گفت :
    -قابل شما رو نداره.
    سیلوانا همراه با شیطنت گفت :
    -ممنونم می دونم صاحبش بیشتر از من نیاز داره.می تونم از نزدیک نگاهش کنم؟
    این بار سرش را چرخاند و در حالی که در دل قربان صدقه اش می رفت با نگاهی کوتاه گفت :
    -اختیار دارین گفتم که قابل شما رو نداره.
    سیلوانا سعی کرد چشم غره ی سروش رات ندیده بگیرد.گوشی را به دست گرفت و در حالی که به سمت تارا می امد گفت :
    -تارا ببین چه قدر ظریف و خوشگله.
    و در حین گفتن این جمله به سرعت شماره ای را گرفت.البته به طوری که سایرین متوجه نشوند حتی خود کیان.گوشی را که به سمت تارا گرفت از رنگ پریده او خنده اش گرفت.بعد از چند لحظه که از تماسش گذشت به همان سرعت شماره را پاک کرد و با گفتن :«گوشی دیدنی س ! » گوشی را سر جایش برگرداند و پشت سر تارا به اتاق خوابش رفت.تا وارد شد تارا او را به باد انتقاد گرفت.با خنده جواب داد :
    - دیوونه ! چرا این جوری حرف می زنی ؟ مگه گناه کردم ؟!
    - ندیدی سروش قیافه اش چه طور شده بود ؟ کارد می زدی خونش در نمی اومد.
    - سروش رو ولش کن.من که کار خطایی نکردم.یه لحظه گوشی رو دست گرفتم نگاه کردم.کجای این کار بد بود ؟
    - حالا چرا این کارو کردی؟
    - باید یه جوری شمارشو به چنگ می اوردم.با موبایلش زنگ زدم خونه ی شما.مطمئن باش الان شمارش روی ایدی کالر تلفن شماست.فقط باید زود بجنبی بری خونه اونو برام یادداشت کنی بعد هم شماره رو پاک کن.
    - خدای من تو دیگه کی هستی ؟ بیچاره کیان گیر چه جونوری افتاده.
    خیلی هم دلش بخواد.
    - با این کار خودتو سبک کردی.شماره رو ببینه در مورد تو چه فکری می کنه.
    - خنگ خدا همون لحظه شماره رو پاک کردم.اون از کجا می خواد بفهمه.مطمئن باش من کاری نمی کنم که او در مورد من جور دیگه ای فکر کنه.من اگه به امید اون بشینم که می ترشم رو دست ننه ام.
    - تمام مزه ی عشق به صبر کردنشه.
    - عزیزم تو تا هر وقت که دلت خواست صبر کن اما از من نخواه که نمی تونم.بعدشم جون من از این رمانتیک بازیا در نیار که خوشم نمی یاد.
    الهه لای در را گشود سرش را داخل اورد و گفت :
    -باز شما دو نفر چپیدین تو اتاق ؟ بیاین بیرون شهره اینا دارن می رن.
    شهره خانواده ی شادمان و ارمان و شهرام را برای هفته ی اینده به منزلش دعوت نمود با رفتن ان ها خانواده ی ارمان نیز ان جا را ترک کردند.سیاوانا کمی در جمع و جور کردن سالن به مادرش کمک کرد و بعد به سوی تلفن رفت.تا گوشی را برداشت الهه گفت :
    -این وقت شب می خوای به کی زنگ بزنی؟
    -تارا دیگه مگه این موقع شب غیر از تارا به کس دیگه ای می شه زنگ زد.
    -شاید خواب باشن.حرفات رو بزار برای فردا.
    -مگه حالا نرفتن.به این زودی که نمی خوابن.می خوام یه جزوه ازش بگیرم.
    -امان از این جزوه های تو ! چهقدرم که درس می خونی.
    صدای تارا در گوشی پیچید :
    -الو سلام !
    -سلام نخوابیدی؟
    -داشتم مسواک می زدم برم بخوابم.
    سیلوانا صدایش را پایین اورد و به حالت پچ پچ گفت :
    -چی کار کردی ؟ شماره رو نوشتی؟
    -اره.
    -پاکشم کردی؟
    -اره کاراگاه نخود نمی دونی چه مصیبتی کشیدم.تا وارد خونه شدیم پدر صاف رفت سراغ تلفن.
    -خاک بر سرم ! شماره رو دید ؟
    -نه با هر ترفندی بود نزاشتم ببینه کلی دروغ سر هم کردم که منتظر تماس دوستم بودم و هزار دروغ دیگه.بمیری که این طوری منو به دردسر می ندازی.
    -قربونت برم به خدا تلافی می کنم.قول می دم تو رو برای سروش بگیرم.
    -گمشو سروش باید منت منو داشته باشه.
    -اون که مسلمه.اوه ! اوه ! سروش از اتاق اومد بیرون.مثل جن بو داده می مونه.تا اسمش رو میاری ظاهر می شه.
    -در مورد اون این جوری حرف نزن.
    -جوابت بمونه برای فردا فعلا بای.
    سروش همان طور که در چار چوب اتاقش ایستاده بود گفت :
    -سیلوانا یه قرص سر درد با یه لیوان اب برام بیار.
    هنگامی که لیوان اب و قرص را به اتاق او برد دید مغموم گرفته لبه ی تخت خواب نشسته با دلسوزی گفت :
    -چی شده سروش ؟!
    لیوان اب و قرص را از او گرفت و در جواب گفت :
    -چیزیم نیست فقط یه مقدار سرم درد می کنه.
    -قرص رو بخوری حتما خوب میشی.برم من ؟ کاری با من نداری؟
    با دست اشاره کرد نرود.قرص را که از گلو پایین فرستاد گفت :
    -بشین کارت دارم.
    سیلوانا دچار دلهره شد با ترسی که در دل داشت روی صندلی میز تحریر او نشست.سروش نگاهش را به سپند دوخت که صدای خر و پف اش در امده بود.خیالش راحت شد که او خوابیده گفت :
    -یه چیزی ازت می پرسم فقط راستشو بگو.
    -مطمئن باش.
    -تارا....
    برای او سخت بود که در حضور خواهرش در مورد تارا چیزی بگوید.سیلوانا که فهمیده بود موضوع به خودش ربطی ندارد نفسی به اسودگی کشید و کنجکاو گفت:
    -تارا چی ؟
    -نمی دونم چرا امشب حس کردم تارا خیلی به کیان نگاه می کنه.در مورد کیان به تو چیزی گفته ؟
    متعجب گفت :
    -نه این چه فکریه در مورد تارا می کنی سروش ؟!
    -مطمئنی که تارا به کیان علاقه نداره ؟
    -صد در صد و گرنه به من می گفت.حالا ناراحتی تو به این خاطره؟
    سروش فهمید که باید محتاط عمل کند.بی تفاوت گفت :
    -نه بابا فقط خواستم در مورد کیان مطمئن شم.اخه وقتی اومدن حس کردم رنگش پرید.
    -رنگ کیان؟
    -اره.
    -نه بابا اون کی این طور ادمیه ؟اصلا به ماها نگاه نمی کنه.
    -نگاه که می کنه.اما اگه بدونم با منظوره حالش رو جا میلرم.در ضمن در این مورد چیزی به تارا نگی.نمی خوام الکی پیش خودش فکر کنه که برام مهمه.مهم بودن قضیه فقط به خاطره که من کیان رو مثل خانواده ی خودم قبولش کردم و توی جمع خانواده پذیرفتم.پس نباید از اعتماد من سواستفاده کنه.وای به روزگارش اگه چیزی متوجه بشم.زنده اش نمی زارم.
    سیلوانا از ترس نمی توانست اب دهنش را قورت بدهد با احتیاط گفت:
    -فکر نمی کنم این طور ادمی باشه اون خیلی با شخصیته.
    -می دونم شاید من زیادی حساس شدم.برو دیگه باهات کاری ندارم.
    سیلوانا وقتی وارد اتاق شد هنوز مضطرب بود.حرف های سروش بدجوری او را به هم ریخت.تا نیمه های شب خواب به چشمش نرفت.در اتاق کناری سروش مدام در رخت خوابش غلت می خورد و تمام فکر و ذهنش پیش تارا بود.حس می کرد امشب با موقع های دیگر فرق کرده بود.چند بار متوجه شد که به کیان نگاه می کند.البته از روی نگاهش نتوانست چیزی حدس بزند چون خیلی معمولی نگاه می کرد.اما او دوست نداشت تارا بههیچ کس توجه نشان بدهد.
    صبح روز بعد سیلوانا با هیجان تمام حرف های سروش را مو به مو برای تارا عنوان کرد و گفت :
    -حدس می زنم که سروش هم از تو خوشش میاد و گرنه چه طور متوجه نگاه های من نشده ؟
    تارا که از خوشحالی این که برای او مهم است سر از پا نمی شناخت گفت :
    -من یکی دو بار بیشتر به کیان نگاه نکردم اونم موقع هایی که تو رو نگاه می کرد که بفهمم با چه دیدی به تو نگاه می کنه.
    -نمی دونی چه قدر عصبی بود.مطمئنم سر دردشم به خاطر همین مسئله بود.
    -پس من برای مهمونی جمعه نمیام.
    -تو بی خود کردی که نیای.
    مقنعه اش را مرتب کرد و گفت :
    -وقتی من نیان سروش دیگه شک نمی کنه.
    -اون وقت پدر منو در میاره.می فهمه که به تو گفتم.حالا که فهمیدی تو رو زیر نظر داره مواظب رفتارت باش. خودت می دونی که اون زیادی غیرتیه.موندم چی کار کنم ؟ با این حرف هایی که سروش زد مگه دیگه جرات می کنم به او نگاه کنم.تارا باجه تلفن رو ببین.شماره تلفن رو بده به من یه زنگ بهش بزنم.
    تارا متعجب به او چشم دوخت و گفت :
    -خداییش خیلی پر رویی ! من فکر کردم با این حرف های سروش دیگه جرات نمی کنی اسم کیان رو بیاری.
    به قلبش اشاره کرد وگفت :
    -با این دل صاب کرده چی کار کنم ؟ مگه می تونم باهاش کنار بیام.خوبه خودت عاشقی می فهمی من چی می گم.این عشق لعنتی ادمو از همه چی می ندازه نه فکر خوب کار می کنه نه مغز می تونه درست فرمان بده.انگار شعور ادم به صفر می رسه.منی که مرد رو قبول نداشتم ببین کارم به کجا رسیده که برای دیدن کیان حاضرم هر کاری بکنم.دیشب با خودم فکر می کردم که ای کاش کیان هم برام مثل مرد های دیگه بود که دوست داشتم به چشم تحقیر بهشون نگاه کنم.اما این لعنتی با همه فرق می کنه.اصلا برای من انگار زمینی نیست و از یه سیاره دیگه اومده.دلم می خواست یه طوری میشد می تونستم ساعت ها فقط نگاش کنم.تارا ! وقتی نگام می کنه انگار تنم مور مور می شه.یه حس قشنگ بهم دست می ده که نمی تونم توصیفش کنم.حتی وقتی اسمشو به لب میارم قلبم یه جوری می شه و طعم دهنم شیرین می شه.نمی دونم حتما خود تو هم این جوری هستی.خاک بر سرم کنن.اخه چه موقع عاشق شدنم بود.اصلا دلم نمی خواست حالا حالا ها گرفتار همچین چیزایی بشم.حتی دیگه دلم نمیاد به هیچ مرد غریبه ای نگاه کنم فکر می کنم اگه به کسی نگاه کنم حتما به عشقم خیانت کردم.حالا جون من این همه فک زدم برات شمارشو رد کن بیاد.قول می دم حرف نزنم فقط م یخوام صداشو بشنوم.تو هم به سروش زنگ بزن.
    -خودت کم خرابکاری منم می خوای از راه به در کنی ؟
    -بمیرم برات که نیستی ! اگه من بیچاره یه ماهه عاشق شدم تو که چند ساله.به جای غر زدن شماره رو رد کن بیاد.
    هر دو هروکر کنان کنار کیوسک تلفن ایستادند.سیلوانا اول شماره ی سروش را گرفت.تا جواب داد گوشی را به سمت تارا گرفت.تارا بدون این که صدای او را گوش کند تماس را قطع کرد و گفت :
    -سیلوانا خیلی لوسی ! چرا مزاحمت ایجاد می کنی.
    -بابا عقل کل ! تو دیگه کی هستی.صدات در نیاد می خوام شماره ی کیان رو بگیرم.
    بعد از اولین زنگ کیان جواب داد :
    -جانم !....الو ! ... الو ! ...
    تماس را قطع کرد.رو به تارا کرد و گفت :
    -ذلیل مرده پشت تلفن چه صدای بم و قشنگی داره.یه بار دیگه زنگ بزنم ؟
    تارا با اخم او راتنها گذاشت.او کارت تلفن را برداشت و با شتاب خودش را به او رساند.مقنعه اش را از پشت کشید و گفت :
    -صبر کن بابا چرا قهر می کنی ؟ زنگ نزدم دیگه.
    همان طور که داشت می رفت عصبی گفت :
    -کم کم دارم به عقلت شک می کنم.
    -ای بابا من اگه عقل داشتم که با تو نمی گشتم.جون من اخماتو باز کن.اول صبحی حال مارو نگیر.
    -باید قول بدی دیگه به کیان زنگ نزنی تا وقتی خودش از تو بخواد.
    -به یه شرط.
    -تو باز برای من شرط و شروش گذاشتی ؟ بنال ببینم چی می خوای؟
    -برای مهمونی روز جمعه بیای.اگه تو نیای به من خوش نمی گذره.


    ادامه دارد......
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  22. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  23. #36

    هميارانجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Mashad
    نوشته ها : 2,933
    تشکر : 1,266
    2,749 بار در 1,415 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:500Array

    پیش فرض

    قسمت 36



    -تو باز برای من شرط و شروش گذاشتی ؟ بنال ببینم چی می خوای؟
    -برای مهمونی روز جمعه بیای.اگه تو نیای به من خوش نمی گذره.

    ********


    منزل کیان هم در همان محله قرار داشت با این تفاوت که اپارتمان نشین نبودند.خانه ی بزرگ ویلایی نسبتا قدیمی داشتند.سرسبزی حیاط بزرگ خانه در ان فصل بهار بی شباهت به یک قصر کوچک نبود.به جز جای پارک دو اتومبیل و یک استخر کوچک تمام فضای حیاط را باغچه کاری کرده بودند.دور تا دور حیاط گل یاس بود که در ان ساعت روز عطرش در هوا پرا کنده بود.هر کجا را که چشم می انداختی گل های رنگارنگ و جور واجور بود از گل رز گرفته تا اقاقی و نسترن و ... ان قدر با سلیقه گا ها را کنار هم کاشته بودند که بیننده را ناخوداگاه محسور خود می کرد و زیباتر از گل ها کاج های بلند و بید های مجنون باغچه بود.همان طور که جلوه ی بیرون عمارت زیبا و رویایی بود داخل ان نیز همه چیز زیبا و لوکس بود.مبل ها همه جدید ، پرده ها ، لوستر و هر چه را که میدیدی با هم هارمونی داشت.هر کدام به نحوی از زیبایی ان جا تعریف می کردند.شهره که از تمجید مهمان ها خوشش امده بود با شوق فراوان گفت :
    -تمام تزئینات داخلی و خارجی این خونه سلیقه ی کیانه.من دیگه حوصله ی این کارا رو ندارم.
    تارا ارام کنار گوش سیلوانا گفت :
    -اصلا فکر نمی کردم همچین خونه و زندگی داشته باشن.
    او هم به همان ارامی گفت :
    -منم فکر نمی کردم.تصورم این بود که این جا مثل ویلای طالقونشونه.از بس همه چیز زیبا و قشنگ ادم لذت می بره.
    -خونه رو ولش کن کیان رو ببین چه طوری میخ تو شده.خاک به سرم ! اگه سروش ببیندش که زندش نمی ذاره.
    -زرنگتر از این حرف هاست سروش سرش گرم حرف زدن با شهرامه.
    با وجود خدمتکار خانم ها کار چندانی انجام ندادند و بعد از سرو شام صمیمانه دور هم جمع شدند.کیان رو به سیلوانا وتارا گفت :
    -اگه اهل کتاب هستین من یه کتابخونه ی کوچیک دارم که مطمئنم به نگاه کردنش می ارزه.
    سیلوانا و ستایش بلافاصله بلند شدند اما تارا از جایش تکان نخورد.سروش که حرکات و او را کاملا زیر نظر داشت خوشحال شد که با ان ها همراه نشد.خودش هم که بلند شده بود دوباره سر جایش نشست و گفت :
    -شما برید.من که هزار دفعه کتاباتو دیدم.
    ستایش و شهرام و سیلوانا پشت سر کیان وارد کتابخانه ی کوچک و زیبای او شدند.شهرام تا پایش را توی کتابخانه گذاشت لب به تحسین گشود و با علاقه به کتاب ها نگاه کرد و گفت :
    -به این جا میگی یه کتابخونه ی کوچک !
    کیان لبخند مهربانش را به روی او پاشید و گفت :
    -اخه کتابخونه ی قبلی پدرم سه برابر این جا بود. به خاطر این این جا زیاد به چشم من نمیاد.
    ستایش به سوی یکی از قفسه ها رفت و گفت :
    -شهرام ! بیا ببین همون کتاب هایی که من چند ساله دنبالشونم.
    کیان هم به سوی ان ها رفت و گفت :
    -خوشحالم که کتابای مورد علاقه ی شما توی این کتابخونه هست و خوشحال تر می شم هر کدوم رو که دوست دارین بردارید بخونین.
    ستایش خوشحال گقت :
    -ممنونم قول می دم امنت دار خوبی باشم.
    سیلوانا از پشت سر ان ها گفت :
    -اقا کیان ! خیالتون از بابت ستایش راحت باشه مثل چشماش از کتاب نگه داری می کنه.
    کیان به لبخند نمکی او نگاه کرد و دوباره دلش لرزید ، گفت :
    -مطمئنم . هر چی هم بشه مهم نیست کتابا قابل شما رو ندارن.
    ستایش تشکر کرد و دوباره محو کتاب ها شد و هر بار با شوق و ذوق اشاره به کتابی می کرد و ان را به شهرام نشان می داد.سیلوانا که زیاد اهل کتاب و مطالعه نبود خیلی زود حوصله اش سر رفت.از بیکاری به تنها تابلو بزرگ و زیبای کتابخانه چشم دوخت.منظره ی زیبا و رویایی بود که با قاب نفیس و زیبایش قشنگی تابلو بیشتر به چشم می امد.با شنیدن صدای کیان که درست پشت سرش شنیده شد قلبش به تپش افتاد :
    -شما اهل نقاشی هستین؟
    همان طور که چشم به تابلو داشت گفت :
    -فقط دوست دارم نگاه کنم.از دیدن چیز های زیبا همیشه لذت می برم.و اما در مورد اطلاعاتم در مورد نقاشی متاسفانه اطلاعاتم صفر.مثلا همین نقاشی فقط می دونم یه اثر هنری زیباست.حتی نمی دونم چه سبکی کار شده.
    کیان در کنارش قرار گرفت و به جای نگاه کردن به تابلو به چشم های او که محسورش کرده بود خیره شد و گفت :
    -خود من هم مثل شما بودم خیلی به الین چیزال علاقه نشون نمی دادم.اما اشنایی با یک دوست خوب که نقاش چیره دسته کنجکاو راغبم کرد که کمی از نقاشی سر در بیارم.با کمک او کمکی اطلاعاتت نقاشی رو قوی کردم.مثلا همین تابلو به سبک امپرسیونسیم کار شده و کپی یکی از کار های دگاست.(با اشره به تابلو توی راهرو)و اون تابلو هم امپرسیونسیم کار شده که یکی از کاهای زیبای رنواره.پدرم توی یکی از سفرهاش اونو تو حراجی خریده.البته به گفته ی شهره همون موقع هم پول زیادی بابت اون داده.یه تابلو هم توی سالن داریم که اگه توجه کرده باشین مثل همین کار شده که اونم کپی کار مونه ست.اخرین تحقیقات بعضی دانشمندان حاکی از اینه که بسیاری از نقاشان بزرگ امپرسیونسیم ضعف بینایی داشتن.حتی بیشتر اونا از نزدیک بینی رنج می بردن.به خاطر همین نقاشان امپرسیونیست همه چیز رو تار می دیدن و سبک امپرسیونسیم به این حس باز می گرده.به نقل از یه کارشناس هنری بینایی این نقاشا می تونه توجیهی برای علاقه اونا به استفاده از رنگ های تند مثل قرمز خطوط کمرنگ و عدم پرداخت به جزئیات توی تصاویر تابلو های اونا باشه.حتی سزان ، پیسارو ، ماتیس و رودن به نزدیک بینی مبتلا بودن.سزان و رنوار از جمله نقاشانی بودن که به جزئیات نقاشی خود اهمیت نمی دادن.
    با خمیازه ی که سیلوانا کشید کیان خنده اش گرفت و گفت :
    -ببخشین انگار با حرفام حوصلتون رو سر بردم؟
    دستپاچه گفت:
    -نه اتفاقا خیلی قشنگ حرف می زنین طور یکه ادمن تحریک می شه بیشتر در مورد نقاشی بدونه.
    سرش را دوباره به سوی او کج کرد و همان طور خیره به چشم هایش گفت :
    -از خمیازه کشیدنتون معلوم بود چه قدر راغب هستین.به هر حال منو ببخشین اگه خسته تون کردم.خود من تازه این اطلاعات رو کسب کردم ذوق داشتم برای کسی تعریف کنم و متاستفانه دیواری کوتاه تر از دیوار شما پیدا نکردم.
    سیلوانا خندید و یک رشته دندان سفید و صدفی اش را به نمایش گذاشت و گفت :
    -باور کنین لذت بردم.
    کیان نگاهی به ستایش و شهرام انداخت که هم چنان محو کتاب ها بودند.بلافاصله کارت کوچکی را از جیب خود دراورد به سوی او گرفت و گفت :
    -جسارت منو ببخشین این کارت ویزیت منه شماره ی منزل موبایل و اموزشگاه با ادرس اموزشگاه روش درج شده.اگه یه وقت کاری داشتین یا دوستاتون علاقمند بودن با من تماس بگیرین خوش حال می شم راهنمایی تون کنم.
    او بلافاصله کارت را گرفت و هنوز توی جیب شلوارش نگذاشته بود ، سروش و تارا به همراه سپند وارد کتابخانه شدند.سروش خندان و خوشحال گفت :
    -این قدر دیر کردین که ما هم به هوس انداختین بیایم این جا ببینیم چه خبره.
    ستایش با شوق و ذوق کتاب ها را به ان ها معرفی کرد.کیان در فرصتی کوتاه ارام به سیلوانا گفت :
    -کارت رو برداشتین؟
    سیلوانا با اشاره به او فهماند که توی جیبش گذاشته.او دوباره نگران گفت :
    -لطفا مواظب باشین سروش نبینه.
    از هیجان نتوانست جواب بدهد.کنار تارا امد.دست او را در دست فشرد و گفت :
    -میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم؟
    با موافقت تارا از کتابخانه خارج شدند وبی صدا بیرون امدند.هوای ازاد و عطر اگین باغچه سرسبز را هر دو با احساس استشمام کردند.تارا گفت :
    -خوب شد اومدیم بیرون چه هوایی داره ! ادم حظ می کنه.بوی گل یاس و گل های دیگه ادمو مست می کنه....کتابخونه ی قشنگی داشت.از ترس سروش جرات نکردم با شما بیام.
    -خودم فهمیدم.بهتر باعث شدی سروش با ما نیاد.
    -حالا بدون سر خر خوش گذشت؟
    -چه جور هم بگم باورت نمی شه.شمارشو داد.
    تارا با چشم هعای حدقه دراومده گفت :
    -شوخی می کنی!
    سیلوانا کل ماجرا را برایش تعریف کرد.تارا گفت :
    -خاک بر سر الاغت کنم ! حالا نمی شد خمیازه نمی کشیدی ؟ الان می گه عجب بی فرهنگیه.
    -بذار بگه.بابا کشت مارو.یه نفس رفته بود تو خط امپر سیانو ، چی چی ؟
    -امپرسیونیسم بی سواد !
    -قربون سوادت برم همون که گفتی اگه می ذاشتم یه ساعت دیگه یه نفس در این مورد سخنرانی می کرد.تو خودت می دونی من از این جور چیزا خوشم نمی یاد تازه سرم در نمیارم.
    -متاستفم برات.
    -گمشو وقتی کارت ویزیتشو داد قیافه اش تماشایی بود.نمی دونم از ترس بود یا هیجان هی رنگ به رنگ می شد.
    -خوبه حالا توام.یکی نیست از خودت بگه چه حالی داشتی.
    -خودم برات می گم دیوونه هی دلم غنچ می رفت.حس می کردم
    -صدای تاپ تاپ قلبمو داره می شنوه.حالا دیگه اجازه میدی بهش زنگ بزنم؟
    -نه !
    -ای بابا ! دیگه چرا مادربزرگ ؟
    -باید منتظر بمونی اون تماس بگیره.باز می خوای خودتو سبک کنی.
    -همچین می گه باز می خوای خودتو سبک کنی انگار تاحالا براش خیلی شل گرفتم.در ضمن به خداغ من سبک نیستم.حداقل یه هفت هشت کیلویی از تو سنگین ترم.
    -بی مزه !
    -بهتره بریم تو تا سروش گرامیت یه انگی بهمون نچسبونه.
    -حالا دیگه شد سروش گرامی من ! تا قبل از این که عشق من باشه داداش گرامی تو هم بوده.
    ئارد سالن پذیرایی که شدند بحث مسافرت برای تعطیلات تابستان گل انداخته بود.اقای ارمان پیشنهاد تبریز و ارومیه را داد همه استقبال کردند.شهره گفت :
    -ما هر سال تابستان شمال میریم دیگه خسته کننده و تکراری شده.طرفای اذربایجان باید دیدنی باشه.من نصف جهان رو گشتم اما هنوز ایران رو کامل نگشتم.
    تارا نیز خرسند از تصمیم ان ها به سیلوانا گفت :
    -امیدوارم خوب درس بخونی که با یه خروار تجدیدی هر سالت برنامه سفر رو به هم نریزی.حداقل به خاطر بودن کیان هم که شده درست رو بخون مطمئنم باش ضرر نمی کنی و یه سفر خاطرانگیز برات می شه.

    *********


    کیان با رفتن مهمان ها لباس های راحتیش را پوشید و با افکاری مغشوش چراغ اتاق را خاموش کرد و روی تخت خواب بزرگش دراز کشید.اما تنها چیزی که به سراغش نمی امد خواب بود.تا چشم هایش را می بست سیلوانا با بلوز و شلوار جینی که امشب پوشیده بود جلو نظرش می امد.هر لحظه که به او فکر می کرد علاقه اش به او دو جندان می شد.چه قدر افسوس می خورد که نمی تواند با او ازادانه به صحبت بنشیند و این جسارت را در خود نمی دید که حداقل قراری پنهانی با او بگذارد.
    تاریکی اذیتش می کرد.اباژور کنار تخت را روشن کرد.دست هایش را در هم زنجیر کرد و زیر سر گذاشت و دوباره به کنجی از اتاق خیره شد.دور تا دور اتاق پر بود از عکس های جور واجور از خواننده های جدید و قدیمی گرفته تا هنرمند هایی که نوازنده بودند.به هر طرف که نگاهش را می چرخاند حی می کرد می تواند صدای ساز ان ها را بشنود.فلان نوازنده ی تار و نوازنده ی پیانو و ...تمام این صدا ها در سرش می پیچید.با شتاب از جایش بلند شد برق اتاق را روشن کرد و به سراغ یخچال کوچک اتاقش رفت.با اشامیدن مقداری اب حس بهتری پیدا کرد.قید خواب رازد و بی صدا از عمارت خارج شد و شروع به قدم زدن کرد غافل از این که شهره پشت پنجره نگاهش می کرد و می دانست برادرزاده ی عزیزش دل از کف داده و به سیلوانا ان دختر سیه چشم دل بسته.
    او از راه رفتن که خسته شد به اتومبیلش که توی حیاط پارک شده بود تکیه داد و به اسمان پر ستاره زل زد.با خود گفت :«پدرم در عشق چه قدر خوشبخت بود.به راحتی با اونی که دوست داشت ارتباط برقرار کرد و زودتر از اون چیزی که خود فکر می کرد به وصال هم رسیدن.اما من چی ؟ من که پسر همان پدرم و از نسل جدید و دنیایی جدیدم به جای اینکه وضعیتی بهتر داشته باشم متاستفانه شرایطم اینه.حتی جرات نگاه کردن به اونو ندارم.خدایا ! من حتی نمی تونم بگم به من زنگ بزن.شاید هم توقع زیادی دارم.ای کاش سیلوانا یه کمی بزرگ تر بود.خیلی بچه ست.باید خیلی صبر کنم و انتظار بسیار تا او مرا همراهی کنه.خدایا ! خودت کمکم کن.تو که خوب می دونی توی دل بیچارم چی می گذره.حداقل کاری بکن که من بفهمم که اونم به من علاقمنده.خدای مهربون من ! این بنده ی حقیرت عشق این کیمیای کهنه ی هستی را یافته و شوق تجربه ی ان داره مدام وسوسه اش می کنه به دنبال طلوع شقایقم که با اون پیمان عشق و دوستی ببندم.اکنون دل ازرده و نگران این کیمیای گرانبهایم که مبادا به دست فراموشی سپرده شه.»



    ادامه دارد.........
    پارسیان میزبان
    [QUOTE ]
    میزبان حرفه ای سایت های شما از برترین مرکز داده های آمریکا
    www.parsianmyzban.net[/QUOTE]





  24. کاربر زیر از AmirSina به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان ماهک | مژگان مظفری
    توسط AmirSina در انجمن رمان
    پاسخ ها: 52
    آخرين نوشته: 08-20-2010, 19:44
  2. اضافه کردن نوار start به موبایل توسط Pickle Assistant 1.0 S60v3 SymbianOS 9.x Unsigned
    توسط NEWCELL در انجمن نــــــــرم افزار هــا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-05-2010, 13:36
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:28
  4. رمان نو - رمون ژان
    توسط ervin در انجمن شعروادبيات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:20
  5. رمان نو - ترجمه رضا سیدحسینی
    توسط ervin در انجمن معرفی و نقد کتاب
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:17

بازدیدکنندگان با جستجوی این عبارات به این صفحه رسیدند :

رمان کولی

دانلود رمان کولی

شورت خواهرم

رمان تارا

خواهرموکردم

خواهرمو کردم

رمان کولی برای موبایل

دانلود رمان کولی برای موبایل

من خواهرمو کردم

رمان مژگانابمو کجات بریزمابم در عقب دختر دائیاثری از مژگان مظفریرمان بشنو از دلشورت مژگانشورت خواهرموشورت خواهرمو کشیدم پایینچاكش از لاي پاش زده بود بيرونوسوسه های خانه مادربزرگ دانلودشورت خواهرم را کشیدم پاییندانلودرمان كوليخواهرموكردمnhvi ;l ;l fh vl ldaiدانلودرمان کولیبشزثذخخن

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •