دوستاي عزيزم سلام
اون عزيزاني كه عراقي رو كمي مي شناسن ...
حتماً شنيدن كه عراقي به شاعر « هجران سُرا » معروفه ...
اما من رباعياتي رو از عراقي انتخاب كردم كه به نظرم بيشتر بوي وصال مي دن تا فراق ...
يه زماني مي خواستم براي يه دوست ازين جور شعرا بنويسم ...
توي ديوان عراقي كنار شعرايي كه به نظرم قشنگ بودن يه علامت كوچيك زدم ...
من با اين شعرها خاطره هاي خوبي دارم ...
شايد واسه شما هم ...
اي دوست به دوستي قرينيم تو را
هر جا كه قدم نهي زمينيم تو را
در مذهب عاشقان روا نيست كه ما:
عالم به تو بينيم و نبينيم تو را
***
زنجير سر زلف تو تاب از چه گرفت ؟
و آن چشم خمارين تو خواب از چه گرفت ؟
چون هيچ كسي برگ گلي بر تو نزد
سر تا قدمت بوي گلاب از چه گرفت ؟
***
در كوي تو عاشقان در آيند و روند
خون جگر از ديده گشايند و روند
ما بر در تو چو خاك مانديم مقيم
ورنه دگران چو باد آيند و روند
***
افتاد مرا با سر زلفين تو كار
ديوانه شدم به حال خويشم بگذار
دل در سر زلفين تو گم كردستم
جوياي دل خودم ،مرا با تو چه كار؟
***
اي جان جهان تو را ز جان مي طلبم
سرگشته تو را گرد جهان مي طلبم
تو در دل من نشسته اي فارغ و من
از تو ز جهانيان نشان مي طلبم
***
آن وصل تو باز آرزو مي كندم
گفتن به تو راز آرزو مي كندم
خفتن به برت به ناز ، تا روز سپيد
شبهاي دراز آرزو مي كندم
***
دل پيشكش نرگس مستت آرم
جان تحفه ي آن زلف چو شستت* آرم
سرگردانم ز هجر ، معلومم نيست
در پاي كه افتم كه به دستت آرم ؟
***
تا چند مرا به دست هجران دادن ؟
آخر همه عمر عشوه نتوان دادن
رخ باز نماي ، تا روان جان بدهم
در پيش رخ تو مي توان جان دادن
***
* شست : تور ماهي گيري
شيخ فخرالدين ابراهيم همداني
متخلص به عراقي

پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)