تبلیغ در اینترنت

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: ماجرای خرید کاندوم (تا آخر داستان رو بخون) !!!!!!!!!

  1. #1

    افتخار انجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jun 2009
    محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک
    نوشته ها : 17,951
    تشکر : 14,272
    15,880 بار در 4,501 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1555Array

    Trash ماجرای خرید کاندوم (تا آخر داستان رو بخون) !!!!!!!!!

    يه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که:

    "یه کاندوم می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم
    بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!"

    فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه
    بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه:

    "اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز
    و خوشگله،

    همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز می‌کنه، فکر
    کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!"

    فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه
    بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: "یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید،
    آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه
    نگام میکنه و نخ میده،

    فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!"

    موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر
    دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر
    دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع
    می‌کنه به دعا کردن:

    "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!"

    چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا می‌کنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت
    س‍پاسگذاریم!"

    ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده.

    دوست دخترش متعجب‌تر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمی‌دونستم که تو این
    همه مذهبی هستی!"

    پسره جواب میده: "من هم نمی‌دونستم که پدرت توی داروخانه کار می‌کنه!!!!!!!!!




  2. #2

    كاربرسايت
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jun 2009
    محل سکونت : رشت
    نوشته ها : 364
    تشکر : 94
    993 بار در 333 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:11Array

    پیش فرض

    مثل همه ی داستان هات زیبا بود دستت درد نکنه
    پاینده باد خاک ایران ما
    یگانه کفر سکوت در برابر ظلمی است که بر شما میشود
    اگر با هم باشید هیچ قدرتی نمیتواند در برابر شما قرار گیرد
    http://ariaeyan.com/upload/images/e1...jw73tfn093.jpg
    نگذارید خون جانباختگان راه آزادی پایمال شود


  3. #3

    سرپرست انجـــــــمن گالري عكس
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jun 2009
    محل سکونت : ariaeyan
    نوشته ها : 4,148
    تشکر : 3,667
    4,272 بار در 903 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:368Array

    پیش فرض

    اينكه 18 - بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


  4. #4

    افتخار انجمن
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : Jun 2009
    محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک
    نوشته ها : 17,951
    تشکر : 14,272
    15,880 بار در 4,501 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1555Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط NIKAN نمایش پست ها
    مثل همه ی داستان هات زیبا بود دستت درد نکنه
    خواهش میکنم نظر لطفتونه !!! :icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56)::icon_pf2 (56):

    نقل قول نوشته اصلی توسط Mehdi نمایش پست ها
    اينكه 18 - بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    وای اصلا حواسم نبود


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدیدکنندگان با جستجوی این عبارات به این صفحه رسیدند :

داستان کردن

داستان کردن مامانداستان كردنداستان بدون فیلترداستان بدون فيلترداستان حال کردنداستان حالداستان حال كردنداستان كردن مامانداستان هاتداستانهای کردنداستان کردن خواهرداستان دوست دخترمداستان دادن مامانداستانهاي كردنداستانهای بدون فیلترداستان حال کردن با مامانداستان های کردنداستان كردن خواهرداستان کردن محارمداستان های بدون فیلترداستان کردن مادرداستان کردن بدون فیلترداستانهای کردن مامانداستان دوست پسرم

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •