رستم پهلوانی بزرگ و شکست ناپذیر در حماسه های ایرانی،بخصوص شاهنامه میباشد.این پهلوان بیشترین صفحات شاهنامه را بخود(1) و نبردهای دلیرانه خود اختصاص داده است .رستم پسر زال بود،که زال خود نیز پهلوانی دلیر و شاه فرمانگذار سیستان بود.مادرش رودابه،دختر مهراب شاه کابلی، و نواده دهاک(ضحاک) بود.
زندگی رستم سراسر پر است از از شگفتیها ونبردهای سخت و شگفت انگیز. این شگفتیها درست از همان لحظه تولد آغاز میگردد.رودابه بدلیل جثه بزرگ و اندازه غیر عادی بدن رستم نمی تواند او به صورت معمول بدنیا بیاورد.هنگامی که زال وضع را اینچنین میبیند از سیمرغ یاری می جوید.با دستوراتی که سیمرغ میدهد پهلوی رودابه را شکافته و رستم را از پهلوی او به دنیا می آورند(سزارین یا رستم زاد). پس از زاده شدن رستم 10 دایه او را شیر میدهند و وقتی که از شیرش میگیرند به اندازه 5 مرد غذا می خورد.هنوز کودکی بیش نیست که پیل سپید مستی را از پای در می آورد.در جوانی دژ مستحکم سپند را تسخیر میکند و از خون نیای بزرگش نریمان انتقام میکشد.آنچنان نیرویش فزونی میگیرد که به هنگام راه رفتن پایش در زمین فرو میرود،و به ناچار از پروردگار درخواست میکند از نیرویش بکاهد؛او این نیرو را بعد ها زمانی که با سهراب در می آویزد باز پس میگیرد.هنگامی که پس از مرگ نوذر در ایران با مساله پادشاه مواجه میشوند،زال او را به البرز کوه میفرستد تا کی کواد(کیقباد) را یافته و بر تخت شاهنشاهی بنشاند.
پیش از رفتن به همین سفر است که که گرز نیایش سام که زمانی به کرشاسپ تعلق داشت را برای اول بار به دست میگیرد.و پس از این سفر است که سلسله مبارزات طولانی رستم با افراسیاب شروع میشود،و تا شهریاری کی کاوس و کیخسرو ادامه پیدا میکند.
هنگامی که کاوس دل به فرمان شیطان مسپرد و دست به سفر جنگی بی سرانجام مازندران میزند و در آنجا اسیر میشود؛این رستم است که با گذر از هفت خوان و در هم شکستن دیو سپید،دوباره او را به تخت باز میگرداند.رستم در زمان خود چنان آوازه ای بر هم میزند که تهمینه دختر شاه سمنگان نا دیده عاشق او میشود؛و خود شخصا به بستر رستم آمده و عشقش را ابراز میکند ،وی از جهان پهلوان میخواهد که پسری از او داشته باشد.
رستم مهیب و شکست ناپذیر است.با این حال دوبار با رزم آورانی روبرو میشود که به سختی آنان را شکست میدهد.بار اول هنگامی که با سهراب پسر ناشناخته خویش در می آویزد؛و دوم بار هنگامی که شاهزاده جوان ایران،اسفندیار در مقابلش قرار میگیرد.اما در هر دو بار پیروز از میدان خارج میشود،بار اول با حیله گری و بازیافتن نیروی جوانی خویش؛ و دوم بار با کمک زال و سیمرغ و همچنین مهارت خود در تیر اندازی.او به همراه زال و گودرز از جمله پهلوانانیست که پند کیخسرو را پذیرفته و در برف نا پدید نمیشود.تمامی دوران زندگی طولانی وی از زمان منوچهر تا شهریاری بهمن پر است از جنگاوری،دلیری و نبرد با دیوان و پهلوانان ، که در همه آنان پیروز بیرون می آید.اما نهایتا با حیله گری و ناجوانمردی به دست برادر نا تنی خویش شغاد،در شکارگاهی کشته میشود.
ولی با تمامی این تفاصیر از رستم و زال در اوستا نشانی نمیتوان یافت.در واقع پهلوان بزرگ ادبیات اوستایی و پهلوی کرشاسپ(کرساسپه) میباشد.در روایات آمده است که تریته سومین کسی بود که گیاه مقدس هئومه را بیفشرد، و به خاطر این عمل پسندیده خدواند پسری به نام کرشاسپ به او داد.همچنین هنگامی که فره «یمه»(جمشید)را ترک میکند ،یک از سه بخش فره او به کرشاسپ میرسد.پس از مدتی او قدرتمندترین مردها میشود؛دیوان و اژدهایان پلید را نابود میکند.او از جاودانان زردشتی است و در آخر زمان هم نقش مهمی بر عهده دارد،او دهاک از بند رسته را گرفته و نابود میکند.
جالب اینجاست که همانگونه که از رستم در اوستا خبری نیست از کرشاسپ هم در شاهنامه اثری نمیتوان یافت.در آثار قدیمی رستم برای اولین بار در« درخت آسوریگ» ظاهر میشود؛و تنها یک بار در فصل معروف بندهش«گزندی که هزاره هزار به ایانشهر رسید» از او یاد میشود؛بنابراین بعید به نظر میرسد که در «خدای نامگ» نیز جایی برای رستم و دلاوری های وی وجود داشته باشد.چرا که خدای نامگ دنباله رو سنت اوستایی است، و نمی بایست راهی جدا از اوستا در پیش گرفته باشد.خدای نامگ به دست موبدان زردشتی نوشته شده است؛و پر واضح است آنان حاضر نمیشدند روایاتی را که در اوستا موجود نیست را با روایات زردشتی تلفیق کنند، زیرا این کار را گناهی بزرگ می شمردند.همچنین نمی توان غیبت رستم از اوستا را به دلیل برخی دشمنیهای روحانیون زردشتی با وی،به علت بی حرمتی وی به دین بهی توجیه کرد. این دلیل پذیرفتنی نیست؛چرا که در اوستا از دشمنان زیادی سخن رفته است، که دهاک،افراسیاب و ارجاسپ نمونه ای از این دشمنان هستند.
غیبت رستم از اوستا و شباهتهای میان افسانه او و کرشاسپ،باعث شد تا «مارکوارت» این نظر را مطرح کند که رستم(روذستخمه فارسی کهن و رودستخم فارسی میانه،مقایسه کنید با رودابه) احتمالا نام دیگر کرشاسپ بوده است.چرا که ایندو هم از نظر پهلوانیها و دلاوریها به هم شباهت دارند، وهمچنین به نظر می آید که هر دو اینها به دلیل برخی لغزشهای دینی مورد سرزنش و نا خرسندیهای روحانیون قرار گرفته اند.(2)مارکورات بر این عقیده بود که افسانه رستم شکل تازه ای از افسانه کرساسپه است که تاثیراتی نیز از زندگینامه«گوندوفار» شاه سکاها از دودمان پارتی ،معاصر گودرز دوم پذیرفته است.هرتسفلد نظریه مارکوارت را پذیرفت و آنرا مقداری بسط داد.او عقیده داشت سده یکم پیش میلاد ،که گوندوفار در میانه آن میزیست،زمان شکل گیری حماسه های پهلوانی ایران بوده است؛و شاه سکا ها، گوندوفار نیز همانند بزرگان نام آور ایرانی(گودرز و مهرداد)جایی در این حماسه ها یافته است.
اما محققان بزرگی چون« نولد که» و« آرتور کرستین سن» ارتباط بین رستم ، کرشساپ و گوندوفار را بسیار سطحی دانسته اند.کرستین سن همانند نولدکه عقیده بر این دارد که این افسانه متعلق ساکنان پیشین سیستان و زابل (زرنگ و رخج)بوده است.لیکن این نظریه نیز خود جای اشکال دارد چرا که نمی توان قبول کرد که،داستانهای رستم و زال برای مولفان قسمتهای تازه اوستا در میانه دوران هخامنشیان، غریب بوده باشد.حتی اگر، داستانهای دوران شرک و بت پرستی سرزمینهای زرنگ و رخج، مورد پسند روحانیون نبوده باشد،میتوانستند همانگونه که قبلا اشاره کردیم،از این شخصیتها با لحنی نا پسند یاد کنند
__________________________________________________ _________
محمود گفت هم شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست.بواقاسم گفت زندگی خداوند دراز باد،ندانم اندر سپاه تو(متن:او)چند مرد چون رستم باشد؛اما این را دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید.این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت»ا
نقل از تاریخ سیستان به تصحیح ملک الشعرای بهار
1-«وحدیث رستم بر آن جمله است که بولقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد،و چندین روز همه ی بر خواند. 2- گناه کرساسپه در خلاصه چهرداد نسک چنین آمده است:اهورا مزدا در رویا حالتی رقت انگیز را به زردشت نشان میدهد، که در آن روان کرشاسپ به دلیل بی احترامیش به آتش سقوط کرده است.پیامبر به شفاعت از او میپردازد و ضمانت میکند که آتش او را از رفتن به دوزخ معاف دارد.ا

پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)