كاربر افتخاري
وضعیت : Offline
تاریخ عضویت : Jul 2009
محل سکونت : tehran
نوشته ها : 243
تشکر : 514
2,187 بار در 1,685 پست تشکر شده
قدرت امتياز دهي:49Array
سنتگرايي و پستمدرنيسم؛ شباهتهاوچالشها
سنتگرايي و پستمدرنيسم؛ شباهتهاوچالشها
جام جم آنلاين: اين مقاله درصدد است سنتگرايي و پستمدرنيسم را از دو منظر با يكديگر مقايسه كند: اول از حيث توجه هر كدام به سنت و آموزههاي سنتي و ارجاع به گذشته و دوم از حيث نگاه انتقادياي كه هر كدام از آنها به مدرنيته و نگرش مدرن دارند. در مورد اول، سنت را از نگاه سنتگرايي تعريف ميكنيم و به تفاوت سنت در انديشه پستمدرن و سنتگرايي اشاره ميكنيم. به طور خلاصه ميتوان گفت مهمترين تفاوتها در اين است كه در نگرش پستمدرن، سنت در كنار خردهروايتهاي ديگر مطرح ميشود، برخلاف سنتگرايي كه سنت در آن محوريت دارد.
در مورد دوم نيز خاطرنشان خواهيم كرد كه انتقاد هر دو گرايش فكري به مدرنيته، ناظر به وقايع و پديدههاي يكساني است كه مولود نگرش مدرن و روشنگري است، ولي در نهايت راهحل ارائه شده هر كدام از آنها (سنتگرايان و پستمدرنها) تفاوتهايي دارد كه منبعث از تفاوت در هستيشناسياي است كه سنتگرايان اختيار كردهاند.
يكي از نكات اصلياي كه انديشمندان پستمدرن در نقد انديشه مدرن غربي مدنظر دارند، يكجانبهنگري انديشه مدرن عليالخصوص نسبت به عقلانيت مدرن است. انديشه مدرن تعريفي خاص از عقلانيت ارائه ميكند و بر همين اساس، هر چيز را با اين ملاك ميسنجد و به عقلاني و غيرعقلاني تقسيم ميكند و آنچه را كه با اين ملاك، عقلاني ميداند، هنجار و متعارف و آنچه را كه با اين ملاك ناسازگار است، ناهنجار و غيرمتعارف ميخواند و به حاشيه ميراند.
به باور انسان مدرن، كسي كه مرتكب عملي نامتعارف و ناهماهنگ و متضاد با زندگي و عقلانيت مدرن ميشود و كسي كه داراي ايدههاي كهنه و غيرمعمول است و انديشهاش با انديشه متعارف مدرن سازگار نيست، فردي غيرعقلاني يا به تعبيري مجنون و ديوانه است.
نخستين كتاب معروف ميشل فوكو، از انديشمندان فرانسوي معاصر در حوزه انديشههاي پستمدرن، «تاريخ جنون» نام دارد. به نظر فوكو تيمارستان (ديوانهخانه) پديدهاي مولود مدرنيته است. در جامعه سنتي، ديوانگان درون جامعه بوده و از متن جامعه مفارق نيستند. در جامعه سنتي، ديوانه داخل يك خانواده هست و زندگي خود را دارد: ميخورد، كار ميكند و حتي ازدواج ميكند و صاحب فرزند ميشود.
اما نگرش مدرن با تعريف و تحديد عقلانيت خاص خود، استانداردي را براي همه شوون زندگي انسان معرفي ميكند و كسي را كه خارج از اين عقلانيت بينديشد و مغاير با اين استاندارد عمل كند، فردي غيرعقلاني و نامعقول و به اصطلاح ديوانه ميخواند. براي چنين فردي، جايي براي زندگي در جامعه مدرن نيست. جامعه مدرن او را از خود طرد ميكند و در گوشهاي از شهر، حصاري دور او ميكشد و به تدريج افراد ديگر غيرمعقول را نيز وارد آنجا ميكند و ديوانهخانه درست ميشود. اين خصيصه اصلي عقلانيت مدرن است. عقلانيت مدرن از اين حيث انحصارگراست، يعني عقلانيتي منافي با استانداردهاي خود را برنميتابد.
در نگرش مدرن، مهم نيست غيرعاقل يا ديوانه چه نگرشي دارد و اصلا مهم نيست ديوانه قدرت تفكر و انديشه دارد يا خير و اصلا آيا ديوانه چقدر سواد دارد بلكه آنچه ديوانه را ديوانه ميكند و موجب ميشود او مستحق حبس در ديوانهخانه (تيمارستان) شود، ناهنجار بودن و مدرن نينديشيدن اوست بنابراين ممكن است افرادي كه در ديوانهخانه به سر ميبرند، حتي افرادي باشند كه در زندگي، ارزشهاي بسياري را محترم ميشمارند، ولي چون اين ارزشها همان ارزشهاي مدرنيته نيست آنها محكوم به حبس در ديوانهخانه هستند. فوكو با اين تاملات، ديوانهخانه و به طور كلي حاشيهها را محصول مدرنيته ميداند.
حاشيهها همان پديدههايي هستند كه بر اثر تراكم افراد خارج از استاندارد زندگي مدرن و طرد آنها از سوي جامعه مدرن در اطراف و خارج از متن جامعه مدرن ظاهر ميشوند. فسادخانهها، تيمارستانها، بيمارستانها، خانههاي سالمندان، محلههايي كه افرادي در آن براحتي مواد مخدر را رد و بدل ميكنند و محلههاي فقيرنشين اطراف شهرهاي بزرگ كشورهاي غربي، مصاديقي از اين حاشيهها هستند. در واقع مدرنيته با نگرش يكجانبه خود موجب بروز اين پديدهها شده است. مدرنيته با مطلق كردن نگرش خود، موجب شد در جامعه مدرن شاهد بروز پديده حاشيه و متن باشيم. متن، آن چيزي است كه منطبق با استانداردهاي مدرن، قانوني، هنجار و مقبول است، اما همه انسانها نميتوانند خود را با اين استانداردها منطبق كنند. بنابراين در حاشيه رانده ميشوند، اما هميشه نميتوان حاشيه را درحاشيه نگه داشت چرا كه حاشيهها به مرور زمان فربه ميشوند و به صورت زيرزميني و به تدريج، وارد متن جامعه مدرن ميگردند. اينجاست كه حاشيهها سرنوشت جامعه را عوض ميكنند.
حاشيه و متن، مولود عقلانيت يكجانبه نگر مدرن است. حاشيه و متن، جنبه و بعد ديگري از ثنويت حاكم در انديشه غربي است. متفكر بزرگ قرن بيستمي آلماني؛ مارتين هايدگر، ريشه اين ثنويت را در انديشههاي افلاطون ميداند. او بود كه براي نخستين بار، عالم را به دو بخش متغير و نامتغير (يا همان عالم مادي و عالم مثل) تقسيم كرد و اين ثنويت انديشه مدرن در فيلسوفي همچون دكارت به نحو ديگري حفظ شد. دكارت جوهر را به دو قسم مادي و روحاني دانست و همين دو قسم را در وجود انسان نيز محفوظ دانست و بدن و روح انسان را از دو جوهرمتفاوت تلقي كرد و بدين گونه انشقاقي را در وجود انسان ايجاد كرد كه متفكران بعدي نتوانستند به نحو مطلوب آن را در وجود انسان برطرف كنند.
هايدگر مشكل تفكر مدرن را براي انسان اين ميداند كه مدرنيته از ابتدا انسان را بيخانمان كرد. انسان همچون جوهري روحاني تصور شد كه در دنيا كه از جنس جوهر مادي است جايگاه مشخصي ندارد.
ميبينيم كه در نگاه اين انديشمند كه از طلايهداران انديشه پستمدرن است نگاه انتقادي خاصي به مدرنيته وجود دارد. عموما ازجمله خصايص مشترك انديشمندان پستمدرن نگاه انتقادي به مدرنيته است، اما نبايد تصور كنيم كه اين انديشمندان، خواهان نفي يا طرد كامل مدرنيته هستند. به هيچ وجه چنين نيست، بلكه متفكران پستمدرن بيشتر خواهان طرد مطلقانگاري مدرنيته هستند.
متفكران پستمدرن، انتقادهاي خود را از حوزهها و زاويه ديدهاي متفاوت مطرح كردند، اما يكي از انتقادهاي اصلي، انتقاد به مطلقانگاري انديشه مدرن بود. بر اين اساس ديگر متفكران پستمدرن يك فرا روايت عام و سيستماتيك را برنميتابند، بلكه قائل به اعتبار خردهروايتها هستند. خردهروايتها هر كدام در حوزه خاصي كارايي دارند و بنابراين حيثيت پراگماتيك دارند. در دوره پستمدرن، نه روايت ماركسيستي، نه روايت هگلي و نه اخلاق كانتي، مطلق نيست. هيچ يك هم به طور كامل نفي نميشود. آموزههاي ماركسيستي ممكن است در برهههايي خاص در سياست و اقتصاد كارايي داشته باشند ولي نه در همه برههها، زمانها و مكانها.
در اين نگرش، دين، سنت و انديشههاي ساير اقوام، مثل آيينهاي شرقي نيز همچون همان خردهروايتها تلقي ميشوند كه نه كاملا نفي ميشوند و نه مطلقا پذيرفته ميشوند. انسان در شرايط پستمدرن ممكن است به خاطر خسته شدن از عقلانيت خشك مدرن، حتي به فالبيني روي آورد. او هيچ توجيهي براي فال نميبيند. به لحاظ عقلي اين كار را نادرست ميداند، ولي ميخواهد كار خلاف عقل انجام دهد، اما اگر همين فالبيني براي او منفعت عملي هم داشته باشد، بيشتر و بهتر آن را ميپذيرد، هرچند عقيدهاي هم به آن نداشته باشد. رجوع پستمدرن به سنت هم از همين جنس است، اگر آموزههاي بوديسم براي انسان آرامش بخشتر از هر تعداد قرص ديازپام، لورازپام و... است، چرا به بوديسم روي نياورد، اما بوديسم فراروايت انسان پستمدرن نيست. همان انساني كه به آموزههاي بوديسم روي آورده، ممكن است اتفاقا خيلي هم اجتماعي و حتي يك سياستمدار باشد و در اقتصاد گرايشهاي ماركسيستي هم داشته باشد.
بنابراين نوعي كثرتگرايي را در شرايط پستمدرن ميبينيم كه در آن رفع نيازهاي عملي محوريت دارد. نگرش پستمدرن ممكن است به سنت رجوع كند، ولي سنتگرا نيست، اين مطابق با ويژگي كثرتگرايي پستمدرنيسم است. (ر.ك: كهون، 19) ولي اين سنت بنا نيست كه به اين انسان يك نگرش نظري خاص درخصوص مراتب هستي و كائنات ارائه كند و بنا نيست كه سيستم سياسي جامعه را مشخص كند بلكه اين سنت يك خردهروايت در كنار خرده روايتهاي ديگر است. به قول ليوتار خرده روايت، يك تصوير كوچك ارائه ميكند (نه يك تصوير همه شمول) و يك بعد كوچكي از زندگي را سامان ميدهد (نه همه ابعاد زندگي را.) در اين اثر ديگر فراروايت و روايت كلاني وجود ندارد: «روايت كلان، ... صرفنظر از اين كه روايتي نظري است يا روايتي رهاييبخش، اعتبار خود را از دست داده است.»( ليوتار 125.)
نگرش پستمدرن هرچند نگاه قرون وسطايي را كاملا نميپذيرد، ولي فاصله گرفتن جامعه معاصر خود را از آموزههاي معنوي و مذهبي حس ميكند. عقلانيت سكولار مدرن كه حاكم بر زندگي اجتماعي مغرب زمين شده در طول زمان باعث ايجاد جامعهاي فارغ و فاقد مذهب شده است. مذهب كه همانا مطمئنترين نگهبان براي اعمال و رفتار تك تك افراد است در جامعه مدرن جايگاهي ندارد.
نگرش پستمدرن خلاف هنجارها و آموزههاي نگرش مدرن نيست بلكه ديگر اين آموزهها را مكفي نميداند. در نگاه پستمدرن همه افكار و انديشهها از همه مكانها و زمانها محترم شمرده ميشوند و از آنها دعوت ميشود كه براي بشر امروز سخن بگويند و راهحل ارائه كنند. اهميت و توجه امروز غربيان به آموزههاي معنوي شرق و آموزههاي ديني گذشته خود با همين تبيين قابل توجيه است. اين بازگشت به گذشته و سنت، بازگشتي است كه پس از تجربه دوران مدرن صورت ميگيرد و ناظر به كاستيهاي آن است. در اينجا سنت پس از تجربه مدرنيته دوباره مطرح ميشود. در واقع اين بازگشت بيش از آن كه ناظر بر جنبههاي ايجابي و مثبت سنت باشد ناظر بر كاستيها، جنبههاي سلبي و منفي دوران مدرن است،
اما توجه به سنت در سنتگرايي چنين نيست. براساس سنتگرايي، منشا همه سنن يكي است و به صورت كلي از آن تحت عنوان حكمت خالده يا حكمت جاودان(perennial wisdom) ياد ميشود: «اين حكمت ازلي(eternal wisdom) كه مفهوم سنت را از آن تفكيك نميتوان كرد و يكي از مولفههاي اصلي مفهوم سنت را تشكيل ميدهد، چيزي نيست مگر همانSophia perennis در سنت غربي كه هندوها آن را سنتانه ذرمه و مسلمانان الحكمه الخالده (و به فارسي جاويدان خرد) مينامند.( »نصر، معرفت و معنويت، 139) سنتگرايي، نگرش ارتجاعي و بازگشت به گذشته نيست بلكه سنت از منظر سنتگرايي آموزههايي زنده و جاويد است كه در برههاي از تاريخ توسط انسان مدرن كنار گذاشته شد. سنت مدنظر سنتگرايان، داراي منشا بشري نيست كه با گذشت زمان غبار كهنگي و فرسودگي بر آن بنشيند بلكه اين سنن در مراتب عاليتر هستي ريشه دارند: «سنت... (tradition) به معناي حقايق يا اصولي است داراي منشا الهي كه از طريق شخصيتهاي مختلفي معروف به رسولان، پيامبران، اوتارهها، لوگوس يا ديگر عوامل انتقال، براي ابناي بشر و در واقع، براي يك بخش كامل كيهاني آشكار شده و نقاب از چهره آنها برگرفته شده است...»( نصر، معرفت و معنويت، 135).
سنت گرايان همچون پستمدرنها منتقد مدرنيته، ولي داراي تفاوت منظر هستند. از منظر سنتگرايي، مدرنيته انحرافي در تاريخ بشر است؛ انحرافي كه در آن سنتها كنار گذاشته و عقلانيت مدرن حاكم شده است. بنابراين سنت گرايي نگاه كثرتگرايانه پستمدرنها را برنميتابد بلكه در مقابل فراروايت مدرن، فرا روايت ديگري براي زندگي بشر ارائه ميكند.
ازجمله مهمترين نقدهاي سنتگرايي به مدرنيته اين است كه در دوران مدرن، عالم يك بعدي و يك لايه و از آن تقدسزدايي شد. ازجمله وظايف نگرش مدرن اين بود كه عقلانيتي ارائه كند كه طبق آن، انسان به تصويري شفاف و يك بعدي از جهان خود دست يابد. مراتب عاليه عالم كه براساس نگرش قرون وسطايي بر انسانها نامكشوف و براي علم به آنها نياز به مقدماتي ازجمله ايمان بود در نگرش مدرن كنار گذاشته شد.
علاقه مندی ها (Bookmarks)