صفحه 361 از 361 نخستنخست ... 261311351356357358359360361
نمایش نتایج: از شماره 4,321 تا 4,331 , از مجموع 4331

موضوع: مجموعه داستان هاي كوتاه ( آریاییان )

  1. #4321

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    مهندسی و مدیریت
    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
    ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
    مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴، ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱، ۳۷ هستید.
    مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
    مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟
    مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
    مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
    مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟!
    مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.


    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  2. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  3. #4322

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    بازرگان و ایمان
    روزی روزگاری، بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.
    فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
    خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه...
    او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
    مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا باز هم شروع به کار خواهم کرد!
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  4. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #4323

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    امنیت، آزادی و نان !!!
    نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند که یکی از فرزندان او گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد.
    سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت.
    دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند ...
    جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شوید؟
    پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند.
    جنگاور گفت تاکنون چه می کردند؟
    پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند.
    جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی؟
    پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد.
    جنگاور گفت: دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است.
    آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند و از آنها دور شد.
    جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش (فرزند بنیانگذار ایران دیاکو) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد.
    فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت: پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود.

    فرمانروایان همواره سه وظیفه مهم در برابر مردمانشان دارند. نخست: امنیت ؛ دوم: آزادی و سوم: نان ...

    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  6. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #4324

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    ثروت کوروش
    زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟
    کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
    گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
    سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.
    وقتی که مال های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود!
    کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد و بخششی که پاداشش اعتماد است بزرگترین گنج هاست.
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  8. 2 کاربر به خاطر این پست از namnam تشکر کرده اند:


  9. #4325

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    قواعد زندگی
    سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون ؛ مدیر اجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا

    فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. کاملا واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد میشوند و باید بیشتر مراقب آنها باشیم.

    او در ادامه میگوید :
    آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان ولی آن توپ لاستیکی همان شغل تان است ...

    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  10. 2 کاربر به خاطر این پست از namnam تشکر کرده اند:


  11. #4326

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    اصول زندگی
    1. اعتقاد (Belief)

    اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.

    2. اعتماد (Trust)


    اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او شادمانه میخندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

    3. امید (Hope)


    هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید.
    چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم ...
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  12. 2 کاربر به خاطر این پست از namnam تشکر کرده اند:


  13. #4327

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    خانم نظافتچی
    در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم که نوشته بود :
    نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
    سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
    من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
    پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
    استاد جواب داد: "در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد."
    من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  14. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #4328

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    نعمت بینایی !
    در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
    به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

    ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."

    زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید!
    زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

    مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  16. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  17. #4329

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض


    نسیم؛ نفس خداست
    بارش، زیادی سنگین بود و سر بالایی، زیادی سخت ...
    دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.
    نفس نفس می زد؛ اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
    دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. نسیم دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست.
    مورچه دوباره دانه را بر دوش گذاشت و به نسیم گفت: "گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی."
    نسیم گفت: "همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای؟!"
    مورچه گفت: "این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."
    نسیم گفت: "اما نقطه، سرآغاز هر خطی است"
    مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: "اما من سرآغاز هیچم. ریز و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد ..."
    نسیم گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است، می بیند. چشم های من همیشه بیناست."
    مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت و شوق ادامه ی گفتگو در او همچنان زبانه می کشید.
    پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست."
    نسیم گفت: "اما تو اگر نباشی پس چه کسی دانه ی گندم را بر دوش بکشد و راه ورود نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای تو است. در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."
    مورچه خندید و دانه ی گندم دوباره از دوشش افتاد. نسیم دانه را به سمتش هل داد.
    هیچ کس نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگوست ...
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  18. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #4330

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    تفاوت فرهنگی !
    در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

    در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

    با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...
    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  20. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  21. #4331

    نـاظـــم ارشد
    وضعیت : Offline
    تاریخ عضویت : May 2010
    محل سکونت : خرابات مغان
    نوشته ها : 9,083
    تشکر : 5,382
    8,866 بار در 3,702 پست تشکر شده
    قدرت امتياز دهي:1064Array

    پیش فرض

    پند اول
    بوقلمونی ، گاوی بديد و بگفت : در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم
    گاو پاسخ داد : گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كنی
    بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
    تيراندازی ماهر ، بوقلمون بر درخت بديد
    تيری بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود.






    نتيجه اخلاقی
    با خوردن هر گندی شايد به بالا رسی ، ليك در بالا نمانی

    پند دوم
    .گنجشكی از سرمای بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
    .گاوی گذر همی كرد و تپاله بر وی انداخت
    .گنجشك ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
    .گربه ای آواز بشنيد ، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
    نتيجه اخلاقی
    هر كه گندی بر تو انداخت ، حتماً دشمن نباشد.
    .هر كه از گندی بدر آوردت ، حتماً دوست نباشد
    .گر خوشی ، دهان ببند و آواز بلند مخوان

    پند سوم
    خرگوش از كلاغی بر سر شاخه پرسيد
    كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
    كلاغ پاسخ داد : چرا كه نه
    خرگوش بنشست بی حركت
    .روباهی از ره رسيد و خرگوش بخورد
    نتيجه اخلاقی
    . لازمه نشستن و كار نكردن بالا نشستن است

    پند چهارم
    برای تعيين رئيس ، اعضاء بدن گرد آمدند
    مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
    سلسله اعصاب شايستگی رياست ، از آن خود خواند
    كه منم پيام رسان به شما ، كه بی من پيامی نيايد
    ريه بانگ بر آورد
    هوا ، كه رساند؟ .... من ، بی هوا دمی نمانيد ، پس رياست مراست
    و هر عضوی به نحوی مدعی
    تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوی رياست كرد
    اعضاء بنای خنده و تمسخر نهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
    .اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
    .روز هفتم ، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد
    نتيجه اخلاقی
    .چون لازمه رياست ، علم و تخصص نباشد ، هر سوراخ مقعدی رياست كند

    آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد
    درد و درمان توده ها را نداند ونشناسد
    روشن فکر نیست
    دزدیست که با چراغ آمده است

  22. کاربر زیر از namnam به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. طبيعت در ادبيات فارسي
    توسط ervin در انجمن شعروادبيات
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 06-13-2013, 10:58
  2. درباره داستان کوتاه
    توسط ervin در انجمن مقالات ادبي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:19
  3. ادب شناسيِ - “علويه خانم”
    توسط ervin در انجمن شعروادبيات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-28-2009, 05:16
  4. انواع گل رز و روشهاي نگهداري و تكثير آنها
    توسط ervin در انجمن گل و گياه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-07-2009, 10:11
  5. نگاهي به قابليت هاي جديد CorelDraw 12
    توسط ADMIN در انجمن گرافیک و فتوشاپ
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-06-2009, 04:13

بازدیدکنندگان با جستجوی این عبارات به این صفحه رسیدند :

داستان شهوتي

داستان لختی

داستانهاي شهوتي

داستان لختي

داستان هاي شهوتي

داستان شهوتی

داستان های شهوتی

داستانهای لختیداستانهای شهوتیداستان شهوتي جديدداستان کوتاه شهوتیقصه شهوتیداستان های لختیچگونه شهوتی شویمحرفهای شهوتیقصه های شهوتیداستانهای کوتاه شهوتیداستان تلمبه زدنحرف های شهوتیقصه لختیداستانهاي لختيداستان هاي لختيداستان های کوتاه شهوتیداستان شهوتی همکارداستانهای انجوری

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •